این دلِ دیوانه ام را باد با خود میبرد
این دلِ دیوانه ام را باد با خود میبرد
حسرتِ کاشانه ام را باد با خود میبرد
بعد از این تکرارو تکرارو عذابِ زندگی
این غمِ در خانه ام را باد با خود میبرد
روبرویت می نشینم از همه غمها جدا
درد و رنجِ شانه ام را باد با خود میبرد
هم سیاهی می رود هم صبح فردا می رسد
ظلمتِ سالانه ام را باد با خود میبرد
از زمستان هم گذر کردیم و بعداز این بهار
ماتمِ بیگانه ام را باد با خود میبرد
چون درختی سبز خواهم شد کنار برکه ای
قصه و افسانه ام را باد با خود میبرد
شاخ و برگم باز می رقصد میان آسمان
خنده یِ مستانه ام را باد با خود میبرد...
حسرتِ کاشانه ام را باد با خود میبرد
بعد از این تکرارو تکرارو عذابِ زندگی
این غمِ در خانه ام را باد با خود میبرد
روبرویت می نشینم از همه غمها جدا
درد و رنجِ شانه ام را باد با خود میبرد
هم سیاهی می رود هم صبح فردا می رسد
ظلمتِ سالانه ام را باد با خود میبرد
از زمستان هم گذر کردیم و بعداز این بهار
ماتمِ بیگانه ام را باد با خود میبرد
چون درختی سبز خواهم شد کنار برکه ای
قصه و افسانه ام را باد با خود میبرد
شاخ و برگم باز می رقصد میان آسمان
خنده یِ مستانه ام را باد با خود میبرد...
- ۱.۰k
- ۲۸ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط