هوراا تا امتحان بعدی یکم وقت دارم پس
هوراا تا امتحان بعدی یکم وقت دارم پس
پارت 23 ازدواج تحمیلی
چویا گفت: «بیا بریم خونه.»
همین. سه کلمه. انگار که من فقط یه کم نشسته بودم رو یه نیمکت توی پارک و حالا وقتشه بریم.
دستش رو دراز کرد سمت من.
نگاه کردم به دستش. بعد به پایم. بعد بهش.
گفتم: «چویا... پام.»
چویا نگاهش رو انداخت پایین. کت سیگما هنوز زیر پام بود. ورم زیر پارچه قایم بود، ولی شکل پام دیگه شبیه پا نبود. یه جوری خم شده بود که نباید باشه.
چویا چیزی نگفت. فقط دستش رو عقب کشید.
---
دازای تفنگ رو گرفته بود کشان سمت فئودور. فئودور هیچ حرکتی نمیکرد. دستهاش توی جیب کتش بود، صورتش مثل یه مجسمهٔ مومی صاف. فقط چشمای شرابیش تکون میخوردند، میرفتند از دازای به چویا به من. ارزیابی میکرد.
سیگما هنوز ایستاده بود. نزدیک در. نه میرفت، نه حمله میکرد. فقط بود. مثل یه تابلوی نقاشی.
نیکولای روی زمین نشسته بود، خون لباش رو با پشت دستش پاک کرد و به خون نگاه کرد. انگار که یه حشرهٔ عجیب باشه.
بلند شد. آروم. دستهاش رو بلند کرد.
«باشه، باشه. من زیادی ذوق کردم. قبول. ولی ببین...» چشمش رفت به چویا، بعد به دازای، بعد به من. «شما نمیتونین با یه آدم زخمی برین بیرون. ماشین ندارین. پول ندارین. هیچی ندارین.»
دازای بدون اینکه نگاهش رو از فئودور برداره گفت: «ما که اومدیم اینجا، راه برگشت رو هم بلدیم.»
نیکولای: «با اون؟» اشاره کرد به پای من. «میخوای بغلش کنی ببری؟ اونم با پای شکسته؟»
چویا برگشت به نیکولای نگاه کرد. نیکولای یه قدم عقب رفت. همون یه قدم کوچولو. ولی همه دیدندش.
سیگما بالاخره حرف زد.
صداش مثل همیشه سرد بود: «بگذارید بروند.»
فئودور برگشت به سیگما نگاه کرد. چشمان شرابیش تنگ شد.
فئودور: «سیگما...»
سیگما: «گفتم بگذارید بروند. نیکولای اشتباه کرد. نباید بهش آسیب میزد. اشتباه ما رو بهایی نداره.»
نیکولای خواست اعتراض کنه: «اما...»
سیگما نگاهش کرد. نیکولای حرفش رو خورد.
فئودور چند ثانیه فکر کرد. بعد آروم گفت: «دازای، تفنگ رو بذار پایین.»
دازای نگاه کرد به چویا. چویا سرش رو تکون داد. دازای تفنگ رو پایین آورد. ولی توی دستش نگهش داشت.
فئودور: «نیکولای راست میگه. نمیتونین با پای شکسته جایی برین. ماشین ما رو بردارید.»
چویا ابروش رو بالا انداخت. «ماشین شما؟»
فئودور: «ماشین سیگما. توی پارکینگ همون عقب دره. کلیدش...» نگاه کرد به سیگما.
سیگما بدون اینکه حرف بزنه، دستش رو برد توی جیب شلوارش و کلید رو انداخت هوا. دازای گرفتش.
سیگما: «بعدش برگردونین.»
دازای پوزخند زد. «حتماً. شاید.»
---
چویا اومد جلو من.
خم شد. یه دست زیر شونم گرفت، یه دست زیر زانوه — زانوی سالم. بلندم کرد. مثل کاغذ. انگار هیچ وزنی نداشتم.
صورتم نزدیک صورتش بود. بوی عرق و بارون میداد. لباساش پر از گرد و خاک بود.
با صدای آرومی که فقط من بشنوم گفت: «درد داره؟»
گفتم: «آره.»
چویا: «تحمل کن.»
قدم برداشت. هر قدمش یه تکان کوچیک به پام میداد. لبام رو گاز گرفتم که صدا در نیاد. دازای رفت جلو، تفنگ رو توی کمرش کرده بود، در رو باز کرد و اول رفت بیرون. چویا من رو بغل کرد برد بیرون. پشت سرش صدای قدمهای فئودور رو شنیدم که میومد.
نیکولای توی راهرو ایستاده بود و نگاهمون میکرد. دستش رو بلند کرد و تکون داد. نه با دست، با انگشتاش. مثل بچهها.
«خدانگهدار خانوم قهرمان. بچههات خیلی باحالن. شبیه خودشون شدن.»
جوابش ندادم. سرم رو تکیه دادم به شونهٔ چویا و چشمام رو بستم.
---
ماشین سیاه بود. تمیز. ساده. یه ماشین معمولی که تو خیابون هیچکس بهش نگاه نمیکنه. درست مثل سیگما.
دازای رفت صندلی راننده، چویا من رو گذاشت رو صندلی عقب. خودش نشست کنارم. ماشین روشن شد، دازای گاز داد و رفتیم توی شب.
هوا سرد بود. شهر خلوت. چراغهای خیابون یکی یکی میاومدند تو ماشین و میرفتند. سایه روشن.
دست چویا رو صندلی بود. نزدیک دست من. انگشتاش رو باز کرده بود، نه مشت. خسته بود.
نگاه کردم به دستش. بعد به صورتش. به اون فک گره کرده، اون چشمهایی که به جاده خیره بود ولی چیزی نمیدید.
پارت 23 ازدواج تحمیلی
چویا گفت: «بیا بریم خونه.»
همین. سه کلمه. انگار که من فقط یه کم نشسته بودم رو یه نیمکت توی پارک و حالا وقتشه بریم.
دستش رو دراز کرد سمت من.
نگاه کردم به دستش. بعد به پایم. بعد بهش.
گفتم: «چویا... پام.»
چویا نگاهش رو انداخت پایین. کت سیگما هنوز زیر پام بود. ورم زیر پارچه قایم بود، ولی شکل پام دیگه شبیه پا نبود. یه جوری خم شده بود که نباید باشه.
چویا چیزی نگفت. فقط دستش رو عقب کشید.
---
دازای تفنگ رو گرفته بود کشان سمت فئودور. فئودور هیچ حرکتی نمیکرد. دستهاش توی جیب کتش بود، صورتش مثل یه مجسمهٔ مومی صاف. فقط چشمای شرابیش تکون میخوردند، میرفتند از دازای به چویا به من. ارزیابی میکرد.
سیگما هنوز ایستاده بود. نزدیک در. نه میرفت، نه حمله میکرد. فقط بود. مثل یه تابلوی نقاشی.
نیکولای روی زمین نشسته بود، خون لباش رو با پشت دستش پاک کرد و به خون نگاه کرد. انگار که یه حشرهٔ عجیب باشه.
بلند شد. آروم. دستهاش رو بلند کرد.
«باشه، باشه. من زیادی ذوق کردم. قبول. ولی ببین...» چشمش رفت به چویا، بعد به دازای، بعد به من. «شما نمیتونین با یه آدم زخمی برین بیرون. ماشین ندارین. پول ندارین. هیچی ندارین.»
دازای بدون اینکه نگاهش رو از فئودور برداره گفت: «ما که اومدیم اینجا، راه برگشت رو هم بلدیم.»
نیکولای: «با اون؟» اشاره کرد به پای من. «میخوای بغلش کنی ببری؟ اونم با پای شکسته؟»
چویا برگشت به نیکولای نگاه کرد. نیکولای یه قدم عقب رفت. همون یه قدم کوچولو. ولی همه دیدندش.
سیگما بالاخره حرف زد.
صداش مثل همیشه سرد بود: «بگذارید بروند.»
فئودور برگشت به سیگما نگاه کرد. چشمان شرابیش تنگ شد.
فئودور: «سیگما...»
سیگما: «گفتم بگذارید بروند. نیکولای اشتباه کرد. نباید بهش آسیب میزد. اشتباه ما رو بهایی نداره.»
نیکولای خواست اعتراض کنه: «اما...»
سیگما نگاهش کرد. نیکولای حرفش رو خورد.
فئودور چند ثانیه فکر کرد. بعد آروم گفت: «دازای، تفنگ رو بذار پایین.»
دازای نگاه کرد به چویا. چویا سرش رو تکون داد. دازای تفنگ رو پایین آورد. ولی توی دستش نگهش داشت.
فئودور: «نیکولای راست میگه. نمیتونین با پای شکسته جایی برین. ماشین ما رو بردارید.»
چویا ابروش رو بالا انداخت. «ماشین شما؟»
فئودور: «ماشین سیگما. توی پارکینگ همون عقب دره. کلیدش...» نگاه کرد به سیگما.
سیگما بدون اینکه حرف بزنه، دستش رو برد توی جیب شلوارش و کلید رو انداخت هوا. دازای گرفتش.
سیگما: «بعدش برگردونین.»
دازای پوزخند زد. «حتماً. شاید.»
---
چویا اومد جلو من.
خم شد. یه دست زیر شونم گرفت، یه دست زیر زانوه — زانوی سالم. بلندم کرد. مثل کاغذ. انگار هیچ وزنی نداشتم.
صورتم نزدیک صورتش بود. بوی عرق و بارون میداد. لباساش پر از گرد و خاک بود.
با صدای آرومی که فقط من بشنوم گفت: «درد داره؟»
گفتم: «آره.»
چویا: «تحمل کن.»
قدم برداشت. هر قدمش یه تکان کوچیک به پام میداد. لبام رو گاز گرفتم که صدا در نیاد. دازای رفت جلو، تفنگ رو توی کمرش کرده بود، در رو باز کرد و اول رفت بیرون. چویا من رو بغل کرد برد بیرون. پشت سرش صدای قدمهای فئودور رو شنیدم که میومد.
نیکولای توی راهرو ایستاده بود و نگاهمون میکرد. دستش رو بلند کرد و تکون داد. نه با دست، با انگشتاش. مثل بچهها.
«خدانگهدار خانوم قهرمان. بچههات خیلی باحالن. شبیه خودشون شدن.»
جوابش ندادم. سرم رو تکیه دادم به شونهٔ چویا و چشمام رو بستم.
---
ماشین سیاه بود. تمیز. ساده. یه ماشین معمولی که تو خیابون هیچکس بهش نگاه نمیکنه. درست مثل سیگما.
دازای رفت صندلی راننده، چویا من رو گذاشت رو صندلی عقب. خودش نشست کنارم. ماشین روشن شد، دازای گاز داد و رفتیم توی شب.
هوا سرد بود. شهر خلوت. چراغهای خیابون یکی یکی میاومدند تو ماشین و میرفتند. سایه روشن.
دست چویا رو صندلی بود. نزدیک دست من. انگشتاش رو باز کرده بود، نه مشت. خسته بود.
نگاه کردم به دستش. بعد به صورتش. به اون فک گره کرده، اون چشمهایی که به جاده خیره بود ولی چیزی نمیدید.
- ۴۸۰
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط