•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏1 - شروع●•
•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏1 - شروع●•
_شرلوک هلمز_
به هر زحمتی بود خودمو به سطح آب رسوندم و نفس عمیقی کشیدم.
ریههام داشت میسوخت. هر بار که نفس میکشیدم بوی دود و سوختگی که توی هوا پخش شده بود توی گلوم میپیچید و باعث میشد سرفه کنم. آب سرد دور بدنم موج میزد و لباسهای خیس و سنگینم بیشتر از قبل خستهم میکرد.
چند لحظه همونجا روی آب موندم و فقط سعی کردم نفس بکشم، بعد سرمو چرخوندم و شروع کردم به گشتن، گشتن دنبال شخص مهمی که بخاطرش پریدم، و بالاخره دیدمش...
ـ شرلوک: ...لیام؟
چند متر اونطرفتر، روی آب شناور بود، بیحرکت روی آب مونده بود و حتی یه تکون کوچیک هم نمیخورد.
بدون اینکه بیشتر فکر کنم، به سمتش شنا کردم.
بالاخره بهش رسیدم. پارچهی خیس لباسش رو گرفتم و محکم کشیدمش سمت خودم. آروم تکونش دادم.
- شرلوک: لیام... هی... بیدار شو.
چند بار همونجور که توی آب بودیم تکونش دادم، اما هیچ جوابی بهم نداد.
- شرلوک: لعنتی...
دستم رو دور بدنش حلقه کردم و به سمت نزدیک ترین خشکی شنا کردم.
با آخرین ذرهی توانی که برام مونده بود، ویلیام رو روی زمین کشیدم و خوابوندمش روی سنگها. از اونجایی که خودمم خیلی خسته بودم کنارش افتادم و شروع کردم به نفسنفس زدن.
سرم درد میکرد، نفسهام سنگین بود، و بخاطر اینکه توی آب افتاده بودم لباسهام خیس شده بود و میلرزیدم.
به هر حال... باید آروم باشم، در حال حاظر ویلیام از هر چیز دیگهای مهم تره، اما بازم...
- شرلوک: لیامِ احمق...
دستم رو بالا بردم و همونطور که بیهوش بود ضربه ارومی با انگشتم به پیشونیش زدم. بعد همون دستم رو پایین اوردم و جلوی بینیش گرفتم. چند ثانیه گذشت، و بالاخره تونستم گرمای نفسهای ارومش رو روی انگشتم حس کنم.
- شرلوک: خوبه، حداقل هنوز زندهای... میخواستی همهچیزو با جون خودت تموم کنی؟
جوابی نشنیدم، خب عادیه، بیهوش بود.
تقریباً یه ساعت گذشته بود.
خستگیم کمکم داشت کم میشد. دوباره به ویلیام نگاه کردم. هنوز بیهوش بود! تا خواستم دستم رو جلو ببرم تا دستم رو روی شونهاش بزارم، صدایی از دور شنیدم.
- جان: شرلوک!
سرمو بلند کردم، جان و لستراد رو دیدم که با عجله داشتن به سمتم میاومدن. جان زودتر از لستراد رسید.
- جان: شرلوک! حالت خوبه؟!
داشت با چهرهای پر از نگرانی بهم نزدیک میشد، اما وقتی نگاهش از روی چهره من به چهره ویلیام خورد، تقریبا خشکش زد و همونجا ایستاد.
- جان: صبر کن... این... ویلیام جیمز موریارتیه؟
- شرلوک: آره. نجاتش دادم.
- جان: ولی اون یه مجرم تحت تعقیبه! چرا نجاتش دادی؟!
- شرلوک: چون هنوز زنده بود.
- جان: شرلوک، اون—
حرفش رو قطع کردم.
- شرلوک: جان...
بلند شدم، هرچند زانوهام هنوز درست توان نگه داشتنم رو نداشتن.
- شرلوک: انگار هنوز منو خوب نشناختی، یه کارآگاه دنبال حقیقته... نمیذاره حقیقت جلوی چشمش از بین بره. و من یه کارآگاهم و این مرد حقیقته.
لستراد آهی کشید، چون دوباره از دست کار های من کلافه شده بود.
- لستراد: باید سریع ببریمش بیمارستان.
- شرلوک: میتونی یه دکتر خبر کنی؟
- لستراد: حتماً. برانکارد میاریم.
همین که خواست برگرده، خم شدم.
یه دستم رو زیر زانوهای ویلیام بردم و دست دیگهم رو دور شونههاش حلقه کردم.
- جان: شرلوک، صبر کن! خودت هم زخمی شدی.
- شرلوک: چیزی نیست، سبکه.
بدون توجه به نگاهشون، راه افتادم. فعلاً فقط یه چیز برام مهم بود. اینکه ویلیام زنده بمونه.
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏2 - بیداری●•
_شرلوک هلمز_
به هر زحمتی بود خودمو به سطح آب رسوندم و نفس عمیقی کشیدم.
ریههام داشت میسوخت. هر بار که نفس میکشیدم بوی دود و سوختگی که توی هوا پخش شده بود توی گلوم میپیچید و باعث میشد سرفه کنم. آب سرد دور بدنم موج میزد و لباسهای خیس و سنگینم بیشتر از قبل خستهم میکرد.
چند لحظه همونجا روی آب موندم و فقط سعی کردم نفس بکشم، بعد سرمو چرخوندم و شروع کردم به گشتن، گشتن دنبال شخص مهمی که بخاطرش پریدم، و بالاخره دیدمش...
ـ شرلوک: ...لیام؟
چند متر اونطرفتر، روی آب شناور بود، بیحرکت روی آب مونده بود و حتی یه تکون کوچیک هم نمیخورد.
بدون اینکه بیشتر فکر کنم، به سمتش شنا کردم.
بالاخره بهش رسیدم. پارچهی خیس لباسش رو گرفتم و محکم کشیدمش سمت خودم. آروم تکونش دادم.
- شرلوک: لیام... هی... بیدار شو.
چند بار همونجور که توی آب بودیم تکونش دادم، اما هیچ جوابی بهم نداد.
- شرلوک: لعنتی...
دستم رو دور بدنش حلقه کردم و به سمت نزدیک ترین خشکی شنا کردم.
با آخرین ذرهی توانی که برام مونده بود، ویلیام رو روی زمین کشیدم و خوابوندمش روی سنگها. از اونجایی که خودمم خیلی خسته بودم کنارش افتادم و شروع کردم به نفسنفس زدن.
سرم درد میکرد، نفسهام سنگین بود، و بخاطر اینکه توی آب افتاده بودم لباسهام خیس شده بود و میلرزیدم.
به هر حال... باید آروم باشم، در حال حاظر ویلیام از هر چیز دیگهای مهم تره، اما بازم...
- شرلوک: لیامِ احمق...
دستم رو بالا بردم و همونطور که بیهوش بود ضربه ارومی با انگشتم به پیشونیش زدم. بعد همون دستم رو پایین اوردم و جلوی بینیش گرفتم. چند ثانیه گذشت، و بالاخره تونستم گرمای نفسهای ارومش رو روی انگشتم حس کنم.
- شرلوک: خوبه، حداقل هنوز زندهای... میخواستی همهچیزو با جون خودت تموم کنی؟
جوابی نشنیدم، خب عادیه، بیهوش بود.
تقریباً یه ساعت گذشته بود.
خستگیم کمکم داشت کم میشد. دوباره به ویلیام نگاه کردم. هنوز بیهوش بود! تا خواستم دستم رو جلو ببرم تا دستم رو روی شونهاش بزارم، صدایی از دور شنیدم.
- جان: شرلوک!
سرمو بلند کردم، جان و لستراد رو دیدم که با عجله داشتن به سمتم میاومدن. جان زودتر از لستراد رسید.
- جان: شرلوک! حالت خوبه؟!
داشت با چهرهای پر از نگرانی بهم نزدیک میشد، اما وقتی نگاهش از روی چهره من به چهره ویلیام خورد، تقریبا خشکش زد و همونجا ایستاد.
- جان: صبر کن... این... ویلیام جیمز موریارتیه؟
- شرلوک: آره. نجاتش دادم.
- جان: ولی اون یه مجرم تحت تعقیبه! چرا نجاتش دادی؟!
- شرلوک: چون هنوز زنده بود.
- جان: شرلوک، اون—
حرفش رو قطع کردم.
- شرلوک: جان...
بلند شدم، هرچند زانوهام هنوز درست توان نگه داشتنم رو نداشتن.
- شرلوک: انگار هنوز منو خوب نشناختی، یه کارآگاه دنبال حقیقته... نمیذاره حقیقت جلوی چشمش از بین بره. و من یه کارآگاهم و این مرد حقیقته.
لستراد آهی کشید، چون دوباره از دست کار های من کلافه شده بود.
- لستراد: باید سریع ببریمش بیمارستان.
- شرلوک: میتونی یه دکتر خبر کنی؟
- لستراد: حتماً. برانکارد میاریم.
همین که خواست برگرده، خم شدم.
یه دستم رو زیر زانوهای ویلیام بردم و دست دیگهم رو دور شونههاش حلقه کردم.
- جان: شرلوک، صبر کن! خودت هم زخمی شدی.
- شرلوک: چیزی نیست، سبکه.
بدون توجه به نگاهشون، راه افتادم. فعلاً فقط یه چیز برام مهم بود. اینکه ویلیام زنده بمونه.
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏2 - بیداری●•
- ۴۲
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط