«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۴۸
چشمامو باز کردم
اروم خوابیده بودم..
خيلي اروم..
.
كمي بي حوصله و کسل به اطرافم نگاه کردم.
هوا روشن بود و اخ.
خونه تهیونگ
خونه تهیونگ و رو کاناپه اش بودم.
یه دفعه همه اتفاقات دیشب و خواب بد و جیغ و گریه و
خون توي چشمام جون گرفت
درمونده صورتم رو بین دوتا دستم گرفتم.
تهیونگ کجاست؟
واي الان فك ميكنه چه دیوونه زنجبري ام.. ديشب عين رواني هاي ترسو جلوي خونه اش سبز شده
بودم
احتمالا به سلامت عقلم شك كرده..
سریع تو جام نشستم.
خونه تو سکوت مطلق بود.
اروم از جام بلند شدم و به اطراف سرك كشيدم..
انگار نبود..
به ساعت نگاه کردم.
۱۰ صبح بود.
نچ نچ..
روی اپن اشپزخونه یه برگه بود.
برش داشتم.
نچ نچ..
روی اپن اشپزخونه یه برگه بود..
برش داشتم.
روش نوشته شده بود;همه چي تو یخچال هست.۳روز مرخصي بدون حقوق میزنم برات رییست
لبخند زدم.
۳ روز..
اين يعني نامحسوس امروز رو برام مرخصي زده بود.
ریست
لبخندم عمیق تر شد.
داخل یخچالش سرك كشيدم.
خيلي اشتها نداشتم و فقط یه لیوان آب میوه برداشتم و
خوردم.
بي اختيار رفتم سمت اتاق خوابش..
دستگیره شو کشیدم..
عه ..
قفل بود. لعنتي..
دستمو خونده بود
میتونستم بازش کنم ولي..
ممکن بود بفهمه..
به خطرش نمی ارزید..
دیگه بیشتر چتر بودن بس بود.
به اندازه کافی گند زده بودم. بهتر بود برم خونه..
بد بود وقتی برمیگرده هنوز اینجا باشم..
پتويي
که دیشب روم انداخته بود تا کردم و رو همون مبل گذاشتم و نگاه دوباره اي به عکس اون دختر بچه و زن جووان انداختم و روی برگه ای براش یادداشت نوشتم.
نداسم و نگاه دوباره به حس اون دختر بچه و زن
جووان انداختم و روي برگه اي براش یادداشت نوشتم.
نوشتم ممنونم ;رییس
و گذاشتمش روی اپن و با لبخند از خونه زدم بیرون. رفتم پایین که یه دفعه یادم افتاد کلید ندارم..
اي واااي..
نه کلید و نه گوشي.
دیشب انقدر حالم بد بود که یادم رفته بود کلید خونه رو
بردارم..
داغون دست به سرم کشیدم..
چیکار کنم الان؟
به سر ووضعم نگاه کردم.
باز خداروشکر که دیشب لباس عوض نکرده بودم و با همون لباسهاي بيرون خوابیده بودم و الانم همونا تنم بود..
دست تو جیبام کردم اما خالي خالي بود.
اي خدا!...
خواستم با جادو در رو باز کنم که ترسیدم قفل بشکنه.. اون موقع ها مامان میگفت قدرتم بیشتر از کارهاي کوچیکه و به همین دلیل ممکنه به چیزا اسیب بزنم..
اگه بشکنه دردسرش برام بیشتره..
علاوه بر اون سر خون دماغ دیروز و بد خوابي ديشب
هنوز کمی کسل بودم و تمرکز نداشتم..
سوار اسانسور شدم و رفتم پایین تا از کانر بخوام برام
کلید ساز خبر کنه اما پایین نبود..
هرچي
گشتم خبری ازش نبود..
پوووف..
چه غلطی بکنم اخه؟
بدون پول نمیشد برم بیرون از ساختمون..
تازه برمیگشتم کلید حیاط رو هم نداشتم و شاید کانرم
برنمیگشت..
مشوش نگاهم رو چرخوندم که تلفن روی میز کانر رو دیدم
و تنها کسی که داشتم یادم اومد.
تهیونگ..
رفتم جلو..
شماره شرکتش رو حفظ
بودم
تنها چاره ام.
خودمو آماده کردم براي فوش خوردن و شماره رو گرفتم. شري جواب داد و منو شناخت و گفتم با هریسون کار
دارم.. با کمی مکث ارتباط برقرار شد و گفت: بله.
چشمامو بستم.
تهیونگ-زنگ زدي سکوت کني دختر رایان؟ حداقل فوت کن.. نتونستم خودمو نگه دارم و نرم خندیدم و گفتم: پس شما
هم تو یه ساعتهايي با نمك ميشي..
part ۱۴۸
چشمامو باز کردم
اروم خوابیده بودم..
خيلي اروم..
.
كمي بي حوصله و کسل به اطرافم نگاه کردم.
هوا روشن بود و اخ.
خونه تهیونگ
خونه تهیونگ و رو کاناپه اش بودم.
یه دفعه همه اتفاقات دیشب و خواب بد و جیغ و گریه و
خون توي چشمام جون گرفت
درمونده صورتم رو بین دوتا دستم گرفتم.
تهیونگ کجاست؟
واي الان فك ميكنه چه دیوونه زنجبري ام.. ديشب عين رواني هاي ترسو جلوي خونه اش سبز شده
بودم
احتمالا به سلامت عقلم شك كرده..
سریع تو جام نشستم.
خونه تو سکوت مطلق بود.
اروم از جام بلند شدم و به اطراف سرك كشيدم..
انگار نبود..
به ساعت نگاه کردم.
۱۰ صبح بود.
نچ نچ..
روی اپن اشپزخونه یه برگه بود.
برش داشتم.
نچ نچ..
روی اپن اشپزخونه یه برگه بود..
برش داشتم.
روش نوشته شده بود;همه چي تو یخچال هست.۳روز مرخصي بدون حقوق میزنم برات رییست
لبخند زدم.
۳ روز..
اين يعني نامحسوس امروز رو برام مرخصي زده بود.
ریست
لبخندم عمیق تر شد.
داخل یخچالش سرك كشيدم.
خيلي اشتها نداشتم و فقط یه لیوان آب میوه برداشتم و
خوردم.
بي اختيار رفتم سمت اتاق خوابش..
دستگیره شو کشیدم..
عه ..
قفل بود. لعنتي..
دستمو خونده بود
میتونستم بازش کنم ولي..
ممکن بود بفهمه..
به خطرش نمی ارزید..
دیگه بیشتر چتر بودن بس بود.
به اندازه کافی گند زده بودم. بهتر بود برم خونه..
بد بود وقتی برمیگرده هنوز اینجا باشم..
پتويي
که دیشب روم انداخته بود تا کردم و رو همون مبل گذاشتم و نگاه دوباره اي به عکس اون دختر بچه و زن جووان انداختم و روی برگه ای براش یادداشت نوشتم.
نداسم و نگاه دوباره به حس اون دختر بچه و زن
جووان انداختم و روي برگه اي براش یادداشت نوشتم.
نوشتم ممنونم ;رییس
و گذاشتمش روی اپن و با لبخند از خونه زدم بیرون. رفتم پایین که یه دفعه یادم افتاد کلید ندارم..
اي واااي..
نه کلید و نه گوشي.
دیشب انقدر حالم بد بود که یادم رفته بود کلید خونه رو
بردارم..
داغون دست به سرم کشیدم..
چیکار کنم الان؟
به سر ووضعم نگاه کردم.
باز خداروشکر که دیشب لباس عوض نکرده بودم و با همون لباسهاي بيرون خوابیده بودم و الانم همونا تنم بود..
دست تو جیبام کردم اما خالي خالي بود.
اي خدا!...
خواستم با جادو در رو باز کنم که ترسیدم قفل بشکنه.. اون موقع ها مامان میگفت قدرتم بیشتر از کارهاي کوچیکه و به همین دلیل ممکنه به چیزا اسیب بزنم..
اگه بشکنه دردسرش برام بیشتره..
علاوه بر اون سر خون دماغ دیروز و بد خوابي ديشب
هنوز کمی کسل بودم و تمرکز نداشتم..
سوار اسانسور شدم و رفتم پایین تا از کانر بخوام برام
کلید ساز خبر کنه اما پایین نبود..
هرچي
گشتم خبری ازش نبود..
پوووف..
چه غلطی بکنم اخه؟
بدون پول نمیشد برم بیرون از ساختمون..
تازه برمیگشتم کلید حیاط رو هم نداشتم و شاید کانرم
برنمیگشت..
مشوش نگاهم رو چرخوندم که تلفن روی میز کانر رو دیدم
و تنها کسی که داشتم یادم اومد.
تهیونگ..
رفتم جلو..
شماره شرکتش رو حفظ
بودم
تنها چاره ام.
خودمو آماده کردم براي فوش خوردن و شماره رو گرفتم. شري جواب داد و منو شناخت و گفتم با هریسون کار
دارم.. با کمی مکث ارتباط برقرار شد و گفت: بله.
چشمامو بستم.
تهیونگ-زنگ زدي سکوت کني دختر رایان؟ حداقل فوت کن.. نتونستم خودمو نگه دارم و نرم خندیدم و گفتم: پس شما
هم تو یه ساعتهايي با نمك ميشي..
- ۲۲۰
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط