پارت ۱۹:بی دقدقه
پارت ۱۹:بی دقدقه
"همان روز بود که متوجه نوری در چشمانش شدم"
(سولار)
امروز، ۱۳ ام مارس بود.
این عدد به تنهایی میتونه گذشته رو بازگو کنه؟ خب، احتمالا نه.
سونگ آه رو داخل مهدکودک که گذاشت رهاش کردم و به سمت یک مغازه ی عتیقه فروشی حرکت کردم.
"وقت بخیر آقا"
"اوه، سولار جان خوش اومدی"
صاحب عتیقه فروشی مردی پیر بود که همراه خواهرش آنجا را اداره می کرد. عتیقه فروشی جایی بود که قطعا می توانستم ساعت ها در آن راه بروم و خیال پردازی کنم. برای فکر کردن از کتاب خانه هم بهتره.
عتیقه فروشی همیشه بوی خاص قهوه داشت.
"آمادست؟"
"البته عزیزم"
خانم پیری که تا اینجا فهمیده بودم اسمش گلوریا است، دو بچه داشت. گویا یکی از آنها رو از دست داده بود. زن بیچاره. سعی میکنم باهاش حرف بزنم تا حالش رو بهتر کنم ولی انگار اون راز های زیادی داره. از اون راز های تاریک که بهتره کسی ندونه!
"بفرمایید"
"ممنونم"
بعد از پرداخت از مغازه خارج شدم. ساعت جیبی که یوجین برای تولدم سفارشی درست کرده بود، خیلی دوستش داشتم اما بی دقتی کردم و از دستم افتاد. خداروشکر که چیزیش نشده بود.
~~~~~~~~~~
بعد از رسیدن به عمارت فهمیدم تهیونگ با پرواز به کره رفته. هیچ نمیدونستم چطوری رفته. تا جایی که حافظه ام یاری میکنه بلیطش برای فردا بود. حتما عجله داشته.
چند روزی از رفتنش می گذشت. انگار که دوباره همه چیز به روال عادی برگشته بود. نفسی تازه کردم و به دفتر روبه روم نگاه کردم.
"تکالیف سونگ آه؟"
"هیچ معلوم نیست اینا چیه که به بچه ی ۵ ساله میدن"
"والا، منم نمیتونم حلشون کنم"
"دلین بیا روش فکر کن"
"به من چه، عملیات تو عه"
"اذیت نکن کار دارم"
بلند شدم به سمت در رفتم که صداش متوقفم کرد.
"باز میری عتیقه فروشی؟"
فقط از پشت، آروم سر تکون دادم و به راهم ادامه دادم.
"همان روز بود که متوجه نوری در چشمانش شدم"
(سولار)
امروز، ۱۳ ام مارس بود.
این عدد به تنهایی میتونه گذشته رو بازگو کنه؟ خب، احتمالا نه.
سونگ آه رو داخل مهدکودک که گذاشت رهاش کردم و به سمت یک مغازه ی عتیقه فروشی حرکت کردم.
"وقت بخیر آقا"
"اوه، سولار جان خوش اومدی"
صاحب عتیقه فروشی مردی پیر بود که همراه خواهرش آنجا را اداره می کرد. عتیقه فروشی جایی بود که قطعا می توانستم ساعت ها در آن راه بروم و خیال پردازی کنم. برای فکر کردن از کتاب خانه هم بهتره.
عتیقه فروشی همیشه بوی خاص قهوه داشت.
"آمادست؟"
"البته عزیزم"
خانم پیری که تا اینجا فهمیده بودم اسمش گلوریا است، دو بچه داشت. گویا یکی از آنها رو از دست داده بود. زن بیچاره. سعی میکنم باهاش حرف بزنم تا حالش رو بهتر کنم ولی انگار اون راز های زیادی داره. از اون راز های تاریک که بهتره کسی ندونه!
"بفرمایید"
"ممنونم"
بعد از پرداخت از مغازه خارج شدم. ساعت جیبی که یوجین برای تولدم سفارشی درست کرده بود، خیلی دوستش داشتم اما بی دقتی کردم و از دستم افتاد. خداروشکر که چیزیش نشده بود.
~~~~~~~~~~
بعد از رسیدن به عمارت فهمیدم تهیونگ با پرواز به کره رفته. هیچ نمیدونستم چطوری رفته. تا جایی که حافظه ام یاری میکنه بلیطش برای فردا بود. حتما عجله داشته.
چند روزی از رفتنش می گذشت. انگار که دوباره همه چیز به روال عادی برگشته بود. نفسی تازه کردم و به دفتر روبه روم نگاه کردم.
"تکالیف سونگ آه؟"
"هیچ معلوم نیست اینا چیه که به بچه ی ۵ ساله میدن"
"والا، منم نمیتونم حلشون کنم"
"دلین بیا روش فکر کن"
"به من چه، عملیات تو عه"
"اذیت نکن کار دارم"
بلند شدم به سمت در رفتم که صداش متوقفم کرد.
"باز میری عتیقه فروشی؟"
فقط از پشت، آروم سر تکون دادم و به راهم ادامه دادم.
- ۷۳
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط