یاد آن عهدی که شور عشق در سر داشتیم

یاد آن عهدی که شور عشق در سر داشتیم
الفتی با شاهد و مینا و ساغر داشتیم
خلوت ما بود هر شب روشن از روی مهی
در دل تاریک شب خورشید انور داشتیم
هر کجا بزمی بپا میگشت از خوبان شهر
ما در آن بزم از حریفان جای برتر داشتیم
بر بساط عیش کوس پادشاهی می زدیم
چونکه مُلک شادکامی را مسخر داشتیم
در شبستان راز با زیبا رخان سرو قد
در گلستان ناز٬بر سرو صنوبر داشتیم
گاه با شعر و سرود و گاه با معشوق و می
تا نه پنداری که جز این کار دیگر داشتیم
هر چه شعر و نکته و قول و غزل بد در کتاب
جمله را بهر نشاط بزم از بر داشتیم
جام بر کف٬ یار در بر٬ گوش بر قول غزل
شوق در تن٬ ذوق در دل٬ شور در سر داشتیم
با چنین عشق و جوانی با چنین عیش و خوشی
کی خبر از کینه چرخ فسونگر داشتیم؟
او فسونهائی عجب میساخت وز ساده دلی
آن فسونهای عجب را جمله از باور داشتیم
ما بخواب غفلت و بیدار چشم آسمان
در کمین خویش خصمی سخت منکر داشتیم
رفت بر باد آن بساط و شد پریشان جمع ما
تلخ شد عیشی که همچون شهد و شکر داشتیم
دل به طوفان بلا دادیم چون در زیر پای
ما شکسته کشتی بگسسته لنگر داشتیم
این جهان در چشم ما تاریک و وحشتناک شد
اینهمه از بخت بد وز شوم اختر داشتیم!
چون(مؤید) در فراق رویت ای جان جهان
چشم امید از جهان و دل ز جان بر داشتیم
دیدگاه ها (۶)

Attar-050705

محمد زکریا طبیب رازی راکه فیلسوف عجم بود و اوستاد عرببه فن ف...

چشمان من انگار غزل میخواند وزروی تو ای یار نظر میخواهد اندر...

ز شبی من گله دارم گله از هر چه یقین شدبه یکی دست توانا به ...

...چنان مستی که با چشم تو لیوانم شده لبریزبه مستی شـهره‌ شهر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط