🖤🏍️ آخرین مسابقه 🏍️🖤
🖤🏍️ آخرین مسابقه 🏍️🖤
پارت ۲: «یک شرط خطرناک»
بعد از آخرین مسابقه...
صدای موتورهای سنگین کمکم از خیابون محو شد.
جمعیت هنوز دور خط پایان ایستاده بودند و دربارهی یک چیز حرف میزدند:
رقابت همیشگی جونگکوک و الی.
اما چیزی که هیچکس نمیدانست...
این بود که پشت آن همه کلکل، سالها شناخت و دوستی پنهان شده بود.
---
الی کلاه موتورشو برداشت و موهای بلند مشکیاش رو مرتب کرد.
با لبخند به جونگکوک نگاه کرد.
الی: — خب... اعتراف کن.
جونگکوک که کنار موتور مشکیاش ایستاده بود، اخم کوچیکی کرد.
جونگکوک: — به چی؟
الی: — اینکه نزدیک بود ببازی.
جونگکوک پوزخند زد.
جونگکوک: — نزدیک بود؟ الی، تو هنوز باید خیلی تمرین کنی تا بتونی منو ببری.
الی با ناباوری نگاهش کرد.
الی: — باورم نمیشه. حتی وقتی میبازی هم مغروری؟
جونگکوک: — من نباختم.
الی: — معلومه. زمین هم حتماً خودش تصمیم گرفت من جلوتر باشم.
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد.
با اینکه همیشه با الی بحث میکرد...
اما حقیقت این بود که بودن کنار او برایش متفاوت بود.
الی تنها کسی بود که از جونگکوک نمیترسید.
تنها کسی که با او مثل یک آدم عادی رفتار میکرد، نه یک رئیس مافیا.
---
چند ساعت بعد...
در یک سالن بزرگ و لوکس، افراد ثروتمند و قدرتمند شهر جمع شده بودند.
جایی که مسابقات بزرگ برگزار میشد.
مردی با کت سفید وارد سالن شد.
همه ساکت شدند.
اسمش بین رانندهها معروف بود.
کایان.
مردی که همیشه شرطهای عجیب میگذاشت.
کایان لبخند زد و به صفحهی بزرگ سالن نگاه کرد.
کایان: — امسال مسابقهای برگزار میشه که هیچکس مثل قبل نمیتونه برنده بشه.
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
یکی از افراد پرسید:
— منظورت چیه؟
کایان آرام خندید.
کایان: — منظورم اینه... کسی که فکر میکنه بهترینه، باید ثابت کنه.
نگاهش روی دو نفر ثابت شد.
جونگکوک و الی.
کایان: — حتی شما دو نفر.
الی ابرو بالا انداخت.
الی: — ما؟
جونگکوک دست به سینه ایستاد.
جونگکوک: — فکر میکنی مسابقه دادن با ما آسونه؟
کایان: — نه.
لبخندش عمیقتر شد.
کایان: — برای همینه که شرط میبندم هیچکدومتون به تنهایی نمیتونید ببرید.
همه ساکت شدند.
الی اخم کرد.
الی: — داری چی میگی؟
کایان: — این مسابقه فرق داره.
او به صفحه نگاه کرد.
کایان: — مسیرش طولانیتره، خطرناکتره... و کسی که برنده بشه، همه چیز رو میبره.
جونگکوک: — و اگر نبریم؟
کایان لبخند زد.
کایان: — اون وقت همه میفهمن پادشاه و ملکهی مسابقات... فقط اسم بودن.
الی نگاه تندی به جونگکوک انداخت.
الی: — حتی فکرشم نکن که من با تو تیم بشم.
جونگکوک بدون نگاه کردن به او گفت:
جونگکوک: — نگران نباش. منم علاقهای ندارم.
الی: — عالیه.
جونگکوک: — عالی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد هر دو همزمان گفتند:
الی و جونگکوک: — ولی باید ببریم.
برای اولین بار...
هدفشان یکی بود.
اما هیچکدام نمیدانستند...
همکاری با بزرگترین رقیبشان، سختتر از هر مسابقهای خواهد بود.
چون دشمن بیرونی را میشود شکست داد...
اما کنترل قلب را نه.
🖤🏍️
ادامه دارد...
پارت ۲: «یک شرط خطرناک»
بعد از آخرین مسابقه...
صدای موتورهای سنگین کمکم از خیابون محو شد.
جمعیت هنوز دور خط پایان ایستاده بودند و دربارهی یک چیز حرف میزدند:
رقابت همیشگی جونگکوک و الی.
اما چیزی که هیچکس نمیدانست...
این بود که پشت آن همه کلکل، سالها شناخت و دوستی پنهان شده بود.
---
الی کلاه موتورشو برداشت و موهای بلند مشکیاش رو مرتب کرد.
با لبخند به جونگکوک نگاه کرد.
الی: — خب... اعتراف کن.
جونگکوک که کنار موتور مشکیاش ایستاده بود، اخم کوچیکی کرد.
جونگکوک: — به چی؟
الی: — اینکه نزدیک بود ببازی.
جونگکوک پوزخند زد.
جونگکوک: — نزدیک بود؟ الی، تو هنوز باید خیلی تمرین کنی تا بتونی منو ببری.
الی با ناباوری نگاهش کرد.
الی: — باورم نمیشه. حتی وقتی میبازی هم مغروری؟
جونگکوک: — من نباختم.
الی: — معلومه. زمین هم حتماً خودش تصمیم گرفت من جلوتر باشم.
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد.
با اینکه همیشه با الی بحث میکرد...
اما حقیقت این بود که بودن کنار او برایش متفاوت بود.
الی تنها کسی بود که از جونگکوک نمیترسید.
تنها کسی که با او مثل یک آدم عادی رفتار میکرد، نه یک رئیس مافیا.
---
چند ساعت بعد...
در یک سالن بزرگ و لوکس، افراد ثروتمند و قدرتمند شهر جمع شده بودند.
جایی که مسابقات بزرگ برگزار میشد.
مردی با کت سفید وارد سالن شد.
همه ساکت شدند.
اسمش بین رانندهها معروف بود.
کایان.
مردی که همیشه شرطهای عجیب میگذاشت.
کایان لبخند زد و به صفحهی بزرگ سالن نگاه کرد.
کایان: — امسال مسابقهای برگزار میشه که هیچکس مثل قبل نمیتونه برنده بشه.
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
یکی از افراد پرسید:
— منظورت چیه؟
کایان آرام خندید.
کایان: — منظورم اینه... کسی که فکر میکنه بهترینه، باید ثابت کنه.
نگاهش روی دو نفر ثابت شد.
جونگکوک و الی.
کایان: — حتی شما دو نفر.
الی ابرو بالا انداخت.
الی: — ما؟
جونگکوک دست به سینه ایستاد.
جونگکوک: — فکر میکنی مسابقه دادن با ما آسونه؟
کایان: — نه.
لبخندش عمیقتر شد.
کایان: — برای همینه که شرط میبندم هیچکدومتون به تنهایی نمیتونید ببرید.
همه ساکت شدند.
الی اخم کرد.
الی: — داری چی میگی؟
کایان: — این مسابقه فرق داره.
او به صفحه نگاه کرد.
کایان: — مسیرش طولانیتره، خطرناکتره... و کسی که برنده بشه، همه چیز رو میبره.
جونگکوک: — و اگر نبریم؟
کایان لبخند زد.
کایان: — اون وقت همه میفهمن پادشاه و ملکهی مسابقات... فقط اسم بودن.
الی نگاه تندی به جونگکوک انداخت.
الی: — حتی فکرشم نکن که من با تو تیم بشم.
جونگکوک بدون نگاه کردن به او گفت:
جونگکوک: — نگران نباش. منم علاقهای ندارم.
الی: — عالیه.
جونگکوک: — عالی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد هر دو همزمان گفتند:
الی و جونگکوک: — ولی باید ببریم.
برای اولین بار...
هدفشان یکی بود.
اما هیچکدام نمیدانستند...
همکاری با بزرگترین رقیبشان، سختتر از هر مسابقهای خواهد بود.
چون دشمن بیرونی را میشود شکست داد...
اما کنترل قلب را نه.
🖤🏍️
ادامه دارد...
- ۲۲۶
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط