گفت
گفت:
"نصیحتی کن که همیشه به دردم بخورد!"
خنجر را از پشتم بیرون کشیدم و با سرآستین برقش انداختم و کمی نمک پاشیدم رویش و دوباره فرویش کردم همانجایی که رفیقان زده بودند!
گفتم:
" گرگ حتی اگر دندان هایش را دانه به دانه کنده باشند و سمباده کشیده باشند و چنگال هایش را مانیکور کرده باشند یا کشیده باشند اصلا، باز همان گرگیست که بوده.
ظاهرا دندانی برای دریدن جسمت ندارد، اما دلِ شکستنت را دارد!
به گرگ ها که هیچ، به بره ها هم اعتماد نکن دیگر...
اینجا جنگل نیست اما قانونش کثیف تر از جنگل است،
دوست و دشمن نمیشناسد...
باید بشکنی تا نشکنندت!"
با بدبینی نگاهم کرد،
نگفتم که این زخم هایی که میبینی، بی رحمانه ترین هایش کار همان رفیقانی بود که ریز و بم زندگیم در مشتشان بود...از جای زخم های قبلی خبر داشتند و درست همانجا کوبیدند خنجرشان را، فقط کمی محکم تر از قبلی ها!
لازم هم نبود
به زودی روزگار بهش میفهماند
منتها با زخم هایی عمیق تر!...
"نصیحتی کن که همیشه به دردم بخورد!"
خنجر را از پشتم بیرون کشیدم و با سرآستین برقش انداختم و کمی نمک پاشیدم رویش و دوباره فرویش کردم همانجایی که رفیقان زده بودند!
گفتم:
" گرگ حتی اگر دندان هایش را دانه به دانه کنده باشند و سمباده کشیده باشند و چنگال هایش را مانیکور کرده باشند یا کشیده باشند اصلا، باز همان گرگیست که بوده.
ظاهرا دندانی برای دریدن جسمت ندارد، اما دلِ شکستنت را دارد!
به گرگ ها که هیچ، به بره ها هم اعتماد نکن دیگر...
اینجا جنگل نیست اما قانونش کثیف تر از جنگل است،
دوست و دشمن نمیشناسد...
باید بشکنی تا نشکنندت!"
با بدبینی نگاهم کرد،
نگفتم که این زخم هایی که میبینی، بی رحمانه ترین هایش کار همان رفیقانی بود که ریز و بم زندگیم در مشتشان بود...از جای زخم های قبلی خبر داشتند و درست همانجا کوبیدند خنجرشان را، فقط کمی محکم تر از قبلی ها!
لازم هم نبود
به زودی روزگار بهش میفهماند
منتها با زخم هایی عمیق تر!...
- ۱.۲k
- ۱۲ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط