آخرہ قصه ے ما آدمـها

آخرہ قصه ے ما آدمـها
مثــہ فصــل پایـــیز ..
مثہ برگی ڪہ شده زردُ خشڪ
یا ڪہ دَر دست خزان سرگردان
یا ڪہ زیر قدم عابرها
مـی رویـــم از یـــادهـا...
دیدگاه ها (۱)

از تب آن دو لب چون عسلتعمریست که میسوزم و درمانم نیست !

ڪۍ میگہ چوب خدا صـــدا نـــداره؟چرا داره، خوبشم دارهـمرام دا...

هیچوقت راجب گذشته کسی کهدوسش دارید زیاد کنجکاو نشید...!قشنگت...

"دلگـیـرم"از تمامی دنیاتمامی آنها کہ یادشان ڪردم ومرا نفهمید...

​وقتی ذهن و روح دست در دست هم به نقطه‌ی اشباع می‌رسند، جهان ...

عزیزکرده‌... قدم‌هایت را نه بر خاک، که بر قلبم نهادی... همان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط