تکپارتی جیمین

تکپارتی جیمین

Crazy love ( عشق دیوانه )



فلورا همیشه فکر می‌کرد یه جورایی روا*نیه.
هر روز با افکارش دست و پنجه نرم می‌کرد، با ترس‌ها و دل‌مشغولی‌هایی که هیچ‌کس نمی‌تونست بفهمه.

زندگی براش یه جور تونل تاریک شده بود که هیچ چراغی روشنش نمی‌کرد… تا اینکه جیمین وارد شد.

اولش جیمین فقط یه دوست معمولی بود.
یه دوست که همیشه می‌تونستی روش حساب کنی.

وقتی فلورا بی‌حوصله یا ناراحت بود، جیمین کنارش می‌نشست و فقط گوش می‌داد، بدون قضاوت، بدون عجله برای دادن راه‌حل.
بعضی وقت‌ها فقط یه نگاه مهربونش کافی بود که قلب فلورا یه کم آروم بگیره.


ماه‌ها گذشت

فلورا کم‌کم فهمید که وجود جیمین مثل یه پتو گرم در یه شب سرد می‌مونه.
وقتی باهاش حرف می‌زد، می‌تونست نفسی عمیق بکشه و حس کنه دنیا هنوز قشنگی‌هاش رو داره.

جیمین همیشه با شوخی‌های کوچیک و جمله‌های دلگرم‌کننده، کاری می‌کرد که فلورا حتی وقتی خودش رو از همه دنیا دور کرده بود، یه گوشه‌ی امن داشته باشه.

یه روز که فلورا خیلی ناراحت بود و فکر می‌کرد هیچ چیزی نمی‌تونه حالش رو بهتر کنه، جیمین با یه لبخند نشست کنارش و گفت:

«می‌دونی فلورا… بعضی وقت‌ها زندگی حتی وقتی فکر می‌کنیم نابود شده، هنوز یه شانس کوچیک بهمون می‌ده. فقط باید چشم‌هامون رو باز کنیم و بپذیریم که تنها نیستیم.»

فلورا با شنیدن این جمله‌ها ناگهان حس کرد یه چیزی تو دلش تکون خورد.
اون لحظه فهمید که شاید مشکلش اونقدرها هم غیرقابل حل نیست، شاید فقط یه نفر لازم بود که بهش یادآوری کنه دنیا هنوز ارزش زندگی کردن داره.


روزها گذشت

رابطه‌شون قوی‌تر شد.
فلورا کم‌کم دوباره خنده‌هاش رو پیدا کرد، دوباره دوست داشت بیرون بره، حرف بزنه، زندگی کنه و هر بار که جیمین با اون نگاه مهربونش کنار فلورا بود، قلبش یه چیزی حس می‌کرد که تا حالا حس نکرده بود… یه حس عجیب و قشنگ که شاید اسمش باید می‌شد عشق.

تا اینکه یه روز، جیمین با یه نگاه متفاوت و یه لبخند شیطنت‌آمیز گفت:

«فلورا… یه چیزی برات دارم.»

فلورا کنجکاو شد و وقتی جیمین چشم‌هاش رو بست و یه جعبه کوچیک آورد، نفهمید چی انتظارش رو می‌کشه.

جعبه رو باز کرد و دید درونش پر از یادداشت‌های کوچیکه، هرکدوم یه جمله عاشقانه و یه خاطره مشترک رو یادآوری می‌کرد. آخرش هم یه حلقه کوچیک با یه کارت که روش نوشته بود:

«برای همیشه، اگه بخوای با من بمونی.»

فلورا اشک تو چشم‌هاش جمع شد.
قلبش داشت تندتند می‌زد و لبخند از روی صورتش پاک نمی‌شد.

بالاخره فهمید که جیمین نه تنها دوستش بود، بلکه کسی بود که همیشه دنبالش بود، کسی که با مهربونی و صبوری، تاریکی‌هاش رو روشن کرده بود.

و اون روز، فلورا بدون هیچ تردیدی جواب داد:

«باشه… با تو می‌مونم.»

و جیمین، با همون لبخند همیشگی و دنیایی از عشق، دستش رو گرفت و گفت:

«می‌دونستم یه روز اینو می‌شنوم.»

از اون روز به بعد، فلورا نه تنها خودش رو پیدا کرد، بلکه عاشق‌ترین نسخه‌ی زندگی‌ش شد، با کسی که همیشه کنارش بود… و همیشه خواهد بود.


پایان

« این فیک برای کسی نوشتم که همیشه به یاد داشته باش حتی تو تاریکی ترین نقطه زندگی هم یه نور امیدی وجود داره فقط کمی صبر و حوصله نیازه تا پیدا بشه ، هیچوقت از چیزی که هست غصه نخوره چون همونجوری که هست در نظر من زیباترین و بی نقص ترینه خیلی دوسش دارم با تموم وجودم »

تقدیم به ددی جذابم امیدوارم بفهمه لیاقتش بالاتر از این حرفاس 😉
دیدگاه ها (۲۲)

تکپارتی جیمین عنوان : "زیر باران، کنار تو"آغاز یک روز عادی ک...

قول میدم از اعماق قلبم ✨https://wisgoon.com/park_wil

پارت سوم ( اخر)صبح روز بعد، باران ریزتر اما مداوم بود. آسمان...

پارت دوم کار نقاشی چند ساعت طول کشید. بوی رنگ و صدای باران ک...

تکپارتی

... آدم وقتی یه حس تکرار نشدنی رو با یکی تجربه می کنه، دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط