𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟏


یه مرد..
یه شنل مشکی پوشیده بود و چا*قو دستش بود..
در یه حرکت اون چا*قو رو وارد شکم یه پسر از سال ششمیا کرد..
همون لحظه پسر افتاد روی زمین..



دیدن این صحنه..
این نصف شبی..
از هر نظر برام ترسناک بود..
لرز عجیبی به تنم افتاده بود..

اون مرد که شنل پوشیده بود..
میخواست ج‍*سد رو از رو زمین بلند کنه..
من که نمی‌خوام اینجوری بیصدا وایسمایسم نگاش کنم..



ـ هی!



اون مرد سریع برگشت طرفم..
چشماش..
قیافش..
اون..
اون..
مگه آقای کای نیس؟

همون آقای کایی که تو‌ خوابم دیدم..
وای دقیقا..
این همونه..
ولی چشماش..
طلایی‌عه..


ناخودآگاه گفتم:
ـ آقای کای؟؟




سریع اون مرد ج‍*‍سد رو زمین انداخت و فرار کرد..
خو*ن روی سنگ های سرمه‌ای طور جاری بود..
به طرف اون مرد دویدم اما در یه نگاه توی تاریکی غیب شد..
وایسا..
کجا رفت؟

الان این مهم نیس..
اون کارآموز الان بد جوری داغونه..
دوباره برگشتم و به طرف اون کارآموز غرق در خو*ن رفتم..


شکمش بد داغون شده بود..
کلا..
همه چیز توی شکمش زده بود بیرون..
اییییییییییییییییی..


چند سیل به صورتش زدم..
ماشاالله ۲۰۰ کیلوعه..
دستم شکست تا یکم بلندش کنم..



ورا: خوبی؟!!....هیییی با توعم!





همش سیل میزدم بهش ولی چشماش بسته بود..
فکر کنم مر*ده..
انگشتمو جلوی بینیش گذاشتم..
نفس می‌کشید..
پس نمر*ده..
پس چرا بیدار نمیشه..
از شکمش خو*ن زیادی میومد و بدنش هر لحظه که می‌گذشت داغ تر میشد..


همون لحظه صدای قدم های کسیو شنیدم..
ولی اهمیت ندادم..
این وسط فقط مهم برام این پسر ۲۰۰ کیلویی بود..
صدای اون قدم ها..
هر لحظه که می‌گذشت نزدیکتر میشد..
نمی‌دونم چرا اما صدای این قدما حس خوبی بهم نمی‌داد..


برگشتم ببینم کیه..
ولی حس کردم سرم با چیزی، خیلی محکم برخورد کرد..
همون لحظه سرم گیج رفت..
دستمو پشت سرم گذاشتم..
و دستم خو*نی شد..
حس کردم دنیا دور سرم میگرده..
چشمام آروم آروم بسته میشد..
آخرین چیزی که دیدم..
اون پسری که چا*قو خورده بود با خنده تمسخر آمیز بهم نگاه میکرد..
....

ادامه دارد...



بچه ها چند پارت آینده با ( ویو راوی ) نوشته میشه..
گفتم بدونید..😑
دیدگاه ها (۹)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟐( ویو راوی )دختر آروم ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟎هوفففففففففف..بهتره بر...

𝐰𝐞𝐫𝐫𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟗آشنایی این جمله..نمی‌د...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "58"☆ویو هانا☆از آشپزخونه دسرها رو داخل سینی چیدم....

پارت ۸: نقاب‌هایِ فروپاشی(ترکیبی از دید: تهیونگ و ات)[از دید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط