آوای شب

آوای شب

پارت۲۱

ویو نویسنده

ساعت:۲:۰۰

بعد از رفتن بکی انیا به خدمتکار کمک میکرد تا برای دامیان کیک بپزد ( البته که کیک رو خودش درست کرد)

ساعت: ۷:۴۸

او بعد از کیک به سمته کادو اش رفت که یک پیراهن و کت شلوار زیبا را در جعبه کادو پیچید و کاغذ کادو را بست

انیا در ذهن :( الان ارباب میاد باید کیک کادو را مرتب کنم)

انیا به پایین رفت و به سمت آشپز خانه حرکت کرد گفت: غذای مورد علاقه ارباب چیه؟؟
میا: نمیدانم بانو ....اهان ملکه برای ارباب گوشت و سبزیجات درست می کردند و ارباب با اشتیاق میخورد
انیا: بله میدونم چه طور درست میشه
انیا غذا را درست کرد جوری که بوی خوبش تا کل قصر پیچید تمام دستیار ها و خدمتکار بو می کشیدند و عاشق ان بو بودند

ساعت: ۹:۰۰

ویو دامیان

در باز شد فکر کردم انیا به استقبالم بیاد خیلی دلم براش تنگ شده بود ولی فقط خدمتکار ها بودند گفتند: خوش امدید ارباب ( همه شون )
رفتم داخل و ..... شوکه شدم چون....چون....انیا....برای...من...تولد...گرفته...بود
انیا: ارباب تولدتون مبارک
خدمتکار ها : ارباب تولدتون رو تبریک میگویم ( تعظیم کردند)

ویو انیا

ارباب شوکه شده بود نکنه براش اتفاقی بیفته
آنیا: ارباب...ارباب...اربا-
ارباب اومد نزدیکم و بغلم کرد منم🍅🍅
شده بودم
دامیان: انیا ، قشنگم .... ممنونم
انیا : خواهش میکنم حالا بیاید بشینید و از شامتون لذت ببرید
دامیان : از شما و خدمتکار ها واقعا ممنونم
خدمتکار ها : خواهش میکنیم سرورم
دامیان نشست و غذاییی که انیا درست کرد بود را خورد
دامیان: اوم چقدر خوش مزه ست ( اروم گفت)، اینو کی درست کرده؟
انیا : من خودم درست کرده ام میدونم چقدر بد مزه شده لطفا نخوری-
دامیان: نه اتفاقا مزه خوبی داره مادرم که قبلا برام درست میکرده است عاشقش بودم ولی برای تو مزه ی خوبی میده که با عشق درست شده

ساعت: ۱۱:۰۰

ویو نویسنده

انیا اصلا خوابش نمیبرد و از اینکه تاریک بود میترسید رفت اتاق دامیان ( چون نور اتاق دامیان روشن بود)
درو تا حدودی باز کرد ، دامیان سرش توی کارش بود و بدون اینکه نگاه کنه کیه
دامیان: چرا بدون اجازه می-
انیا: ااا ببخشید اربا-
دامیان: اوه انیا چیه شده
انیا 🍅🍅: ارباب معذرت میخوام ولی میشه ...پیشتون...بخوابم...من...میترسم...که...تنها...بخواهم.
دامیان : باشه از این به بعد باید کلا بیش من بخوابی
انیا🍅🍅:اما ارباب میترسم اذیت بشید
دامیان: تا تو کنارم باشی چیزی اذیت کننده نیست
انیا🍅🍅: اما ارباب شما کار دارید پس من میر-
دامیان با سرعت نور از میزش بلند شد و به طرف انیا امد
دامیان: کارم تموم شده گفتم که هرشب باید پیشم بخوابی
انیا: چ چشم
دامیان: افرین کوچولوی من

دامیان خواست لباس عوض کنه که
انیا: ارباب خواهش میکنم ( چشماشو بسته
دامیان: تو که چشمات بسته اس بعدام ما زنو شوهریم مشکلی نداره که

خلاصه که دامیان با انیا خوابید و انیا هم احساس ترس رو فراموش کرده بود

....

💕😘
دیدگاه ها (۱۲)

چهارمی: دمتریوسنام: دمتریوس دزموند قد: ۱۹۸وزن:۸۷سن: ۲۹دمتریو...

سومی: بکینام : بکی بلک بلقد : ۱۶۴وزن: ۵۳سن: ۱۹(نزدیک به ۲۰)ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط