مادری که آرزوی پسر پنج‌ساله‌اش را باور نکرد

مادری که آرزوی پسر پنج‌ساله‌اش را باور نکرد
آنچه امروز بیش از همه ذهن مادر را رها نمی‌کند، حرف‌هایی است که امیرمحمد ماه‌ها پیش از آن شب، بارها درباره شهادت زده بود.
«حدود دو ماه از محرم گذشته بود. آمد نشست روی پایم و گفت: مامان، من شهید می‌شوم. گفتم شهادت چیز خوبی است، بالاترین درجه نزد خداست؛ اما تو باید بزرگ شوی، سردار شوی، پیر شوی و بعد شهید شوی. گفت: نه، من می‌خواهم شهید شوم.»
مادر ابتدا این حرف‌ها را جدی نمی‌گیرد؛ به نظرش کلماتی‌اند که یک کودک پنج‌ساله، میان بازی‌ها و مراسم محرم شنیده و تکرار می‌کند. اما امیرمحمد بار دیگر و بار دیگر همان آرزو را تکرار می‌کند.
حتی از یکی از آشنایان خانواده که برای مراسم تعزیه لباس می‌دوخته، خواسته بود برایش «لباس طفل» آماده کند.
«گفته بود خاله، لباس طفل من را بدوز. من می‌خواهم بروم شهید شوم. برایش لباس شمر درست کرده بودند، قبول نکرد و گفت من نمی‌خواهم شمر باشم، فقط لباس طفل می‌خواهم.»
وقتی محرم تمام شد، پرسش امیرمحمد ادامه داشت: «می‌گفت سپاه امام حسین علیه‌السلام که دیگر تمام شد، پس من کجا بروم جنگ کنم؟ من می‌خواهم بروم جنگ و شهید شوم.»
دیدگاه ها (۰)

جواب پیرمرد مشهدی به کلید تدبیر روحانی...

به مناسبت تاسیس سازمان مجاهدین خلق دیروز یه عده عقب مونده‌ ت...

🔸دکتر فؤاد ایزدی با انتشار فیلمی از سخنان رهبری در اول مهرما...

🧠 *چرا کودک ۲ ساله‌ام حرف گوش نمی‌دهد؟*اگر کودک دو ساله‌تان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط