*راز دل*
*راز دل*
کیهان :
خاله با التماس گفت : خواهش می کنم کیهان
- خاله چطور می تونید بگید ببخشمش
خاله : رحم کن کیهان
- من ببخشم اون دختر نمی بخشه قانون نمی بخشه
خاله با هق هق گفت : چیکار کردی فانی رو سیاهمون کردی
حال عمو کوروش اصلا تعریفی نداشت زن عمو ناراحت بود ولی گریه نمی کرد اشاره ای به مستانه کردم ماه وش کنارش نشسته بود بلند شدن وباهم رفتیم بیرون
مستانه : آقا کیهان دیگه خطری نیست
- نیست خیالتون راحت فقط اونجا مناسب نیست که بمونید ماه وش بهتر شد میام با مادرت حرف می زنم بیاین خونه ای من
مستانه : چطوری محبت هاتون رو جبران کنیم
-نگاهش کردم بعد ماه وش رو وگفتم : بهتره با مهران برگردید خونه من یکم کار دارم
اونا که رفتن سوار ماشین شدن منم سوار ماشینم شدم ورفتم شرکت جدیدم همه چی عالی بودانقدر در رفت آمد بودم یادم رفته بود نهار بخورم سفارش غذا دادم وتو اتاقم رفتم سه بعد از ظهر بود تا کارای شرکت رو بخوایم راست ریست کنیم چند روزی طول می کشید در زدن
- بله
منشی بود که گفت : یه خانم اینجان باهاتون کار داره
- نگفتن کی ؟!
منشی: نه
بلند شدم رفتم بیرون از دیدن زن عمو تعجب کردم
- زن عمو ...
اومدکنارم رفتم کنار وگفتم : بیاین داخل زن عمو
اومد داخل وگفت : کیهان
- جانم زن عمو
زن عمو : همه چیزو بگو بگو چرا کیارش این کارو کرد
هر چی می دونستم رو گفتم
زن عمو اروم گفت : میشه نازنین رو پیدا کرد ؟
- نمی دونم!!!!چرا ؟؟؟
زن عمو : برام پیداش کن
- نمی تونم
زن عمو : خواهش می کنم بخاطر من
- بخاطر شما پای منو نمی کشید وسط
زن عمو : قول میدم
زن عمو که رفت غذا رو اوردن یکم خوردم خدا خدا می کردم پای نازنین کشیده نشه تو این ماجرا چون اصلا دوست نداشتم یه بار دیگه ببینمش
کیهان :
خاله با التماس گفت : خواهش می کنم کیهان
- خاله چطور می تونید بگید ببخشمش
خاله : رحم کن کیهان
- من ببخشم اون دختر نمی بخشه قانون نمی بخشه
خاله با هق هق گفت : چیکار کردی فانی رو سیاهمون کردی
حال عمو کوروش اصلا تعریفی نداشت زن عمو ناراحت بود ولی گریه نمی کرد اشاره ای به مستانه کردم ماه وش کنارش نشسته بود بلند شدن وباهم رفتیم بیرون
مستانه : آقا کیهان دیگه خطری نیست
- نیست خیالتون راحت فقط اونجا مناسب نیست که بمونید ماه وش بهتر شد میام با مادرت حرف می زنم بیاین خونه ای من
مستانه : چطوری محبت هاتون رو جبران کنیم
-نگاهش کردم بعد ماه وش رو وگفتم : بهتره با مهران برگردید خونه من یکم کار دارم
اونا که رفتن سوار ماشین شدن منم سوار ماشینم شدم ورفتم شرکت جدیدم همه چی عالی بودانقدر در رفت آمد بودم یادم رفته بود نهار بخورم سفارش غذا دادم وتو اتاقم رفتم سه بعد از ظهر بود تا کارای شرکت رو بخوایم راست ریست کنیم چند روزی طول می کشید در زدن
- بله
منشی بود که گفت : یه خانم اینجان باهاتون کار داره
- نگفتن کی ؟!
منشی: نه
بلند شدم رفتم بیرون از دیدن زن عمو تعجب کردم
- زن عمو ...
اومدکنارم رفتم کنار وگفتم : بیاین داخل زن عمو
اومد داخل وگفت : کیهان
- جانم زن عمو
زن عمو : همه چیزو بگو بگو چرا کیارش این کارو کرد
هر چی می دونستم رو گفتم
زن عمو اروم گفت : میشه نازنین رو پیدا کرد ؟
- نمی دونم!!!!چرا ؟؟؟
زن عمو : برام پیداش کن
- نمی تونم
زن عمو : خواهش می کنم بخاطر من
- بخاطر شما پای منو نمی کشید وسط
زن عمو : قول میدم
زن عمو که رفت غذا رو اوردن یکم خوردم خدا خدا می کردم پای نازنین کشیده نشه تو این ماجرا چون اصلا دوست نداشتم یه بار دیگه ببینمش
- ۱۷.۳k
- ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط