از درخت پرسیدم چرا پیر شدی

از "درخت " پرسیدم چرا "پیر " شدی؟

"خنده تلخی " کرد و گفت:
وقتی تو "رفتی" "یارت" با "دیگری " زیر "سایه" ام می نشست و به تو "می خندید"
دیدگاه ها (۲)

ﻧَﺘَﺮﺱْ،،، ﺑِـــــﺰَﻥْ ﺑِـــﺰَﻥْﺳَﻼﻣَﺘـــــــــﮯ ﺟَــﻮﻭﻧﺎﯾــ...

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد به چشمانی که چشمانم...

یِـه روزی سینَمـُو میشکافـَمایـن قَلبهِ تیکِه پارِه رُو نِشو...

ایمـــان دارم . . .کــه قشنـگـتــرین عشــقنگــاه مهــربـــان...

دلنوشته های من

دو پارتی وقتی از بالای ساختمون …..فشار دسته گل در دستانش شل ...

طبیعت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط