ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ᴘᴀʀᴛ: 01
ات با خستگی خاک روی دستهاش رو تکوند و نفس عمیقی کشید.
ات:«من هنوزم نمیفهمم چرا باید وسط این گرما کار کنیم!»
یکی از همکاراش خندید.
همکار:«چون تاریخ خودش نمیاد پیشمون خانم باستانشناس.»
ات چشماش رو چرخوند و دوباره روی زمین زانو زد. امروز آخرین روز حفاری بود اما اون مطمئن بود هنوز یه چیزی زیر خاکها پنهون شده.
برسش رو روی خاکها کشید که ناگهان چیزی سفت بهش برخورد کرد.
ات:«صبر کنین... این چیه؟»
همه دورش جمع شدن..
ات با هیجان شروع کرد خاکها رو کنار زدن تا اینکه دستهی یه شمشیر نمایان شد.
همکار:«وای... این خیلی قدیمیه!»
ات شمشیر رو با احتیاط از خاک بیرون کشید. روی تیغهی شمشیر نوشتهها و نشونههای عجیبی حک شده بود.
ات:«عجیبه... تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.»
همکارش خندید.
همکار:«مواظب باش جادوت نکنه.»
ات با خنده شمشیر رو بالا گرفت..
ات:«من، بانوی بزرگ آینده، دستور میدم دروازه زمان باز بشه!»
بعد برای شوخی شمشیر رو چرخوند اما درست همون لحظه نور شدیدی از شمشیر خارج شد لبخند از روی لبهای ات محو شد.
ات:«بچهها... این دیگه شوخی نیست...»
زمین شروع به لرزیدن کرد و باد شدیدی وزید.
همکار:«ات! شمشیر رو بنداز!»
اما قبل از اینکه ات بتونه کاری بکنه، نور سفید همه جا رو گرفت.
ات به سختی چشماش رو باز کرد چند ثانیه طول کشید تا دیدش واضح بشه.
اما وقتی اطرافش رو دید، خشکش زد دیگه خبری از محوطه حفاری نبود نه همکاراش اونجا بودن و نه ساختمونهای مدرن.
ات وسط یه دشت ایستاده بود چند مرد با لباسهای عجیب و شمشیر به دست با وحشت بهش خیره شده بودن.
یکی از مردها با ترس فریاد زد..
مرد:«دیو! یه دیو از آسمون اومده!»
ات با تعجب بهشون نگاه کرد.
ات:«ها؟!»
اما مردها با ترس شروع به فرار کردن...
ات:«صبر کنین! من دیو نیستم! هی وایسین!»
ات چند قدم جلو رفت اما ناگهان پاش به یه سنگ گیر کرد و محکم روی زمین افتاد.
ات:«آخخخ... چه روز مزخرفی!»
ᴘᴀʀᴛ: 01
ات با خستگی خاک روی دستهاش رو تکوند و نفس عمیقی کشید.
ات:«من هنوزم نمیفهمم چرا باید وسط این گرما کار کنیم!»
یکی از همکاراش خندید.
همکار:«چون تاریخ خودش نمیاد پیشمون خانم باستانشناس.»
ات چشماش رو چرخوند و دوباره روی زمین زانو زد. امروز آخرین روز حفاری بود اما اون مطمئن بود هنوز یه چیزی زیر خاکها پنهون شده.
برسش رو روی خاکها کشید که ناگهان چیزی سفت بهش برخورد کرد.
ات:«صبر کنین... این چیه؟»
همه دورش جمع شدن..
ات با هیجان شروع کرد خاکها رو کنار زدن تا اینکه دستهی یه شمشیر نمایان شد.
همکار:«وای... این خیلی قدیمیه!»
ات شمشیر رو با احتیاط از خاک بیرون کشید. روی تیغهی شمشیر نوشتهها و نشونههای عجیبی حک شده بود.
ات:«عجیبه... تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.»
همکارش خندید.
همکار:«مواظب باش جادوت نکنه.»
ات با خنده شمشیر رو بالا گرفت..
ات:«من، بانوی بزرگ آینده، دستور میدم دروازه زمان باز بشه!»
بعد برای شوخی شمشیر رو چرخوند اما درست همون لحظه نور شدیدی از شمشیر خارج شد لبخند از روی لبهای ات محو شد.
ات:«بچهها... این دیگه شوخی نیست...»
زمین شروع به لرزیدن کرد و باد شدیدی وزید.
همکار:«ات! شمشیر رو بنداز!»
اما قبل از اینکه ات بتونه کاری بکنه، نور سفید همه جا رو گرفت.
ات به سختی چشماش رو باز کرد چند ثانیه طول کشید تا دیدش واضح بشه.
اما وقتی اطرافش رو دید، خشکش زد دیگه خبری از محوطه حفاری نبود نه همکاراش اونجا بودن و نه ساختمونهای مدرن.
ات وسط یه دشت ایستاده بود چند مرد با لباسهای عجیب و شمشیر به دست با وحشت بهش خیره شده بودن.
یکی از مردها با ترس فریاد زد..
مرد:«دیو! یه دیو از آسمون اومده!»
ات با تعجب بهشون نگاه کرد.
ات:«ها؟!»
اما مردها با ترس شروع به فرار کردن...
ات:«صبر کنین! من دیو نیستم! هی وایسین!»
ات چند قدم جلو رفت اما ناگهان پاش به یه سنگ گیر کرد و محکم روی زمین افتاد.
ات:«آخخخ... چه روز مزخرفی!»
- ۳۲۶
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط