پارت ۲۷ | بازی تازه شروع شده
پارت ۲۷ | بازی تازه شروع شده
تاریکی همهجا را بلعیده بود.
آرین با صدای لرزان گفت:
— جونکوک؟ سامان؟ کجایید؟
صدای سامان از گوشهی اتاق آمد:
— اینجام!
جونکوک سریع گفت:
— هیچکس تکون نخوره!
اما یک صدای چهارم از وسط تاریکی خندید.
— دیر گفتی...
ناگهان چراغ روشن شد.
آرین و سامان کنار دیوار بودند.
جونکوک وسط اتاق ایستاده بود.
اما رئیس...
دیگر آنجا نبود.
جونکوک به سمت جایی که رئیس ایستاده بود رفت.
روی زمین فقط یک کلید افتاده بود؛ همان کلید قدیمی و سیاه.
سامان خم شد و آن را برداشت.
— این همون کلیده.
جونکوک گفت:
— نه...
آرین پرسید:
— چی؟
جونکوک به دیوار روبهرو اشاره کرد.
روی دیوار، یک درِ مخفی ظاهر شده بود.
وسط در، جای همان کلید قرار داشت.
آرین گفت:
— یعنی این کلید برای این دره؟
جونکوک کلید را گرفت.
— فکر کنم.
کلید را داخل قفل گذاشت.
تق!
در باز شد.
پشت در، راهرویی طولانی بود که دیوارهایش پر از عکسهای قدیمی بود.
سامان اولین عکس را برداشت.
چهرهی سه نفر داخل عکس آشنا بود.
جونکوک با تعجب گفت:
— اینا...
آرین ادامه داد:
— همون سه نفری هستن که توی عکس اول بودن.
اما پایین عکس یک تاریخ نوشته شده بود.
بیست سال قبل.
و زیر آن، جملهای کوتاه:
«سه نفر وارد شدند. فقط دو نفر برگشتند.»
سامان آرام گفت:
— پس نفر سوم چی شد؟
از انتهای راهرو صدای رئیس آمد:
— هنوز دنبال جواب میگردید؟
جونکوک سرش را بالا آورد.
— رئیس!
رئیس در تاریکی ایستاده بود.
اما این بار چهرهاش عادی بود.
جونکوک با احتیاط جلو رفت.
— تو واقعاً رئیسی؟
رئیس لبخند زد.
— خودت باید بفهمی.
ناگهان تمام عکسهای روی دیوار با هم افتادند.
و پشت آخرین عکس، یک نوشتهی بزرگ دیده شد:
«نفر سوم هیچوقت از عمارت خارج نشد.»
صدای ضربان قلب همه بلندتر شد.
جونکوک به رئیس خیره شد.
— پس تو...
رئیس آرام گفت:
— من نفر سوم نیستم.
مکث کرد.
— من کسی هستم که نفر سوم رو پیدا کردم.
در همان لحظه، از پشت سرشان صدای قدمهایی شنیده شد.
اما این بار...
پنج نفر داشتند نزدیک میشدند.
تاریکی همهجا را بلعیده بود.
آرین با صدای لرزان گفت:
— جونکوک؟ سامان؟ کجایید؟
صدای سامان از گوشهی اتاق آمد:
— اینجام!
جونکوک سریع گفت:
— هیچکس تکون نخوره!
اما یک صدای چهارم از وسط تاریکی خندید.
— دیر گفتی...
ناگهان چراغ روشن شد.
آرین و سامان کنار دیوار بودند.
جونکوک وسط اتاق ایستاده بود.
اما رئیس...
دیگر آنجا نبود.
جونکوک به سمت جایی که رئیس ایستاده بود رفت.
روی زمین فقط یک کلید افتاده بود؛ همان کلید قدیمی و سیاه.
سامان خم شد و آن را برداشت.
— این همون کلیده.
جونکوک گفت:
— نه...
آرین پرسید:
— چی؟
جونکوک به دیوار روبهرو اشاره کرد.
روی دیوار، یک درِ مخفی ظاهر شده بود.
وسط در، جای همان کلید قرار داشت.
آرین گفت:
— یعنی این کلید برای این دره؟
جونکوک کلید را گرفت.
— فکر کنم.
کلید را داخل قفل گذاشت.
تق!
در باز شد.
پشت در، راهرویی طولانی بود که دیوارهایش پر از عکسهای قدیمی بود.
سامان اولین عکس را برداشت.
چهرهی سه نفر داخل عکس آشنا بود.
جونکوک با تعجب گفت:
— اینا...
آرین ادامه داد:
— همون سه نفری هستن که توی عکس اول بودن.
اما پایین عکس یک تاریخ نوشته شده بود.
بیست سال قبل.
و زیر آن، جملهای کوتاه:
«سه نفر وارد شدند. فقط دو نفر برگشتند.»
سامان آرام گفت:
— پس نفر سوم چی شد؟
از انتهای راهرو صدای رئیس آمد:
— هنوز دنبال جواب میگردید؟
جونکوک سرش را بالا آورد.
— رئیس!
رئیس در تاریکی ایستاده بود.
اما این بار چهرهاش عادی بود.
جونکوک با احتیاط جلو رفت.
— تو واقعاً رئیسی؟
رئیس لبخند زد.
— خودت باید بفهمی.
ناگهان تمام عکسهای روی دیوار با هم افتادند.
و پشت آخرین عکس، یک نوشتهی بزرگ دیده شد:
«نفر سوم هیچوقت از عمارت خارج نشد.»
صدای ضربان قلب همه بلندتر شد.
جونکوک به رئیس خیره شد.
— پس تو...
رئیس آرام گفت:
— من نفر سوم نیستم.
مکث کرد.
— من کسی هستم که نفر سوم رو پیدا کردم.
در همان لحظه، از پشت سرشان صدای قدمهایی شنیده شد.
اما این بار...
پنج نفر داشتند نزدیک میشدند.
- ۷۶
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط