لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت²¹
ویو سلین
تا چند دقیقه پشت پنجره خشک شده بودم.
اون ماشین...
حس میکردم قبلاً هم دیده بودمش.
اما کجا؟
صدای در اتاق باعث شد از فکرم بیرون بیام.
+سلین؟
با عجله کاغذ رو زیر بالشم قایم کردم.
^بفرمایید.
مامان وارد اتاق شد.
+صدای ترمز اومد، چیزی شده؟
لبخند کمرنگی زدم.
^نه... فکر کنم یکی تصادف کرد.
مامان چند لحظه نگام کرد.
+مطمئنی؟
^آره.
بعد از رفتنش، دوباره کاغذ رو از زیر بالش بیرون آوردم.
"هنوز دیر نشده..."
با خودکار، پشت همون کاغذ نوشتم:
"منظورت چیه؟"
خودم هم خندم گرفت
^آخه مگه قراره جواب بده...
کاغذ رو مچاله کردم و انداختم توی سطل.
ویو جونگکوک
تا چند خیابون موتور رو تعقیب کردم...
اما دوباره گمش کردم.
با عصبانیت مشتم رو روی فرمون کوبیدم.
•لعنتی!
یونگی آروم نگام کرد.
°داری عصبی میشی.
•اون تا چند متر خونه دختر افسر اومده بود.
°آره... ولی چرا؟
جوابی نداشتم.
همین سؤال ذهن خودمم درگیر کرده بود.
اگر هدفش پلیس بود...
چرا مستقیم سراغ دخترها رفته؟
(عمارت جئون)
همه دور میز جمع شده بودن.
جیمین لپتاپش رو چرخوند.
جیمین:یه چیز پیدا کردم.
•بگو.
روی صفحه، تصویر یه پرونده قدیمی باز شد.
جیمین:حدود پانزده سال پیش یه پرونده مختومه شده...
پروندهای که اسمش...
«لبخند قاتل» بوده.
اخم کردم.
•چی؟
یونگی هم شوکه شد.
°مگه پرونده ما اولین پرونده با این اسم نیست؟
جیمین سری تکون داد.
جیمین:نه...
یه نفر همه مدارک اون پرونده رو پاک کرده.
فقط اسمش باقی مونده.
سکوت سنگینی اتاق رو پر کرد.
یعنی...
همهچیز از چیزی که فکر میکردیم قدیمیتر بود.
ویو سلین
صبح روز بعد...
داشتم از خونه بیرون میومدم که بابام صدام زد.
-سلین.
برگشتم سمتش.
^جان بابا؟
چند لحظه فقط نگام کرد.
-این چند روز اتفاق مشکوکی برات نیفتاده؟
قلبم برای یه لحظه ایستاد.
یعنی...
فهمیده؟
لبخند زورکی زدم.
^نه... چطور؟
بابام نفس عمیقی کشید.
-هیچی...
فقط این روزا بیشتر مواظب خودت باش.
سری تکون دادم و از خونه بیرون اومدم.
اما نمیدونستم...
چند متر اونطرفتر...
یه مرد با هودی مشکی، از پشت درختها داشت رفتنم رو تماشا میکرد.
این بار...
نه جونگکوک بود...
نه یونگی...
ادامه دارد...
پارت²¹
ویو سلین
تا چند دقیقه پشت پنجره خشک شده بودم.
اون ماشین...
حس میکردم قبلاً هم دیده بودمش.
اما کجا؟
صدای در اتاق باعث شد از فکرم بیرون بیام.
+سلین؟
با عجله کاغذ رو زیر بالشم قایم کردم.
^بفرمایید.
مامان وارد اتاق شد.
+صدای ترمز اومد، چیزی شده؟
لبخند کمرنگی زدم.
^نه... فکر کنم یکی تصادف کرد.
مامان چند لحظه نگام کرد.
+مطمئنی؟
^آره.
بعد از رفتنش، دوباره کاغذ رو از زیر بالش بیرون آوردم.
"هنوز دیر نشده..."
با خودکار، پشت همون کاغذ نوشتم:
"منظورت چیه؟"
خودم هم خندم گرفت
^آخه مگه قراره جواب بده...
کاغذ رو مچاله کردم و انداختم توی سطل.
ویو جونگکوک
تا چند خیابون موتور رو تعقیب کردم...
اما دوباره گمش کردم.
با عصبانیت مشتم رو روی فرمون کوبیدم.
•لعنتی!
یونگی آروم نگام کرد.
°داری عصبی میشی.
•اون تا چند متر خونه دختر افسر اومده بود.
°آره... ولی چرا؟
جوابی نداشتم.
همین سؤال ذهن خودمم درگیر کرده بود.
اگر هدفش پلیس بود...
چرا مستقیم سراغ دخترها رفته؟
(عمارت جئون)
همه دور میز جمع شده بودن.
جیمین لپتاپش رو چرخوند.
جیمین:یه چیز پیدا کردم.
•بگو.
روی صفحه، تصویر یه پرونده قدیمی باز شد.
جیمین:حدود پانزده سال پیش یه پرونده مختومه شده...
پروندهای که اسمش...
«لبخند قاتل» بوده.
اخم کردم.
•چی؟
یونگی هم شوکه شد.
°مگه پرونده ما اولین پرونده با این اسم نیست؟
جیمین سری تکون داد.
جیمین:نه...
یه نفر همه مدارک اون پرونده رو پاک کرده.
فقط اسمش باقی مونده.
سکوت سنگینی اتاق رو پر کرد.
یعنی...
همهچیز از چیزی که فکر میکردیم قدیمیتر بود.
ویو سلین
صبح روز بعد...
داشتم از خونه بیرون میومدم که بابام صدام زد.
-سلین.
برگشتم سمتش.
^جان بابا؟
چند لحظه فقط نگام کرد.
-این چند روز اتفاق مشکوکی برات نیفتاده؟
قلبم برای یه لحظه ایستاد.
یعنی...
فهمیده؟
لبخند زورکی زدم.
^نه... چطور؟
بابام نفس عمیقی کشید.
-هیچی...
فقط این روزا بیشتر مواظب خودت باش.
سری تکون دادم و از خونه بیرون اومدم.
اما نمیدونستم...
چند متر اونطرفتر...
یه مرد با هودی مشکی، از پشت درختها داشت رفتنم رو تماشا میکرد.
این بار...
نه جونگکوک بود...
نه یونگی...
ادامه دارد...
- ۸۲۶
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط