ساعت دو شب است که با چشم بی ‌رمق

ساعت دو شب است که با چشم بی ‌رمق

چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق



چیزی که سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای

جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق



هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی

هر وقت می‌نشست به پیشانی‌ات عرق



من با زبان شاعری‌ام حرف می‌زنم

با این ردیف و قافیه‌های اجق وجق



این بار از زبان غزل کاش بشنوی

دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق



من رفتنی شدم، تو زبان باز کرده‌ای!‌

آن هم فقط همینکه: ""برو، در پناه حق"



شفت_گیلان_امام زاده ابراهیم یکی از جاهایی که حتما باید چند سالی توش زندگی کنم
دیدگاه ها (۱۵)

روی نسخه‌ی بعضی داروهامی‌نویسندهر هشت ساعت یڪباربعضی را باید...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۴✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

از ترس تا اعتمادpart: 9«آخر» ...

چندپارتی جین

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:1ـــــــــــــ...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. p6بعد از نفری صد ت...

تو که در باغِ جتسیمانی، عرق چون قطراتِ خون از پیشانی‌ات چکید...

_____پارت¹⁸ نفرین کوچولو_____به‌خاطر آدرنالین، تمام بدنم به ...

پارت ۳۳ — «بهایی که برای یک تصمیم گذاشته بودند»چند روز بعد، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط