تکپارتی درخواستی از جونگکوک
تکپارتی درخواستی از جونگکوک
وقتی عضو هشتمی و دوست داره🫠
امروز اولین کنسرتمون با پسرا توی لاس وگاس بود... خیلی براش هیجان زده بودم و البته به همون اندازه هم استرس داشتم ساعت بود که سوند چک تموم شده بود و داشتیم برای کنسرت 4 ساعت دیگه آماده میشدیم... توی اتاق منتظر بودم تا میکاپ آرتیستمون بعد از میکاپ بقیه ی اعضا منو میکاپ کنه... پرده ها توی اتاق کنار بودن و نور آفتاب به صورتمون میخورد... این باعث میشد که خوابم ببره... سرمو به صندلی تکیه دادم و خواستم از این مدت استفاده کنم و چرتی بزنم............ که با صدای جونگکوک از خواب پریدم....
جونگکوک: نبینم ات خانم، ملکه ی آرمیا، خسته باشه!
ات: خندیدم... کی؟... من؟... چرا باید با وجود این همه آرمی که همیشه بهم انرژی میدن خسته باشم؟؟.... وقتی میبینمشون همه ی انرژِ های منفی ازم دور میشن...
جونگکوک: او او... داره حسودیم میشه ات شی....
ات: خندیدم... چرا!... حقیقته... و دوباره خندیدم... راستییی بقیه ی اعضا کجان؟... تا الان اینجا بودن.. چرا یهو غیبشون زد؟
جونگکوک: وای خدا کیوتیی:).... چشات از میزان خوابی که بودی پف کرده... میدونی تو الان چند وقته اینجا خوابی؟...
ات: من؟؟؟؟؟..... من اصلا نخوابیدم... تازه الان چشامو بستم که تو اومدیی...
جونگکوک: بعد بهت میگم خسته ای میگی نه... دخترجون انقد خسته بودیی که حتی نفهمیدی خوابیدیی!... تو الان نزدیک به سه ساعته اینجا خوابیدی:/
ات: چییییییی؟..... جونگکوکاا داری شوخیی میکنی؟؟؟
جونگکوک: به ساعت نگاه کننن
ات: گوشیمو روشن کردم... ساعت یه ربع یه چهار... ساعت پنج کنسرت شروع میشههه!.... خب چرا هیچ کس بیدارم نکرددهه
جونگکوک: نامجون هیونگ خواست بیدارت کنه ولی من نذاشتم... گفتم بخوابی سرحال شی
ات: مرسیییی ولی جونگکوکاا... این یعنی من از تمرین هم جا موندمم؟؟
جونگکوک: امم... چیزه... حالا اشکال نداره تو که تو دنس خوبی... ولی آره... برای تمرین هم هوسوک هیونگ اومد بیدارت کنه که خب شما بیدار نشدی و خواب بودی!!
ات: وای جونگکوکاا.... برو اون طرفف... من باید برم تند تند کارامو بکنمم...
جونگکوک: ات صبر کن... میخواستم یه چیزی بهت بگم...
ات: درحالی که داشتم میرفتم و از کوکی دور میشدم گفتم: بعدا بگوو... حرفتو یادت نرهااا
جونگکوک: باش.. ات رفت و به جاش روی صندلی نشستم... من خیلی وقت بود ات رو دوست داشتم.... اعضا اینو میدونستن ولی هنوز به خودش نگفته بودم... میخواستم بهش بگم ولی هی یه اتفاقی می افتاد و نمیشد بگم.... ولی امیدوار بودم حسم متقابل باشه....
ویو ات
به سمت اتاق پرو رفتم تا لباسامو عوض کنم که اعضا رو دیدم....
جیمین: اووو ات شییی... بالاخره از خواب پاشد... فقط جونگکوک تونست بیدارت کنه....و خندیدم*
جین: دختر تسخیرت کرده بودن؟
تهیونگ: برای 3 ساعت روح یونگی هیونگ ات رو تسخیر کرده بود... اعضا همه با حرفم خندیدن*..
ات: یااا....مگه من چقد وقت خوابیده بودم که شماها الان از یبدار شدنم تعجب کردین؟... خداوکیلی من هنوز احساس خواب آلودگی میکنمم..
نامجون: ات تو جوری غش کرده بودی، انگار صد ساله نخوابیدی...
جیمین: یه لحظه احساس کردیم تورو از دست دادیم...
(ادامه دارد)
اگه خوشتون اومد لایک یادتون نره خوشگلااا🙂🥹
وقتی عضو هشتمی و دوست داره🫠
امروز اولین کنسرتمون با پسرا توی لاس وگاس بود... خیلی براش هیجان زده بودم و البته به همون اندازه هم استرس داشتم ساعت بود که سوند چک تموم شده بود و داشتیم برای کنسرت 4 ساعت دیگه آماده میشدیم... توی اتاق منتظر بودم تا میکاپ آرتیستمون بعد از میکاپ بقیه ی اعضا منو میکاپ کنه... پرده ها توی اتاق کنار بودن و نور آفتاب به صورتمون میخورد... این باعث میشد که خوابم ببره... سرمو به صندلی تکیه دادم و خواستم از این مدت استفاده کنم و چرتی بزنم............ که با صدای جونگکوک از خواب پریدم....
جونگکوک: نبینم ات خانم، ملکه ی آرمیا، خسته باشه!
ات: خندیدم... کی؟... من؟... چرا باید با وجود این همه آرمی که همیشه بهم انرژی میدن خسته باشم؟؟.... وقتی میبینمشون همه ی انرژِ های منفی ازم دور میشن...
جونگکوک: او او... داره حسودیم میشه ات شی....
ات: خندیدم... چرا!... حقیقته... و دوباره خندیدم... راستییی بقیه ی اعضا کجان؟... تا الان اینجا بودن.. چرا یهو غیبشون زد؟
جونگکوک: وای خدا کیوتیی:).... چشات از میزان خوابی که بودی پف کرده... میدونی تو الان چند وقته اینجا خوابی؟...
ات: من؟؟؟؟؟..... من اصلا نخوابیدم... تازه الان چشامو بستم که تو اومدیی...
جونگکوک: بعد بهت میگم خسته ای میگی نه... دخترجون انقد خسته بودیی که حتی نفهمیدی خوابیدیی!... تو الان نزدیک به سه ساعته اینجا خوابیدی:/
ات: چییییییی؟..... جونگکوکاا داری شوخیی میکنی؟؟؟
جونگکوک: به ساعت نگاه کننن
ات: گوشیمو روشن کردم... ساعت یه ربع یه چهار... ساعت پنج کنسرت شروع میشههه!.... خب چرا هیچ کس بیدارم نکرددهه
جونگکوک: نامجون هیونگ خواست بیدارت کنه ولی من نذاشتم... گفتم بخوابی سرحال شی
ات: مرسیییی ولی جونگکوکاا... این یعنی من از تمرین هم جا موندمم؟؟
جونگکوک: امم... چیزه... حالا اشکال نداره تو که تو دنس خوبی... ولی آره... برای تمرین هم هوسوک هیونگ اومد بیدارت کنه که خب شما بیدار نشدی و خواب بودی!!
ات: وای جونگکوکاا.... برو اون طرفف... من باید برم تند تند کارامو بکنمم...
جونگکوک: ات صبر کن... میخواستم یه چیزی بهت بگم...
ات: درحالی که داشتم میرفتم و از کوکی دور میشدم گفتم: بعدا بگوو... حرفتو یادت نرهااا
جونگکوک: باش.. ات رفت و به جاش روی صندلی نشستم... من خیلی وقت بود ات رو دوست داشتم.... اعضا اینو میدونستن ولی هنوز به خودش نگفته بودم... میخواستم بهش بگم ولی هی یه اتفاقی می افتاد و نمیشد بگم.... ولی امیدوار بودم حسم متقابل باشه....
ویو ات
به سمت اتاق پرو رفتم تا لباسامو عوض کنم که اعضا رو دیدم....
جیمین: اووو ات شییی... بالاخره از خواب پاشد... فقط جونگکوک تونست بیدارت کنه....و خندیدم*
جین: دختر تسخیرت کرده بودن؟
تهیونگ: برای 3 ساعت روح یونگی هیونگ ات رو تسخیر کرده بود... اعضا همه با حرفم خندیدن*..
ات: یااا....مگه من چقد وقت خوابیده بودم که شماها الان از یبدار شدنم تعجب کردین؟... خداوکیلی من هنوز احساس خواب آلودگی میکنمم..
نامجون: ات تو جوری غش کرده بودی، انگار صد ساله نخوابیدی...
جیمین: یه لحظه احساس کردیم تورو از دست دادیم...
(ادامه دارد)
اگه خوشتون اومد لایک یادتون نره خوشگلااا🙂🥹
- ۱۳۵
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط