آغوشت را از

آغوشت را از
کابوس های سر ساعتت پس نگرفتم که رویش
دردهایم را بالا بیاورم ..
بیا .. چشم های پر حرفت را بیاور
می خواهم شهرزادترین قصه هایت را
به گوشم بیاوری
و دنیا برای چند دقیقه در تو خلاصه شود ..

بیا .. اتفاق در آغوش های بسته می افتد
بی آنکه به هیچ کجای تقدیر بر بخورد ..
دیدگاه ها (۱)

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده استهرچه من قلب هدف را ن...

گاهـــی احساس می کنم روی دَست خـدا مــانده اَمخَسـته اَش کرد...

هر چه کردی به دلم ، ... باز تو را بخشیدمبا زبان زخم زدی ، .....

هم بر آن باش که یک جام شرابم بدهیهم در اندیشه که یک بوسه ناب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط