#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.
#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.
#part8
فلیکس و هان، هنوز دست در دست هم، مقابل کلبه ایستاده بودند. جنگل دیگر آن جنگل آشنای قبلی نبود. باد سردی میان شاخهها میپیچید و صدایی شبیه زمزمهی آدمهای گمشده را با خودش میآورد. انگار خودِ درختها هم چیزی میدانستند و ترجیح میدادند لام تا کام حرف نزنند.
هان نگاهش را به افق تاریک دوخت.
«قلب شبنم... دنیای تاریکی... اینا اسمهای معمولی ندارن، نه؟»
فلیکس با اضطراب خندید.
«اگه معمولی بودن که ما الان اینجا با مرگ و دادگاه و فرشته و سایه سر و کله نمیزدیم. زندگی ما انگار از همون اول دکمهی “برو سمت فاجعه” رو زده بوده.»
هان بیاختیار لبخند کمرنگی زد، اما خیلی زود نگاهش جدی شد.
«باید راهی پیدا کنیم. اون صدا گفت راهنما نوریه که توی خودمونه... ولی من فعلاً فقط سردرد و استرس دارم.»
فلیکس خواست جواب بدهد که ناگهان زمین زیر پایشان لرزید.
صدای عمیق و کشیدهای از دل زمین بلند شد؛ صدایی که نه انسانی بود و نه حیوانی، بلکه چیزی بین هر دو، و البته بدترین نسخهی ممکن از هر دو.
شکافی باریک میان خاک و ریشههای درختان باز شد.
از میان آن شکاف، نوری آبیرنگ و لرزان بیرون زد؛ نوری که با هر تپش، قویتر میشد.
هان با تعجب گفت:
«این... دروازهست؟»
فلیکس با تردید جلو رفت. کنار شکاف، نشانهای عجیب روی سنگی سیاه حک شده بود:
دو دایرهی درهمتنیده، یکی روشن و یکی تاریک؛ و در میانهشان نمادی شبیه قطرهی آب.
«قلب شبنم...» فلیکس آهسته زمزمه کرد. «یعنی همینجاست؟»
اما قبل از اینکه حتی یک قدم دیگر بردارد، سایهای از پشت سرشان پرید.
هان با سرعت فریاد زد: «فلیکس، پایین!»
فلیکس خودش را روی زمین انداخت و چیزی تیز از بالای سرش گذشت و در تنهی درخت فرو رفت.
چاقویی باریک و سیاه.
از میان مه، موجودی بیرون آمد؛ قدبلند، پوشیده در ردایی تیره، با صورتی که زیر ماسکی نقرهای پنهان شده بود. تنها چیزی که دیده میشد، دو چشم خاکستری و سرد بود.
موجود با صدایی آرام و خفه گفت:
«شما خیلی زود پیداش کردین.»
هان قدمی جلو رفت.
«تو کی هستی؟»
موجود کمی سرش را کج کرد.
«کسی که نمیخواد شما اون دروازه رو باز کنید.»
فلیکس با عصبانیت و ترس همزمان گفت:
«چرا؟ اون چی توشه؟»
موجود خندید؛ خندهای کوتاه و بیروح، مثل صدای شکستن یخ.
«چیزی که اگه بیدار بشه، نه جهنم میمونه، نه بهشت، نه زمین. همهچی میسوزه.»
سکوتی سنگین افتاد. باد هم انگار برای احترام، سرعتش را کم کرده بود. چه مودب.
هان آرام زیر لب گفت:
«پس ما باید جلوش رو بگیریم.»
موجود دستش را بالا آورد و چاقوهای بیشتری از آستینش بیرون لغزیدند.
«اگه میتونید.»
فلیکس حس کرد قلبش داشت از سینهاش فرار میکرد. با این حال، قدمی به عقب برنداشت.
برای اولین بار، بهجای ترسِ صرف، چیزی شبیه تصمیم در چهرهاش نشست.
او به هان نگاه کرد و گفت:
«هرچی که اون طرفه، ما تنها نمیریم. یا با هم میریم، یا اصلاً نمیریم.»
هان با نگاهی محکم سر تکان داد.
«با هم.»
موجود ماسکدار، بیآنکه حرف دیگری بزند، بهسرعت به سمتشان یورش برد.
---
#part8
فلیکس و هان، هنوز دست در دست هم، مقابل کلبه ایستاده بودند. جنگل دیگر آن جنگل آشنای قبلی نبود. باد سردی میان شاخهها میپیچید و صدایی شبیه زمزمهی آدمهای گمشده را با خودش میآورد. انگار خودِ درختها هم چیزی میدانستند و ترجیح میدادند لام تا کام حرف نزنند.
هان نگاهش را به افق تاریک دوخت.
«قلب شبنم... دنیای تاریکی... اینا اسمهای معمولی ندارن، نه؟»
فلیکس با اضطراب خندید.
«اگه معمولی بودن که ما الان اینجا با مرگ و دادگاه و فرشته و سایه سر و کله نمیزدیم. زندگی ما انگار از همون اول دکمهی “برو سمت فاجعه” رو زده بوده.»
هان بیاختیار لبخند کمرنگی زد، اما خیلی زود نگاهش جدی شد.
«باید راهی پیدا کنیم. اون صدا گفت راهنما نوریه که توی خودمونه... ولی من فعلاً فقط سردرد و استرس دارم.»
فلیکس خواست جواب بدهد که ناگهان زمین زیر پایشان لرزید.
صدای عمیق و کشیدهای از دل زمین بلند شد؛ صدایی که نه انسانی بود و نه حیوانی، بلکه چیزی بین هر دو، و البته بدترین نسخهی ممکن از هر دو.
شکافی باریک میان خاک و ریشههای درختان باز شد.
از میان آن شکاف، نوری آبیرنگ و لرزان بیرون زد؛ نوری که با هر تپش، قویتر میشد.
هان با تعجب گفت:
«این... دروازهست؟»
فلیکس با تردید جلو رفت. کنار شکاف، نشانهای عجیب روی سنگی سیاه حک شده بود:
دو دایرهی درهمتنیده، یکی روشن و یکی تاریک؛ و در میانهشان نمادی شبیه قطرهی آب.
«قلب شبنم...» فلیکس آهسته زمزمه کرد. «یعنی همینجاست؟»
اما قبل از اینکه حتی یک قدم دیگر بردارد، سایهای از پشت سرشان پرید.
هان با سرعت فریاد زد: «فلیکس، پایین!»
فلیکس خودش را روی زمین انداخت و چیزی تیز از بالای سرش گذشت و در تنهی درخت فرو رفت.
چاقویی باریک و سیاه.
از میان مه، موجودی بیرون آمد؛ قدبلند، پوشیده در ردایی تیره، با صورتی که زیر ماسکی نقرهای پنهان شده بود. تنها چیزی که دیده میشد، دو چشم خاکستری و سرد بود.
موجود با صدایی آرام و خفه گفت:
«شما خیلی زود پیداش کردین.»
هان قدمی جلو رفت.
«تو کی هستی؟»
موجود کمی سرش را کج کرد.
«کسی که نمیخواد شما اون دروازه رو باز کنید.»
فلیکس با عصبانیت و ترس همزمان گفت:
«چرا؟ اون چی توشه؟»
موجود خندید؛ خندهای کوتاه و بیروح، مثل صدای شکستن یخ.
«چیزی که اگه بیدار بشه، نه جهنم میمونه، نه بهشت، نه زمین. همهچی میسوزه.»
سکوتی سنگین افتاد. باد هم انگار برای احترام، سرعتش را کم کرده بود. چه مودب.
هان آرام زیر لب گفت:
«پس ما باید جلوش رو بگیریم.»
موجود دستش را بالا آورد و چاقوهای بیشتری از آستینش بیرون لغزیدند.
«اگه میتونید.»
فلیکس حس کرد قلبش داشت از سینهاش فرار میکرد. با این حال، قدمی به عقب برنداشت.
برای اولین بار، بهجای ترسِ صرف، چیزی شبیه تصمیم در چهرهاش نشست.
او به هان نگاه کرد و گفت:
«هرچی که اون طرفه، ما تنها نمیریم. یا با هم میریم، یا اصلاً نمیریم.»
هان با نگاهی محکم سر تکان داد.
«با هم.»
موجود ماسکدار، بیآنکه حرف دیگری بزند، بهسرعت به سمتشان یورش برد.
---
- ۷۴
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط