سناریو مایکی
سناریو مایکی
{ جنگل چشمات }
8 سالگی))
چشماشو باز کرد. مثل همیشه با همون بو و صدا از خواب بلند شد.
نگاهی به دور و برش کرد. دخترای همسن و سالش تختشونو مرتب میکردن و باهم میخندیدن. زن داد میزد
'' زوباشید بیدار شید تنبلا! کلی کار داریم! "
به لباس های درازش نگاه کرد. براش بزرگ بودن. دختر کوچولو نسبت به همسن و سوالاش جسه کوچیکی داشت. قدشم خیلی کوتاه مونده بود.
همون سقف ترک خورده و همون تخت شکسته قدیمی.
پرورشگاه شیسه. شبیه این پروشگاهای شیک و پیک نبود.
فقط یه جایی بود که یتیم هارو توش مگه می آتشم تا بزرگ بشن. هنه آرزوی یه خانواده داشتن. اما شیسه فرق میکرد. همین باعث میشد که تون همیشه تنها باشه. از وقتی خودشو تو این دنیا پیدا کرد فقط خودش بود و خودش.
هیچی نداشت جز یه کش کریمی قدیمی که مشخص بود خیلی وقته ازش استفاده شده شده. خب مال مادرش بود. پدر و مادری که هیچوقت ندیده بود اما بازم دوسشون داشت. اون خیلی قلب مهربونی داشت اما زرنگ بود.
از جاش بلند شد. با همون کش قدیمیش موهای مشکی و چتری های بلندشو جمع کرد تو دستاش و همرو بست. شونه نداشت تا شدنشون کنه برای همین مهم نبود اون فقط یه زمان خودشو خوشگل میکرد اونم وقتی بود که.....
شیسه دوباره با دستای زخمیش که به اثر سردی آب نوک انگشتاش قرمز شده بودن ظرفا و لباس های بچه های کوچیک ترش شست.
بدن کوچولو و ظریفش زیادی برای این زندگی پر از سختی و مشقت کوچولو و ناتوان بود.
با خودش آرزو میکرد کاش یکم بزرگتر و هیکی توپر تری داشت اما خیلی کوچولو بود اندامش خیلی ظریف بود.
بشقاب هارو یکی یکی کف میزد و میشست. کم کم ساعت داشت 6 میشد باید زودتر تمومش میکرد. میخواست بره و اون رو ببینه. با خودش فکر میکرد چقد خفن و چقد باحاله.
بشقاب سفید که تو دستش بود رو آب کشید و تصویر خودشو تو بشقاب دید.
چشمای قرمز و درخشان و موهای به رنگ مهتابشو با دست به پشت گوشش برد.
اشک تو چشماش جمع شد. بدنش درد میکرد.
دلش یه زندگی آروم میخواست اما هربار که اون کبودی هارو روی بدنش میدید میفهمید که تو کجا زندگی میکنه.
این خیلی نامردی بود. اونم به دختربچه مثل تموم دختربچه های تو کوچشون بود. پس چرا باید هرروز از دست خانمای یتیم خونه کتک میخورد و کار میکرد؟ چرا حتی تو فصل زمستونم با اون یونیفورم نازکش باید توی حیاط لباس و ظرف میشست؟! چرا همیشه همه ی دخترای مدرسه اذیتش میکردن و سوسک مینداختن توی لباسش یا وسایلش؟!
مگه چه گناهی کرده بود؟!
چرا هیچکی تو یتیم خونه ازش خوشش نمیومد؟!
خب بزارین جواب این سوال من بهتون بدم
مشخصه. چون شیسه پاک و مهربون بود. معصوم و زیبا.
همین باعث حسودی دور و بریا میشد
اونا آتیش میگرفتن وقتی میدیدن بذ اینکه خمین چنددقیقه پیش مسخرش میکردن و کتشکش میزدن بازم میومد و بهشون لبخند میزد.
اما این لبخندا الکی بود. شیسه درون خودش رو پر درد کرده بود.
همچی رو تو خودش میریخت و بازم لبخند می زد و حتی از بچه های کوچکتر از خودش مراقبت میکرد.
چشمای قرمز و درخشونش انقد مهربون و معصوم بودن که میشد تیکه نوری که تو چشماش برق میزد رو دید.
شیسه بشقاب رو گذاشت سرجاش. به عقربه ساعت نگاه کرد. داشت میرفت روی 6
با خوشحالی موهاشو باز کرد و توشون دست کشید.
بدو بدو رفت سمت اتاق ناطم های یتیم خونه و دید که خوابن.
با اون پاهای کوتاه و ظریفش آروم آروم روی جوابای خس خس کن یتیم خونه قدم برمیداشت تا صدا ندن.
به پله های پشت بوم رسید. پله هارو با نهایت سرعت بالا رفت.
رسید به پشت بودم. هیچی توش نبود. هوا به رنگ طوسی دراومده بود و ابر ها کم و بیش آسمون رو پوشونده بودن. باد خیلی تند می وزید و موهاشو تو باد رقصون میکرد.
کبودی های پاهاش و بدنش زیر باد کمتر میسوخت و حس خوبی بهش میداد
رفت و لبه پشت بوم وایساد. چیزی اونجا برای نشست نبود. خالی خالی بود. فقط یه دودکش بزرگ. داشت که خیلی گرم بود و به شیسه همیشه حس خوبی میداد.
یه دستشو گذاشت زیر چونش و با حالا کلافه ای به کوچه نگاه کرد.
منتظرش بود.!
اون دختربچه بود و هنوز چیز زیادی راجب عشق نمیدونست. اما یه چیز خوب میدونست دلیل اینکه تا الان همچی رو تحمل کرده اونه!
هروقت حالش بد میشد چهره ی خندون اون رو تصور میکرد و با خیال دلنشینش لبخندی روی لبش میشست.
دیگه تقریبا ساعت 6 شد.
خودشه! اومد! همون پسر!
پسر و دوستاش حداکثر 13 سال سن داشتن. درحالی که داشتن باهم شوخی میکردن و میگفتن میخندیدن وارد کوچه شدن.
شیسه سرشو گرفت پایین تا اونا نبینش.
واقعا که خیلی ناز بود.
با دیدن دوبارش لبخند روی لبش نشست و دوباره سرتاپای اونو از نظرش گذروند.
موهای به رنگ زرد. چشمای سیاه نافذ. چهره بیخیال و گوگولیش و اون آبنبات توی دهنش
{ جنگل چشمات }
8 سالگی))
چشماشو باز کرد. مثل همیشه با همون بو و صدا از خواب بلند شد.
نگاهی به دور و برش کرد. دخترای همسن و سالش تختشونو مرتب میکردن و باهم میخندیدن. زن داد میزد
'' زوباشید بیدار شید تنبلا! کلی کار داریم! "
به لباس های درازش نگاه کرد. براش بزرگ بودن. دختر کوچولو نسبت به همسن و سوالاش جسه کوچیکی داشت. قدشم خیلی کوتاه مونده بود.
همون سقف ترک خورده و همون تخت شکسته قدیمی.
پرورشگاه شیسه. شبیه این پروشگاهای شیک و پیک نبود.
فقط یه جایی بود که یتیم هارو توش مگه می آتشم تا بزرگ بشن. هنه آرزوی یه خانواده داشتن. اما شیسه فرق میکرد. همین باعث میشد که تون همیشه تنها باشه. از وقتی خودشو تو این دنیا پیدا کرد فقط خودش بود و خودش.
هیچی نداشت جز یه کش کریمی قدیمی که مشخص بود خیلی وقته ازش استفاده شده شده. خب مال مادرش بود. پدر و مادری که هیچوقت ندیده بود اما بازم دوسشون داشت. اون خیلی قلب مهربونی داشت اما زرنگ بود.
از جاش بلند شد. با همون کش قدیمیش موهای مشکی و چتری های بلندشو جمع کرد تو دستاش و همرو بست. شونه نداشت تا شدنشون کنه برای همین مهم نبود اون فقط یه زمان خودشو خوشگل میکرد اونم وقتی بود که.....
شیسه دوباره با دستای زخمیش که به اثر سردی آب نوک انگشتاش قرمز شده بودن ظرفا و لباس های بچه های کوچیک ترش شست.
بدن کوچولو و ظریفش زیادی برای این زندگی پر از سختی و مشقت کوچولو و ناتوان بود.
با خودش آرزو میکرد کاش یکم بزرگتر و هیکی توپر تری داشت اما خیلی کوچولو بود اندامش خیلی ظریف بود.
بشقاب هارو یکی یکی کف میزد و میشست. کم کم ساعت داشت 6 میشد باید زودتر تمومش میکرد. میخواست بره و اون رو ببینه. با خودش فکر میکرد چقد خفن و چقد باحاله.
بشقاب سفید که تو دستش بود رو آب کشید و تصویر خودشو تو بشقاب دید.
چشمای قرمز و درخشان و موهای به رنگ مهتابشو با دست به پشت گوشش برد.
اشک تو چشماش جمع شد. بدنش درد میکرد.
دلش یه زندگی آروم میخواست اما هربار که اون کبودی هارو روی بدنش میدید میفهمید که تو کجا زندگی میکنه.
این خیلی نامردی بود. اونم به دختربچه مثل تموم دختربچه های تو کوچشون بود. پس چرا باید هرروز از دست خانمای یتیم خونه کتک میخورد و کار میکرد؟ چرا حتی تو فصل زمستونم با اون یونیفورم نازکش باید توی حیاط لباس و ظرف میشست؟! چرا همیشه همه ی دخترای مدرسه اذیتش میکردن و سوسک مینداختن توی لباسش یا وسایلش؟!
مگه چه گناهی کرده بود؟!
چرا هیچکی تو یتیم خونه ازش خوشش نمیومد؟!
خب بزارین جواب این سوال من بهتون بدم
مشخصه. چون شیسه پاک و مهربون بود. معصوم و زیبا.
همین باعث حسودی دور و بریا میشد
اونا آتیش میگرفتن وقتی میدیدن بذ اینکه خمین چنددقیقه پیش مسخرش میکردن و کتشکش میزدن بازم میومد و بهشون لبخند میزد.
اما این لبخندا الکی بود. شیسه درون خودش رو پر درد کرده بود.
همچی رو تو خودش میریخت و بازم لبخند می زد و حتی از بچه های کوچکتر از خودش مراقبت میکرد.
چشمای قرمز و درخشونش انقد مهربون و معصوم بودن که میشد تیکه نوری که تو چشماش برق میزد رو دید.
شیسه بشقاب رو گذاشت سرجاش. به عقربه ساعت نگاه کرد. داشت میرفت روی 6
با خوشحالی موهاشو باز کرد و توشون دست کشید.
بدو بدو رفت سمت اتاق ناطم های یتیم خونه و دید که خوابن.
با اون پاهای کوتاه و ظریفش آروم آروم روی جوابای خس خس کن یتیم خونه قدم برمیداشت تا صدا ندن.
به پله های پشت بوم رسید. پله هارو با نهایت سرعت بالا رفت.
رسید به پشت بودم. هیچی توش نبود. هوا به رنگ طوسی دراومده بود و ابر ها کم و بیش آسمون رو پوشونده بودن. باد خیلی تند می وزید و موهاشو تو باد رقصون میکرد.
کبودی های پاهاش و بدنش زیر باد کمتر میسوخت و حس خوبی بهش میداد
رفت و لبه پشت بوم وایساد. چیزی اونجا برای نشست نبود. خالی خالی بود. فقط یه دودکش بزرگ. داشت که خیلی گرم بود و به شیسه همیشه حس خوبی میداد.
یه دستشو گذاشت زیر چونش و با حالا کلافه ای به کوچه نگاه کرد.
منتظرش بود.!
اون دختربچه بود و هنوز چیز زیادی راجب عشق نمیدونست. اما یه چیز خوب میدونست دلیل اینکه تا الان همچی رو تحمل کرده اونه!
هروقت حالش بد میشد چهره ی خندون اون رو تصور میکرد و با خیال دلنشینش لبخندی روی لبش میشست.
دیگه تقریبا ساعت 6 شد.
خودشه! اومد! همون پسر!
پسر و دوستاش حداکثر 13 سال سن داشتن. درحالی که داشتن باهم شوخی میکردن و میگفتن میخندیدن وارد کوچه شدن.
شیسه سرشو گرفت پایین تا اونا نبینش.
واقعا که خیلی ناز بود.
با دیدن دوبارش لبخند روی لبش نشست و دوباره سرتاپای اونو از نظرش گذروند.
موهای به رنگ زرد. چشمای سیاه نافذ. چهره بیخیال و گوگولیش و اون آبنبات توی دهنش
- ۹۳۷
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط