لحظه‌ای که اوبانای آن سوال را پرسید، گویی زمان در آرامستا

لحظه‌ای که اوبانای آن سوال را پرسید، گویی زمان در آرامستان برای لحظاتی ایستاد. میتسوری، با قلبی که انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بزند، به چشمانِ اوبانای خیره شد. در میانِ آن همه سنگِ قبر و خاطراتِ قرن‌ها پیش، تنها چیزی که اهمیت داشت، نزدیکیِ آن‌ها بود.

اوبانای با احتیاطی که همیشه در رفتارهایش داشت، خیلی کم به سمتِ میتسوری مایل شد و با صدایی لرزان و زمزمه‌وار پرسید: «اجازه دارم؟»

میتسوری، درحالی که گونه‌هایش از خجالت و شادی گل انداخته بود، لبخندی زد و با لحنی نرم گفت: «آره... چرا که نه.»

اوبانای، آرام و با احتیاط، فاصله را کمتر کرد. انگار می‌خواست تمامِ آن حسرت‌هایِ گذشته را در همین یک لحظه جبران کند. وقتی لب‌هایشان برای اولین بار به هم خورد، فقط یک تماسِ کوتاه و لطیف بود؛ بوسه‌ای که بویِ آرامش، دلتنگی و رسیدن می‌داد. درست مثلِ قولی که در زندگیِ قبلی به هم داده بودند.

اما این نزدیکی و آن همه احساساتِ انباشته، نیرویِ زیادی از آن‌ها گرفته بود. خستگیِ روحیِ حاصل از دیدنِ مزارهایِ عزیزانشان، جایِ خود را به آرامشی سنگین داد. آن‌ها، در حالی که هنوز دست‌هایِ هم را در دست داشتند، سرشان را به شانه‌یِ یکدیگر تکیه دادند و در همان فضایِ آرامِ قبرستان، به خوابی عمیق فرو رفتند.

---

### **بخش ۶: بیداری در جهانی دیگر**

وقتی چشمانشان را باز کردند، نه در قبرستان بودند و نه در دنیایِ شلوغی که می‌شناختند. فضایی بود غریب؛ دشتی وسیع و درخشان که همه چیز در آن رنگ‌وبویِ آشنایی داشت.

اوبانای و میتسوری با تعجب از جای برخاستند. اما چیزی که باعث شد نفس در سینه‌شان حبس شود، حضورِ جمعیتِ عظیمی بود که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بودند.

آن‌ها همکلاسی‌هایشان بودند! اما نه آن همکلاسی‌هایی که در مدرسه می‌دیدند؛ آن‌ها در لباس‌ها و با حال‌وهوایِ همان هاشیراهایِ قدیم ظاهر شده بودند. رنگوکو با همان لبخندِ آتشینش، گیو با آن نگاهِ آرام و غمگین، شینوبو با لبخندی مهربان و مرموز، و حتی تانجیرو، نزوکو، زنیتسو، اینوسکه، آئویی، کانائو و کانائه... همه‌ی آن‌ها آنجا بودند.

اوبانای با ناباوری گفت: «همه... همه‌یِ اونا تناسخ پیدا کردن؟»

میتسوری که از شدت خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود، قدمی به جلو گذاشت که ناگهان صدایِ دست زدنِ ظریف و کودکانه‌ای سکوت را شکست.

دختری با موهایِ سفید و ظاهری معصوم که به نظر نمی‌رسید بیشتر از ۷ سال داشته باشد، مقابلِ آن‌ها ظاهر شد. با چشمانی که انگار کهکشان‌ها در آن بود، به آن‌ها نگاه کرد و گفت: «بهتون افتخار می‌کنم هاشیراها!»

همه با تعجب به دخترک نگاه کردند. دخترک خندید و ادامه داد: «ببینم خوشتون اومد؟ دوباره کاری کردم که تناسخ کنید و همدیگه رو پیدا کنید؟»

با شنیدنِ این جمله، موجی از خوشحالی و حیرت بین همه پیچید. گیو و رنگوکو به هم نگاه کردند، گویی خاطراتِ مبارزاتِ قدیم برایشان زنده شده بود. همگی، چه آن‌هایی که هاشیرا بودند و چه تانجیرو و دوستانش، با لبخند و اشکِ شوق به سمتِ یکدیگر دویدند. این دیگر یک رویایِ ساده نبود؛ این گردهماییِ دوباره‌یِ خانواده‌ای بود که سرنوشت برایشان رقم زده بود.
دیدگاه ها (۰)

آرورا دستش را در هوا تکان داد و ناگهان، ذراتِ نورانیِ آبی‌رن...

## بخش ۵: پژواکِ گذشته در آرامستانِ مدرناشک‌هایِ میتسوری، بی...

***مدرسه زودتر از همیشه به پایان رسید و هوا هنوز گرمایِ بعدا...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر آخر بخش سوم

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر ۴۶ و آخر :بخش اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط