★彡 Part 61 彡★
★彡 Part 61 彡★
شب، موقع شام تهیونگ رو ندیدمش. یعنی کلا از وقتی که از اون اتاق بیرون اومدم ندیدمش.
خیلی پرتوقع بودم که اون لحظه دلم میخواست بهم بگه بمون.
از خدمتکار ها حالش رو پرسیدم اما هیچ کس چیزی نمیدونست.
صبح هنگام، وسایلم رو داخل چمدون جمع کردم. وقتش بود که برم و این عمارت پرخاطره رو ترک کنم.
ساعت حدودای 5 صبح بود و اونقدر تهیونگ رو میشناختم که بدونم الان بیدار نمیشه. خدمتکار هم کلا دو سه تا هست و نگهبانا تعدادشون قابل شمارشه.
آروم در اتاق رو باز کردم و پایین رفتم.
سعی کردم کاملا عادی به نظر بیام.
کاری که دارم میکنم چیزی مثل فراره، اما متاسفانه این تنها راهمه.
دیشب وقتی برای خواب داشتم میرفتم به اتاقم شنیدم که تهیونگ یه یکی از نگهبانا گفت که اجازه ی خروجم رو ندن. میدونستم میخواد به زور نگهم داره ولی چراشو نمیدونستم.
جلوی دروازه ی بزرگ ایستادم و برای آخرین بار برگشتم و به عمارت پرخاطره نگاه کردم.
تو این چندماه زندگیم اولین عمل جراحیم رو روی یک مرد که الان تموم زندگیمه پیاده کردم.
ناگهان مشهور شدم و خبرنگارا به کلبه ام حمله کردن و اون مرد برای محافظت ازم اومد.
منو وارد عمارتش کرد و من با زندگیش آشنا شدم.
ربوده شدم و فهمیدم قاتل مادرم داییمه.
یه آدم مثلا مرده، زنده ست.
عامل بیچارگی و زندگی سیاه بختم رو از نزدیک دیدم.
و از همه مهم تر، من عاشق شدم.
اینا خلاصه ای زندگی این چند وقتم بود و حالا قرار بود به زندگی قبلیم برگردم.
به اون کلبه ی کوچیک و باغچه ی سبزیجاتم.
به همون رینای قبلی تبدیل شم.
نگهبان دستش رو جلوم گرفت و مانع حرکتم شد.
اوهوع، چه شجاع.
با حالت خاصی روبه مامور کردم و طوری حرف زدم که انگار همه ی اینها دروغی بیش نیست.
"تهیونگ خودش من رو فرستاده برم، لازمه خودش مداخله کنه یا راهو برام باز میکنین؟"
نگهبان با دیدن اطمینان توی چشم هام ترسید.
"ولی خانم ... ما دستور ..."
"برام مهم نیست تا چند ساعت پیش چه دستوری گرفتین، من الان به خواست تهیونگ باید اینجا رو ترک کنم."
سعی میکردم مدام تهیونگ رو با اسم صدا بزنم که نگهبان فکر کنه صمیمیتی بین ما وجود داره و بیخیال مقاومت بشه، که انگار تا یه جایی هم جواب داده.
"بسیار خب. بفرمایین."
با همون حالت به راهم ادامه دادم و نگاهم فقط به جلو بود.
دیگه به گذشته نگاه نمیکنم.
به آنچه که بودم، و دیگه نیستم.
ماه ها بعد فهمیدم بخشی از قلبم و روحم رو داخل عمارت کیم جا گذاشتم.
اما دیگه خیلی دیر بود.
شب، موقع شام تهیونگ رو ندیدمش. یعنی کلا از وقتی که از اون اتاق بیرون اومدم ندیدمش.
خیلی پرتوقع بودم که اون لحظه دلم میخواست بهم بگه بمون.
از خدمتکار ها حالش رو پرسیدم اما هیچ کس چیزی نمیدونست.
صبح هنگام، وسایلم رو داخل چمدون جمع کردم. وقتش بود که برم و این عمارت پرخاطره رو ترک کنم.
ساعت حدودای 5 صبح بود و اونقدر تهیونگ رو میشناختم که بدونم الان بیدار نمیشه. خدمتکار هم کلا دو سه تا هست و نگهبانا تعدادشون قابل شمارشه.
آروم در اتاق رو باز کردم و پایین رفتم.
سعی کردم کاملا عادی به نظر بیام.
کاری که دارم میکنم چیزی مثل فراره، اما متاسفانه این تنها راهمه.
دیشب وقتی برای خواب داشتم میرفتم به اتاقم شنیدم که تهیونگ یه یکی از نگهبانا گفت که اجازه ی خروجم رو ندن. میدونستم میخواد به زور نگهم داره ولی چراشو نمیدونستم.
جلوی دروازه ی بزرگ ایستادم و برای آخرین بار برگشتم و به عمارت پرخاطره نگاه کردم.
تو این چندماه زندگیم اولین عمل جراحیم رو روی یک مرد که الان تموم زندگیمه پیاده کردم.
ناگهان مشهور شدم و خبرنگارا به کلبه ام حمله کردن و اون مرد برای محافظت ازم اومد.
منو وارد عمارتش کرد و من با زندگیش آشنا شدم.
ربوده شدم و فهمیدم قاتل مادرم داییمه.
یه آدم مثلا مرده، زنده ست.
عامل بیچارگی و زندگی سیاه بختم رو از نزدیک دیدم.
و از همه مهم تر، من عاشق شدم.
اینا خلاصه ای زندگی این چند وقتم بود و حالا قرار بود به زندگی قبلیم برگردم.
به اون کلبه ی کوچیک و باغچه ی سبزیجاتم.
به همون رینای قبلی تبدیل شم.
نگهبان دستش رو جلوم گرفت و مانع حرکتم شد.
اوهوع، چه شجاع.
با حالت خاصی روبه مامور کردم و طوری حرف زدم که انگار همه ی اینها دروغی بیش نیست.
"تهیونگ خودش من رو فرستاده برم، لازمه خودش مداخله کنه یا راهو برام باز میکنین؟"
نگهبان با دیدن اطمینان توی چشم هام ترسید.
"ولی خانم ... ما دستور ..."
"برام مهم نیست تا چند ساعت پیش چه دستوری گرفتین، من الان به خواست تهیونگ باید اینجا رو ترک کنم."
سعی میکردم مدام تهیونگ رو با اسم صدا بزنم که نگهبان فکر کنه صمیمیتی بین ما وجود داره و بیخیال مقاومت بشه، که انگار تا یه جایی هم جواب داده.
"بسیار خب. بفرمایین."
با همون حالت به راهم ادامه دادم و نگاهم فقط به جلو بود.
دیگه به گذشته نگاه نمیکنم.
به آنچه که بودم، و دیگه نیستم.
ماه ها بعد فهمیدم بخشی از قلبم و روحم رو داخل عمارت کیم جا گذاشتم.
اما دیگه خیلی دیر بود.
- ۵۶۳
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط