《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 149 (๑˙❥˙๑)
دختربچه با اون قدمهای کوتاه و نامطمئنش در حالی که لبهی پیرهن توریش رو توی مشتهای کوچکش مچاله کرده بود آروم آروم به تخت نزدیک شد چشمهای درشت و کنجکاوش مدام بین دستگاهها پر سر و صدا و صورت باندپیچی شدهی جونگکوک میچرخید ویوا با یه لبخند گرم که گوشهی چشمهاش رو خیس کرده بود از روی تخت بلند شد خم شد و دخترش رو توی بغلش گرفت
دختر کوچولو که انگار تمام این سالها تصویر یه قهرمان رو توی قصههای مادرش شنیده بود حالا با ناباوری به مرد روی تخت خیره شد با اون صدای ظریف و بچهگانهاش در حالی که انگشت اشارهاش رو سمت جونگکوک گرفته بود پرسید : مامان... این آقا واقعیه؟ واقعاً... واقعاً بابای منه؟
جونگکوک انگار نفس کشیدن یادش رفته بود خیره شده به تون چشم هاش آشنا و فرم لبها که کپی برابر اصل خودش بود
حس میکرد قلبش داره از سینه بیرون میزنه دختربچه یک بار دیگه نگاهش رو بین صورت خیس از اشک مادرش و چهرهی مبهوت پدرش چرخوند و منتظر جواب موند
جونگکوک که انگار تازه باورش شده بود این فرشتهی کوچولو پارهی تن خودشه با صدایی که از شدت بغض و هیجان میلرزید
دستهاش رو باز کرد نگاهش رو به ویوا دوخت
و با صدای که از بغض خفه ای دورگه شده شد بود جواب دخترش رو داد گفت : اره فرشته قشنگم
ویوا با احتیاط تمام دختر بچه رو توی آغوش جونگکوک گذاشت
به محض اینکه تن گرم و کوچولوی بچه با بدن جونگکوک لمس شد اشکی که حبس کرده بود روی گونهاش سر خورد
جونگکوک جوری اون رو توی آغوشش قفل کرد که انگار تمام گمشدههای دنیا رو یکجا پیدا کرده
دختربچه با اون دستهای کوچولو و لطیفش صورت زخمی و خستهی پدرش رو قاب گرفت انگار میخواست مطمئن بشه این مرد روبروش واقعیه.. جونگکوک که انگار تموم درداش با لمس اون دستای ظریف دود شده بود و رفته بود هوا
با چشمایی که از اشک برق میزد کف دست کوچولوی دخترش رو بوسید و با یه صدای لرزون و پر از احساس دوباره زمزمه کرد : آره پرنسسم... آره بابایی... من واقعاً بابات هستم دیگه هیچجا تنهات نمیزارم
بعد جوری که انگار میخواد عطر تن بچهش رو توی سلولهای بدنش ذخیره کنه سرش رو برد لای موهای نرمش و عمیق بو کشید جوری که انگار بوی بهشت رو استشمام میکرد
(๑˙❥˙๑) پارت 149 (๑˙❥˙๑)
دختربچه با اون قدمهای کوتاه و نامطمئنش در حالی که لبهی پیرهن توریش رو توی مشتهای کوچکش مچاله کرده بود آروم آروم به تخت نزدیک شد چشمهای درشت و کنجکاوش مدام بین دستگاهها پر سر و صدا و صورت باندپیچی شدهی جونگکوک میچرخید ویوا با یه لبخند گرم که گوشهی چشمهاش رو خیس کرده بود از روی تخت بلند شد خم شد و دخترش رو توی بغلش گرفت
دختر کوچولو که انگار تمام این سالها تصویر یه قهرمان رو توی قصههای مادرش شنیده بود حالا با ناباوری به مرد روی تخت خیره شد با اون صدای ظریف و بچهگانهاش در حالی که انگشت اشارهاش رو سمت جونگکوک گرفته بود پرسید : مامان... این آقا واقعیه؟ واقعاً... واقعاً بابای منه؟
جونگکوک انگار نفس کشیدن یادش رفته بود خیره شده به تون چشم هاش آشنا و فرم لبها که کپی برابر اصل خودش بود
حس میکرد قلبش داره از سینه بیرون میزنه دختربچه یک بار دیگه نگاهش رو بین صورت خیس از اشک مادرش و چهرهی مبهوت پدرش چرخوند و منتظر جواب موند
جونگکوک که انگار تازه باورش شده بود این فرشتهی کوچولو پارهی تن خودشه با صدایی که از شدت بغض و هیجان میلرزید
دستهاش رو باز کرد نگاهش رو به ویوا دوخت
و با صدای که از بغض خفه ای دورگه شده شد بود جواب دخترش رو داد گفت : اره فرشته قشنگم
ویوا با احتیاط تمام دختر بچه رو توی آغوش جونگکوک گذاشت
به محض اینکه تن گرم و کوچولوی بچه با بدن جونگکوک لمس شد اشکی که حبس کرده بود روی گونهاش سر خورد
جونگکوک جوری اون رو توی آغوشش قفل کرد که انگار تمام گمشدههای دنیا رو یکجا پیدا کرده
دختربچه با اون دستهای کوچولو و لطیفش صورت زخمی و خستهی پدرش رو قاب گرفت انگار میخواست مطمئن بشه این مرد روبروش واقعیه.. جونگکوک که انگار تموم درداش با لمس اون دستای ظریف دود شده بود و رفته بود هوا
با چشمایی که از اشک برق میزد کف دست کوچولوی دخترش رو بوسید و با یه صدای لرزون و پر از احساس دوباره زمزمه کرد : آره پرنسسم... آره بابایی... من واقعاً بابات هستم دیگه هیچجا تنهات نمیزارم
بعد جوری که انگار میخواد عطر تن بچهش رو توی سلولهای بدنش ذخیره کنه سرش رو برد لای موهای نرمش و عمیق بو کشید جوری که انگار بوی بهشت رو استشمام میکرد
- ۸۴۹
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط