هر چند که اندیشه کنم

هر چند کــه اندیشه کنم ﺧﻮﯾﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ
بختــم نگُـــــذارد نفسی ﭘﯿـﺶ ﺗــــﻮ ﺑﺎﺷﻢ
ﺩﺭ ﻣﮑﺘـﺐ و در محفــل ﻣﻌﺸﻮﻗـﻪ پرﺳﺘﯽ
ﺩﯾــﻮﺍﻧﻪ ﺗـﺮﯾﻦ ﻭﺍﻟــﻪ ﯼ ﺩﻝ ﺭﯾﺶ ﺗـﻮ ﺑﺎﺷﻢ
آئین مـن و مسلک مـن مذهب عشق است
گاهی نتـوانم بـــه در از کیـش تــو بـاشـم
کشکول پر از قصه ام ازحوصله خالیست
هو می کَشم از غصه که ﺩﺭﻭﯾﺶ تو باشم
ﺩﺭ ﻫـﺮ ﺳﻪ ﺟﻬــﺖ ﺭﺍﻩ ﻣـــﺮﺍ بسته نگاهت
ﻫﻢ ﻣـﺎﺗﻢ ﻭ ﻫـﻢ ﭘﺎﺗﻢ ﻭ ﻫﻢ ﮐﯿﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﯼﺣﻀﺮﺕﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﻧﻪﯾﮏﺭﻭﺯ ﻭﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ
ﻋﻤﺮیست ﮐﻪ پیوسته ﻫﻢ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ
بانــو عسلـم دشت وجــــودم ﺷـﻮﺩ ﺁﺗــﺶ
یـک روز اگـــر ﺑﺎﻋــﺚ ﺗﺸﻮﯾﺶ ﺗــﻮ ﺑﺎﺷـﻢ
دیدگاه ها (۵)

چهره ایی آرام و قلبی مثل طوفان داشتم در فراق تو لبی مست و غز...

ندانی توبا روزگارم چه کردیبه شام ودل بیقرارم چه کردیبیا بین ...

من شوق قدمهای رسیدن به تو هستم یک شهر دلش رفت که من دل به تو...

قسم به صبر و تحمل که انتظار بس استنگاه خیره به افاق بی سوار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط