بی حس
بی حس
پارت دو
ویو نویسنده.
وارد شرکت شد.
از کنار تعدادی کارمند رد شد.
کارکنان به نشانه احترام خم میشدن.
و اون هم به سر تکان دادنی اکتفا میکرد.
با ورود به آسانسور..
طبقه هشتم رو انتخاب کرد و به صدای ملایم آسانسور گوش سپرد.
موسقی ملایم بود..ولی خیلی رو مخش بود.
سرش رو به دیوار آهنی و سرد آسانسور تکیه داد.
و چشم های قهوه ایش رو بست.
سعی کرد آروم باشه.
تقصیر کسی جز خودش نبود.
زیادی به هان جو اعتماد کرده و رو داده بود.
حالا هم باید جمعش میکرد.
خوب میدونست اون محمولهها چقدر مهم هستن.
باید خوب ذهنش رو آروم میکرد تا بتونه تصمیم بگیره.
صدای زنی تو آسانسور خالی پیچید که حرف از رسیدن میزد.
چشماش رو باز کرد و ظاهرش رو مرتب.
در آسانسور باز شد..از در که بیرون اومد با آلیسا رو به رو شد.
دختر با دیدن پسر خالش لبخند مهربونی زد.
آلیسا: تهیونگِ ما چطوره؟
با دیدن آلیسا به کل همه چی رو فراموش کرد.
لبخند محوی زد و با لحنی شاد لب زد.
ته: با دیدن دختر خالش عالیه.
دختر خندید و مشت آرومی به سینه مرد زد.
آلیسا: خوبه...مراقب خودت باش.
تهیونگ لبخند احمقانه ای زد و گفت:
ته: حتما.
و آلیسا وارد اتاقک کوچیک آسانسور شد.
تهیونگ دوباره تو حالت جدیش رفت و سمت دفترِ جنا حرکت کرد..
با رسیدن به در..
چند تقه زد و بدون گرفتن جواب داخل شد.
با وارد شدنش..زن دادی زد و گفت.
جنا: تهیونگ احمق..گمشو دارم لباس عوض میکنم.
در حالی که چشماش رو میبست لب زد.
ته: خب حالا..نمیدونستم.
در رو بست روش رو برگردوند.
جنا:
ادامه دارد..
پارت دو
ویو نویسنده.
وارد شرکت شد.
از کنار تعدادی کارمند رد شد.
کارکنان به نشانه احترام خم میشدن.
و اون هم به سر تکان دادنی اکتفا میکرد.
با ورود به آسانسور..
طبقه هشتم رو انتخاب کرد و به صدای ملایم آسانسور گوش سپرد.
موسقی ملایم بود..ولی خیلی رو مخش بود.
سرش رو به دیوار آهنی و سرد آسانسور تکیه داد.
و چشم های قهوه ایش رو بست.
سعی کرد آروم باشه.
تقصیر کسی جز خودش نبود.
زیادی به هان جو اعتماد کرده و رو داده بود.
حالا هم باید جمعش میکرد.
خوب میدونست اون محمولهها چقدر مهم هستن.
باید خوب ذهنش رو آروم میکرد تا بتونه تصمیم بگیره.
صدای زنی تو آسانسور خالی پیچید که حرف از رسیدن میزد.
چشماش رو باز کرد و ظاهرش رو مرتب.
در آسانسور باز شد..از در که بیرون اومد با آلیسا رو به رو شد.
دختر با دیدن پسر خالش لبخند مهربونی زد.
آلیسا: تهیونگِ ما چطوره؟
با دیدن آلیسا به کل همه چی رو فراموش کرد.
لبخند محوی زد و با لحنی شاد لب زد.
ته: با دیدن دختر خالش عالیه.
دختر خندید و مشت آرومی به سینه مرد زد.
آلیسا: خوبه...مراقب خودت باش.
تهیونگ لبخند احمقانه ای زد و گفت:
ته: حتما.
و آلیسا وارد اتاقک کوچیک آسانسور شد.
تهیونگ دوباره تو حالت جدیش رفت و سمت دفترِ جنا حرکت کرد..
با رسیدن به در..
چند تقه زد و بدون گرفتن جواب داخل شد.
با وارد شدنش..زن دادی زد و گفت.
جنا: تهیونگ احمق..گمشو دارم لباس عوض میکنم.
در حالی که چشماش رو میبست لب زد.
ته: خب حالا..نمیدونستم.
در رو بست روش رو برگردوند.
جنا:
ادامه دارد..
- ۷۴۷
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط