Part ⁹

Part ⁹
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)

گفتم:
احیانن، حرفات تمام شد چون من باید کتابی که بهم دادن رو بخونم!
گفت:
بله، فقط اون کتاب رو بهتره نخونی چون دیگه نیازی نداری.........
هوفی کشیدم و گفتم:
بله میدونم... البته با وجود تو!
ولی از نظرت وقتم رو پر نمیکنه، چون من واقعا حوصلم سر رفته؟!
گفت:
بله، درست میگی.........
ولی من میتونم بجای کتاب شمارو سرگرم کنم!
گفتم:
منظورت چیه، چیکار میتونی بکنی؟!
خندید و گفت:
اگه مایلید من میتونم برای سرگرم کردن شما و پر کردن وقتتون، شمارو با مکان های این قصر آشنا کنم.........
از این پیشنهاد خوشحالم شدم و راضی بودم ولی انگار یه چیزی منو از رفتن وا می‌داشت!
گفتم:
بزارش بعد از مسابقه اولی..........
امم... من برم!
انگار که دلخور شده باشه صورتش درهم رفت ولی خودشو جمع کرد..........
گفت:
روز خوبی داشته باشید، بانو.........
از گفت و گو با شما بسیار خرسند شدم!
گفتم:
همچنین!
و بعد رفتم..........
کل عصر اون روز رو به خواندن صرف کردم و بعد خوابیدم.‌........
صبح با تکون های ریزی از خواب بیدار شدم.........
و فهمیدم که هیونجین منو تکون داده تا از خواب بیدار شم و آماده شم.........
گفتم:
اوکی، فهمیدم.........
ممنون!
چقد وقت دارم؟!
گفت:
یک و نیم ساعت زمان داری!
گفتم:
چه خوب..........
حالا اگه میشه بری بیرون تا من آماده شم.........
سرش رو به نشانه فهمیدن خم کرد و رفت!
حمام رفتم و برای مسابقه سعی کردم یه پیراهن راحت، کمی گشاد و مناسب تنم کنم.........
حتی برای کفش بجای پاشنه دار یه بوت پوشیدم که به استایل الانم میومد..........
تقریبا ۲۰ دقیقه دیگه باید میرفتم!
موهام رو شل ولی تمیز و آراسته با روبانِ پاپیون شده بستم.........
بعد گفتم:
هیونجین... کجایی؟!
در سریع ترین حالت ممکن ظاهر شد و گفت:
پیش تو!
ولی به درخواست شما دور از دید راس........
دیدگاه ها (۰)

Part ⁸The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گفت:اوه...

Part ⁷The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گفتم:به...

پارت چهارویو اکو:رسیدم دم در خونش که همه چیو فهمیدم هه این د...

Part ⁶The name of the story: Madness hall(تالار جنون)بعد از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط