P8
P8
(۲ سال بعد)ا/ت ۱۷ساله ما الان یک قرارداد رسمی و معتبر با کمپانی بسته بود و در چند سریال و فیلم سینمایی بازی کرده بود و نسبتا مشهور بود و حقوق خوبی میگرفت،اما بازم رفتاراش تغییر نکرده بود و همون دختر بود،باباش ماشین رو جلوی در ورودی ویلای جیمین ترمز کرد و گفت:رسیدیم.شاید چیزی نمیگفت ولی از صدا و چهرهاش معلوم بود که راضی نیست،نمیدونست چرا ولی باباش هر روز نسبت به رابطه جیمین و ا/ت مشکوک تر میشد،ا/ت لبخندی زد و از ماشین پیاده شد،جیمین به ا/ت کلید خونه رو داده بود،نمیدونست چرا ولی جیمین اعتماد زیادی به ا/ت داشت،وارد حیاط خونه شد،چند قدمی رفته بود که لای درخت ها جیمین رو دید،مثل همیشه جیمین خیره گربه کوچولو هایی شده بود که جلوی پاش داشتن بازی میکردن،چند هفته پیش یه گربه اومد و در یکی از باغچه های داخل حیاط خونه کوچولویی درست کرد و همونجا زایمان کرد و الان داخل حیاط شده بود محل بازی آچا و گربه ها،ا/ت خیره جیمین ماند،این مرد در سر کار کاریزمای خاصی داشت و داخل خونه کیوتی عجیبی داشت،نمیدونست چند دقیقه هست که به جیمین خیره شده که صدای آچا که از اونور حیاط میآمد اونو به خودش آورد،آچا الان ۷ساله شده بود و البته خوشگلتر،ا/ت نزدیک آچا رفت و بغلش کرد،جیمین هم از لای درخت ها بیرون اومد و گفت:چطوری ا/ت؟ا/ت لبخندی زد و گفت: ممنونم جیمین شی.الان با جیمین راحت تر صحبت میکرد،باهم سمت ویلا حرکت کردند،جلوی ویلا ست میز و صندلی حصیری چیده شده بود و جینا مشغول چیدن میوه و کیک روی میز بود،با دیدن آن دونفر کنار هم لبخندی زد،جینا حس ششم قوی داشت و خیلی وقت بود متوجه شده بود که جیمین عاشق ا/ت رو ا/ت عاشق جیمینه ولی بازم میخواست مطمئن بشه،نزدیک ا/ت شد و بغلش کرد و گفت:دلم برات تنگ شده بود کوچولو.ا/ت خندید و گفت:تو که پریروز منو دیدی جینا.جینا لبخندی زد،در واقع حرف دل جیمین رو جینا به ا/ت میزد و جیمین خیلی وقت ها متوجه این حقیقت میشد ولی سکوت میکرد،سر میز نشستن و مشغول خوردن و نوشیدن از خوراکی های روی میز شدند،جینا میدونست بحث رو از کجا شروع کنه پس گفت:خب ا/ت،کسی بهت اعتراف کرده یا تو از کسی خوشت میاد؟جیمین با شنیدن این حرف سرفه کرد و زود از آبمیوه نوشید،بعد اینکه به خودش اومد گفت:جینا فکر نکنم اینجا جای خوبی برای این حرفا باشه.جینا گفت:ول کن جیمین من ا/ت رو خارج از روز هایی که میاد اینجا کی میبینم؟بعد رو به ا/ت برگشت و گفت: خجالت نکش عزیزم،خب تو ۱۷سالته این چیزا عادیه،الان بگو دیگه.ا/ت آروم گفت:خب،چند نفری بهم پیشنهاد رابطه دادن،ولی خب،من فعلا از کسی خوشم نیومده و خب،فکر میکنم فعلاً زوده.جیمین آروم آروم عصبی میشد،درسته ا/ت پیشنهاد کسی رو قبول نمیکرد ولی بازم فکر اینکه ا/ت با یکی وارد رابطه شده برای دیوونه کردن جیمین کافی بود، الان جیمین دوراه بیشتر نداشت ، یا هرچه زود تر باید به ا/ت اعتراف میکرد یا جلوی چشماش باید اونو از دست میداد.
🔮🔮🔮
(۲ سال بعد)ا/ت ۱۷ساله ما الان یک قرارداد رسمی و معتبر با کمپانی بسته بود و در چند سریال و فیلم سینمایی بازی کرده بود و نسبتا مشهور بود و حقوق خوبی میگرفت،اما بازم رفتاراش تغییر نکرده بود و همون دختر بود،باباش ماشین رو جلوی در ورودی ویلای جیمین ترمز کرد و گفت:رسیدیم.شاید چیزی نمیگفت ولی از صدا و چهرهاش معلوم بود که راضی نیست،نمیدونست چرا ولی باباش هر روز نسبت به رابطه جیمین و ا/ت مشکوک تر میشد،ا/ت لبخندی زد و از ماشین پیاده شد،جیمین به ا/ت کلید خونه رو داده بود،نمیدونست چرا ولی جیمین اعتماد زیادی به ا/ت داشت،وارد حیاط خونه شد،چند قدمی رفته بود که لای درخت ها جیمین رو دید،مثل همیشه جیمین خیره گربه کوچولو هایی شده بود که جلوی پاش داشتن بازی میکردن،چند هفته پیش یه گربه اومد و در یکی از باغچه های داخل حیاط خونه کوچولویی درست کرد و همونجا زایمان کرد و الان داخل حیاط شده بود محل بازی آچا و گربه ها،ا/ت خیره جیمین ماند،این مرد در سر کار کاریزمای خاصی داشت و داخل خونه کیوتی عجیبی داشت،نمیدونست چند دقیقه هست که به جیمین خیره شده که صدای آچا که از اونور حیاط میآمد اونو به خودش آورد،آچا الان ۷ساله شده بود و البته خوشگلتر،ا/ت نزدیک آچا رفت و بغلش کرد،جیمین هم از لای درخت ها بیرون اومد و گفت:چطوری ا/ت؟ا/ت لبخندی زد و گفت: ممنونم جیمین شی.الان با جیمین راحت تر صحبت میکرد،باهم سمت ویلا حرکت کردند،جلوی ویلا ست میز و صندلی حصیری چیده شده بود و جینا مشغول چیدن میوه و کیک روی میز بود،با دیدن آن دونفر کنار هم لبخندی زد،جینا حس ششم قوی داشت و خیلی وقت بود متوجه شده بود که جیمین عاشق ا/ت رو ا/ت عاشق جیمینه ولی بازم میخواست مطمئن بشه،نزدیک ا/ت شد و بغلش کرد و گفت:دلم برات تنگ شده بود کوچولو.ا/ت خندید و گفت:تو که پریروز منو دیدی جینا.جینا لبخندی زد،در واقع حرف دل جیمین رو جینا به ا/ت میزد و جیمین خیلی وقت ها متوجه این حقیقت میشد ولی سکوت میکرد،سر میز نشستن و مشغول خوردن و نوشیدن از خوراکی های روی میز شدند،جینا میدونست بحث رو از کجا شروع کنه پس گفت:خب ا/ت،کسی بهت اعتراف کرده یا تو از کسی خوشت میاد؟جیمین با شنیدن این حرف سرفه کرد و زود از آبمیوه نوشید،بعد اینکه به خودش اومد گفت:جینا فکر نکنم اینجا جای خوبی برای این حرفا باشه.جینا گفت:ول کن جیمین من ا/ت رو خارج از روز هایی که میاد اینجا کی میبینم؟بعد رو به ا/ت برگشت و گفت: خجالت نکش عزیزم،خب تو ۱۷سالته این چیزا عادیه،الان بگو دیگه.ا/ت آروم گفت:خب،چند نفری بهم پیشنهاد رابطه دادن،ولی خب،من فعلا از کسی خوشم نیومده و خب،فکر میکنم فعلاً زوده.جیمین آروم آروم عصبی میشد،درسته ا/ت پیشنهاد کسی رو قبول نمیکرد ولی بازم فکر اینکه ا/ت با یکی وارد رابطه شده برای دیوونه کردن جیمین کافی بود، الان جیمین دوراه بیشتر نداشت ، یا هرچه زود تر باید به ا/ت اعتراف میکرد یا جلوی چشماش باید اونو از دست میداد.
🔮🔮🔮
- ۱۰۳
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط