نیامدنش را باور نمیکنم

نیامدنش را باور نمیکنم
غیر ممکن است
او نیامده باشد
حتما، حالا
زیر باران مانده است
و نا امید و خسته
در خیابان ها قدم میزند
من به باز بودن درها...
مشکوکم..

_*رسول یونان*_
دیدگاه ها (۳)

تنهاییآرامگاه جاوید من است و درد سکوت همنشین تنهایی من!چه ...

کاش میدانستی برای داشتن تودلی را به دریا سپردم که از آب هم و...

باران میباردازدرزهای کفش کهنه کودکی سردی باران را وقتی که از...

یکی بیاید دست این خاطره ها را بگیرد ببرد گردش … کلافه کرده ا...

پارت دومپشت در، کسی منتظرم بودتاریکی...همه‌جا را تاریکی گرفت...

Part ۱: ملاقات در بارانباران از عصر شروع شده بود و حالا نزدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط