خواستم شعر بگویم قلمم زار گریست

خواستم شعر بگویم قلمم زار گریست
چشم دفتر سر این شانه ی دیوار گریست

آمدم نقش تو را بر سر قالی بکشم
تار و پود غزلم بر سر آن دار گریست

عزم کردم که تو را از نظرم پاک کنم
دل به امید خوش لحظه ی دیدار گریست

روح بیمارم و در کالبدم درد ازل
جگرم در عطش سینه ی تب دار گریست

فال حافظ که زدم گفت نخواهی آمد
طوطی فال فقط بر من بیمار گریست

بعد تو سقف غزل های مرا باران شست
عنکبوتی که نمرد از غم آوار گریست
دیدگاه ها (۱)

مردها خیلی هم خوبند...دوست داشتنی و مهربان..عاشق محبت واقعی....

گاهی فکر می کنم انسان های خوب و بد وجود ندارند . فقط لحظاتی ...

یــا حسیـــــــن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط