---
---
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 20
---
📍 ویو: الا
رفتم از پلهها بالا و وارد دستشویی شدم.
کسی نبود.
رفتم جلو آینه وایسادم، دستمو گذاشتم روی سینک.
چند لحظه فقط به خودم خیره موندم...
چشمهام قرمز، صورتم خسته، و ذهنم پر از صدا.
الا (زیر لب): آخه چرااااا؟
چرا به من کمک کردی؟ به کسی که باهات اون کارو کرده؟
چرا من؟
من یه عوضیم...
من بهش آسیب زدم، ولی اون؟ اون برای یه خون ساده، یه زخمی که خودش مقصرش نبود، اونجوری نگرانم شد...
اشکام سرازیر شدن، نتونستم نگهشون دارم.
زدم زیر گریه، همونجا، جلوی آینه.
چند دقیقه گذشت تا نفسهام آروم شد.
یه مشت آب زدم به صورتم، خنکی آب فقط یه لحظه ساکتم کرد.
از دستشویی اومدم بیرون، رفتم سمت پلهها.
پامو گذاشتم روی اولین پله که یه صدای آشنا از پشتم اومد.
صدای سوهو بود.
برگشتم.
آره، خودش بود.
سوهو (با داد): تهیونگ اینجا چه غلطی میکرد، هاااا؟
الا: چند بار بگم تصادف کردیم؟ چرا اینجوری میکنی؟
سوهو (عصبانیتر): فکر کردی من خرم؟
میدونم رفتی پیشش که بگی من بیگناهم، منو مجبور کردن، آرههههه؟!
الا (با بغض): اینجوری نیست... ما تصادف کردیم، فقط همین! چرا نمیفهمی، ها؟
سوهو: من میفهمم...
ولی تو نفهمیدی پاتو کجا گذاشتی، کیم الا.
از کنارم رد شد و از پلهها رفت پایین.
باد سردی خورد به صورتم، حس تهی بودن تمام وجودمو گرفت.
الا (زیر لب): اوففف... یعنی چی گفت؟
کارش به چه معنی بود؟
ولی نه... من واقعاً یه احمقم...
خیلی بیشعورم...
آنقدر حالم بد بود که نفهمیدم دارم عقبعقب میرم.
یههو پام لیز خورد، تعادلم رو از دست دادم.
سقوط...
پله، پله... تا پایین.
یه صدای "بوم" بلند توی بیمارستان پیچید.
و بعد... همهچی تار شد.
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 20
---
📍 ویو: الا
رفتم از پلهها بالا و وارد دستشویی شدم.
کسی نبود.
رفتم جلو آینه وایسادم، دستمو گذاشتم روی سینک.
چند لحظه فقط به خودم خیره موندم...
چشمهام قرمز، صورتم خسته، و ذهنم پر از صدا.
الا (زیر لب): آخه چرااااا؟
چرا به من کمک کردی؟ به کسی که باهات اون کارو کرده؟
چرا من؟
من یه عوضیم...
من بهش آسیب زدم، ولی اون؟ اون برای یه خون ساده، یه زخمی که خودش مقصرش نبود، اونجوری نگرانم شد...
اشکام سرازیر شدن، نتونستم نگهشون دارم.
زدم زیر گریه، همونجا، جلوی آینه.
چند دقیقه گذشت تا نفسهام آروم شد.
یه مشت آب زدم به صورتم، خنکی آب فقط یه لحظه ساکتم کرد.
از دستشویی اومدم بیرون، رفتم سمت پلهها.
پامو گذاشتم روی اولین پله که یه صدای آشنا از پشتم اومد.
صدای سوهو بود.
برگشتم.
آره، خودش بود.
سوهو (با داد): تهیونگ اینجا چه غلطی میکرد، هاااا؟
الا: چند بار بگم تصادف کردیم؟ چرا اینجوری میکنی؟
سوهو (عصبانیتر): فکر کردی من خرم؟
میدونم رفتی پیشش که بگی من بیگناهم، منو مجبور کردن، آرههههه؟!
الا (با بغض): اینجوری نیست... ما تصادف کردیم، فقط همین! چرا نمیفهمی، ها؟
سوهو: من میفهمم...
ولی تو نفهمیدی پاتو کجا گذاشتی، کیم الا.
از کنارم رد شد و از پلهها رفت پایین.
باد سردی خورد به صورتم، حس تهی بودن تمام وجودمو گرفت.
الا (زیر لب): اوففف... یعنی چی گفت؟
کارش به چه معنی بود؟
ولی نه... من واقعاً یه احمقم...
خیلی بیشعورم...
آنقدر حالم بد بود که نفهمیدم دارم عقبعقب میرم.
یههو پام لیز خورد، تعادلم رو از دست دادم.
سقوط...
پله، پله... تا پایین.
یه صدای "بوم" بلند توی بیمارستان پیچید.
و بعد... همهچی تار شد.
- ۵.۲k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط