از کاسبی پرسیدند

از کاسبی پرسیدند:
چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی میکنی؟

گفت:آن خدایی که فرشته مرگش ، مرا در هر سوراخی که باشم پیدا میکند، چگونه فرشتگان روزیش مرا گم میکنند....



پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری می رود . پدر دختر گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمیدهم.
پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود، پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسر می گوید: انشاءالله خدا او را هدایت میکند.
دختر گفت: پدر، مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟.



از حاتم پرسیدند بخشنده تر از خود دیده ای. گفت آری مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود. یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم. صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد. گفتند تو چه کردی. گفت پانصد گوسفند به او هدیه دادم. گفتند پس تو بخشنده تری. گفت نه چون او هر چه داشت به من داد اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم



عارفی را گفتند :
خداوند را چگونه میبینی...؟!
پاسخ داد:
اینگونه که همیشه میتواند مچم را بگیرد دستم را میگیرد.
محمودطاهری
دیدگاه ها (۹)

امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگ...

به حسودان بگو؛ما عاشق همیم!چشمان تو پر از من استچشمان من پر ...

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیستهفت قرن است در این مصر فراوا...

ﻫﯿﭻ ﻣﮕﺴﯽﺩﺭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﯼ ﻓﺘﺢ ِ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ...ﻭ ﻫﯿﭻ ﮔﺮﮔﯽﮔﺮﮒ ِ ﺩﯾﮕﺮ ...

قاتل قلبم پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط