GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۳۲ ✦
زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.
راهروها کمکم خلوت میشدند، اما چهار عضو باشگاه شکار ارواح هنوز داخل کلاس مانده بودند.
پروژهی «تاریخ مدرسه» بهانهای بود که معلم ادبیات برای نزدیک نگه داشتن آنها ساخته بود و حالا خودشان هم میخواستند از همین فرصت استفاده کنند.
جونگکوک : «امشب وارد دفتر معلم میشیم.»
بورا : «بدون مدرک؟»
جونگکوک : «مدرک رو همونجا پیدا میکنیم.»
---
جیمین روی صندلی لم داد و آه کشید.
جیمین : «فقط یه سؤال... چرا هر بار نقشههای تو آخرش به فرار ختم میشه؟»
جونگکوک : «چون معمولاً یکی خرابکاری میکنه.»
جیمین با تعجب به خودش اشاره کرد.
جیمین : «منظورت منم؟»
یونگی : «به جز تو کسی نیست.»
جیمین : «خیانت از این نزدیکتر؟»
بورا بیاختیار خندید.
---
چند ساعت بعد...
آسمان کاملاً تاریک شده بود.
چهار نفر از پنجرهی پشتی وارد ساختمان مدرسه شدند.
همهجا ساکت بود.
فقط صدای قدمهای آرامشان در راهرو میپیچید.
---
دفتر معلم ادبیات در طبقهی سوم قرار داشت.
جونگکوک به آرامی دستگیره را چرخاند.
قفل بود.
بورا : «حالا چی؟»
یونگی لبخند کوتاهی زد.
از جیبش یک سنجاق بیرون آورد.
جیمین با تعجب گفت:
جیمین : «از کی بلدی قفل باز کنی؟»
یونگی : «از وقتی تو رو شناختم، مجبور شدم خیلی چیزا یاد بگیرم.»
جیمین خندید.
---
چند ثانیه بعد...
تق...
قفل باز شد.
همه وارد دفتر شدند.
---
اتاق مرتبتر از حد معمول بود.
کتابخانه، میز کار، چند قاب عکس...
اما جونگکوک مستقیم به سمت کشوی میز رفت.
کشو قفل نداشت.
وقتی آن را باز کرد...
چند پروندهی قدیمی داخلش بود.
---
بورا یکی از پروندهها را برداشت.
روی جلد نوشته شده بود:
«پرونده دانشآموزان حادثه هفت سال قبل.»
قلبش تندتر زد.
---
همان لحظه...
جیمین از کنار کتابخانه صدا زد.
جیمین : «بچهها... اینو ببینین.»
همه به سمتش رفتند.
پشت کتابها...
یک گاوصندوق کوچک مخفی شده بود.
---
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «حتماً چیز مهمی توشه.»
بورا : «ولی رمزشو نداریم.»
---
در همان لحظه...
صدای قدمهایی از بیرون اتاق شنیده شد.
تق...
تق...
تق...
چهار نفر خشکشـان زد.
---
جیمین با صدای خیلی آروم گفت:
جیمین : «لطفاً بگین سرایدار باشه...»
یونگی چراغ اتاق را خاموش کرد.
یونگی : «ساکت.»
---
صدای کلید داخل قفل پیچید.
یکی داشت در را باز میکرد.
جونگکوک سریع دست بورا را گرفت و او را پشت کمد کشید.
یونگی و جیمین هم پشت پرده پنهان شدند.
---
در آرام باز شد.
معلم ادبیات وارد اتاق شد.
چند ثانیه همانجا ایستاد.
انگار حس کرده بود کسی داخل اتاق است.
---
او به سمت گاوصندوق رفت.
رمز را وارد کرد.
در گاوصندوق باز شد.
چهار نفر از مخفیگاهشان نگاه میکردند.
داخل گاوصندوق...
یک گردنبند نقرهای بود.
همان گردنبندی که هان سوآ در تمام عکسهای قدیمی به گردن داشت.
---
معلم گردنبند را در دست گرفت و زیر لب گفت:
«ببخشید... هنوز نتونستم حقیقت رو فاش کنم...»
چهار نفر با ناباوری به هم نگاه کردند.
اگر او قاتل بود...
چرا از هان سوآ عذرخواهی میکرد؟
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۳۲ ✦
زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.
راهروها کمکم خلوت میشدند، اما چهار عضو باشگاه شکار ارواح هنوز داخل کلاس مانده بودند.
پروژهی «تاریخ مدرسه» بهانهای بود که معلم ادبیات برای نزدیک نگه داشتن آنها ساخته بود و حالا خودشان هم میخواستند از همین فرصت استفاده کنند.
جونگکوک : «امشب وارد دفتر معلم میشیم.»
بورا : «بدون مدرک؟»
جونگکوک : «مدرک رو همونجا پیدا میکنیم.»
---
جیمین روی صندلی لم داد و آه کشید.
جیمین : «فقط یه سؤال... چرا هر بار نقشههای تو آخرش به فرار ختم میشه؟»
جونگکوک : «چون معمولاً یکی خرابکاری میکنه.»
جیمین با تعجب به خودش اشاره کرد.
جیمین : «منظورت منم؟»
یونگی : «به جز تو کسی نیست.»
جیمین : «خیانت از این نزدیکتر؟»
بورا بیاختیار خندید.
---
چند ساعت بعد...
آسمان کاملاً تاریک شده بود.
چهار نفر از پنجرهی پشتی وارد ساختمان مدرسه شدند.
همهجا ساکت بود.
فقط صدای قدمهای آرامشان در راهرو میپیچید.
---
دفتر معلم ادبیات در طبقهی سوم قرار داشت.
جونگکوک به آرامی دستگیره را چرخاند.
قفل بود.
بورا : «حالا چی؟»
یونگی لبخند کوتاهی زد.
از جیبش یک سنجاق بیرون آورد.
جیمین با تعجب گفت:
جیمین : «از کی بلدی قفل باز کنی؟»
یونگی : «از وقتی تو رو شناختم، مجبور شدم خیلی چیزا یاد بگیرم.»
جیمین خندید.
---
چند ثانیه بعد...
تق...
قفل باز شد.
همه وارد دفتر شدند.
---
اتاق مرتبتر از حد معمول بود.
کتابخانه، میز کار، چند قاب عکس...
اما جونگکوک مستقیم به سمت کشوی میز رفت.
کشو قفل نداشت.
وقتی آن را باز کرد...
چند پروندهی قدیمی داخلش بود.
---
بورا یکی از پروندهها را برداشت.
روی جلد نوشته شده بود:
«پرونده دانشآموزان حادثه هفت سال قبل.»
قلبش تندتر زد.
---
همان لحظه...
جیمین از کنار کتابخانه صدا زد.
جیمین : «بچهها... اینو ببینین.»
همه به سمتش رفتند.
پشت کتابها...
یک گاوصندوق کوچک مخفی شده بود.
---
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «حتماً چیز مهمی توشه.»
بورا : «ولی رمزشو نداریم.»
---
در همان لحظه...
صدای قدمهایی از بیرون اتاق شنیده شد.
تق...
تق...
تق...
چهار نفر خشکشـان زد.
---
جیمین با صدای خیلی آروم گفت:
جیمین : «لطفاً بگین سرایدار باشه...»
یونگی چراغ اتاق را خاموش کرد.
یونگی : «ساکت.»
---
صدای کلید داخل قفل پیچید.
یکی داشت در را باز میکرد.
جونگکوک سریع دست بورا را گرفت و او را پشت کمد کشید.
یونگی و جیمین هم پشت پرده پنهان شدند.
---
در آرام باز شد.
معلم ادبیات وارد اتاق شد.
چند ثانیه همانجا ایستاد.
انگار حس کرده بود کسی داخل اتاق است.
---
او به سمت گاوصندوق رفت.
رمز را وارد کرد.
در گاوصندوق باز شد.
چهار نفر از مخفیگاهشان نگاه میکردند.
داخل گاوصندوق...
یک گردنبند نقرهای بود.
همان گردنبندی که هان سوآ در تمام عکسهای قدیمی به گردن داشت.
---
معلم گردنبند را در دست گرفت و زیر لب گفت:
«ببخشید... هنوز نتونستم حقیقت رو فاش کنم...»
چهار نفر با ناباوری به هم نگاه کردند.
اگر او قاتل بود...
چرا از هان سوآ عذرخواهی میکرد؟
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۲۸
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط