(knife Dead)
(knife Dead)
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 72…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
ات: برای هیچ کس
جونکوک سمته پشت اش نزدیک شد و یک دست اش روی پهلو دخترک حلقه کرد دخترک بخاطر لمس یهویی نفسی کشید ... جونکوک آروم دم گوشش زمزمه وار لب زد
جونکوک: نبایدم برای کسی آماده بشی بجز من .. وگرنه با دست های خودم میکشمت
دخترک ناگهانی به یاد گذشته های افتاد دست جونکوک را از روی پهلو اش کنار زد و سمتش چرخید
ات: خانم کیم ببینه زشت میشه
جونکوک : چرا ازم دوری میکنی
دخترک بغضش گرفته به زمین خیره شد و آروم گفت
ات: رئیس من شما هستی از شما میخواهم که برای یک ساعتی مرخصی بگیرم
جونکوک دلخور دست هایش را تو جیب شلوارش فروع برد نگاهش را ازش گرفت و به گوشه ای دوخت
جونکوک: چی شده خوشگله
ات: اجازه میدید برم
جونکوک کمی دلخور گفت
جونکوک: اگه منو به عنوان یک رئیس میدونی میتونی بری ولی اگه منو به عنوان همون مرد تو تصورت میدونی نمیری
دخترک اعدایه احترام گذاشت و گفت
ات: یک ساعت نشده میام
با قدم های سریع از کتابخانه خارج شد قدمی از آن در شیشه ای فاصله گرفت و روی صندلی نشست کم کم بفضش رها شد و اشک هایش سرازیر رو گونه هایش دستش را آروم رو شکم اش گذاشت هق هق های آرام باعث تنگی نفس اش میشد باز هم همان بغض قدمی فقد دو روز برایش خیلی زیبا و راحت نبود گریه گذشت .... ( کاش میشد بهت بگم ... کاش میشد بهم بگم که الان یک حس خوبی رو تجربه ... میکنم ... کاش )
با بیتوجهی به مکان و گریه های خشک شده رو گونه هایش وارد کافه شد با چشم هایش به دنبال زن میان سال گشت و بلخره روی یکی از صندلی نشسته بود آروم سمتش رفت و روبه رو اش نشست با چهره جدی و خسته چشم دوخته بهش سیندی بعد از خوردن قهوه سمته دخترک نگاه کرد ریلکس مثل همیشه نشسته بود
سیندی: هنوزم مثل افسرده ها زندگی میکنی واقعا آدم ای بی پول اینقدر بدبخت هستن
دخترک لبخند غمگین ای سر داد و گفت
ات: تویی که الان پول داری خوشبخت هستی
سیندی: بی ادب با بزرگتر درست حرف بزن ... نگفتم بیایی بهم بگی که خوشبخت هستم یا نه ..
ات: خب منم گفتم بهت که پولت رو میارم
سیندی: خب باشه یه راهی دیگی هم هست تا اون پول رو ندی
دخترک به میر جلو اش کمی نزدیک شد و گفت
ات: چه راهی ؟
سیندی لبخندی زد و به میز نزدیک تر شد
سیندی: برو مخه یک نفر را بزن
دخترک گیج گفت
ات: ببخشید چیکار کنم ؟
سیندی: کاره سختی نیست تو هم دختر خوشگلی هستی فقد باید مخ شو بزنی و وارد اون عمارت خاکستری بشی و تا حدی بهش نزدیک بشی که کلید گاوصندوق رو ازش بگیری ...
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 72…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
ات: برای هیچ کس
جونکوک سمته پشت اش نزدیک شد و یک دست اش روی پهلو دخترک حلقه کرد دخترک بخاطر لمس یهویی نفسی کشید ... جونکوک آروم دم گوشش زمزمه وار لب زد
جونکوک: نبایدم برای کسی آماده بشی بجز من .. وگرنه با دست های خودم میکشمت
دخترک ناگهانی به یاد گذشته های افتاد دست جونکوک را از روی پهلو اش کنار زد و سمتش چرخید
ات: خانم کیم ببینه زشت میشه
جونکوک : چرا ازم دوری میکنی
دخترک بغضش گرفته به زمین خیره شد و آروم گفت
ات: رئیس من شما هستی از شما میخواهم که برای یک ساعتی مرخصی بگیرم
جونکوک دلخور دست هایش را تو جیب شلوارش فروع برد نگاهش را ازش گرفت و به گوشه ای دوخت
جونکوک: چی شده خوشگله
ات: اجازه میدید برم
جونکوک کمی دلخور گفت
جونکوک: اگه منو به عنوان یک رئیس میدونی میتونی بری ولی اگه منو به عنوان همون مرد تو تصورت میدونی نمیری
دخترک اعدایه احترام گذاشت و گفت
ات: یک ساعت نشده میام
با قدم های سریع از کتابخانه خارج شد قدمی از آن در شیشه ای فاصله گرفت و روی صندلی نشست کم کم بفضش رها شد و اشک هایش سرازیر رو گونه هایش دستش را آروم رو شکم اش گذاشت هق هق های آرام باعث تنگی نفس اش میشد باز هم همان بغض قدمی فقد دو روز برایش خیلی زیبا و راحت نبود گریه گذشت .... ( کاش میشد بهت بگم ... کاش میشد بهم بگم که الان یک حس خوبی رو تجربه ... میکنم ... کاش )
با بیتوجهی به مکان و گریه های خشک شده رو گونه هایش وارد کافه شد با چشم هایش به دنبال زن میان سال گشت و بلخره روی یکی از صندلی نشسته بود آروم سمتش رفت و روبه رو اش نشست با چهره جدی و خسته چشم دوخته بهش سیندی بعد از خوردن قهوه سمته دخترک نگاه کرد ریلکس مثل همیشه نشسته بود
سیندی: هنوزم مثل افسرده ها زندگی میکنی واقعا آدم ای بی پول اینقدر بدبخت هستن
دخترک لبخند غمگین ای سر داد و گفت
ات: تویی که الان پول داری خوشبخت هستی
سیندی: بی ادب با بزرگتر درست حرف بزن ... نگفتم بیایی بهم بگی که خوشبخت هستم یا نه ..
ات: خب منم گفتم بهت که پولت رو میارم
سیندی: خب باشه یه راهی دیگی هم هست تا اون پول رو ندی
دخترک به میر جلو اش کمی نزدیک شد و گفت
ات: چه راهی ؟
سیندی لبخندی زد و به میز نزدیک تر شد
سیندی: برو مخه یک نفر را بزن
دخترک گیج گفت
ات: ببخشید چیکار کنم ؟
سیندی: کاره سختی نیست تو هم دختر خوشگلی هستی فقد باید مخ شو بزنی و وارد اون عمارت خاکستری بشی و تا حدی بهش نزدیک بشی که کلید گاوصندوق رو ازش بگیری ...
- ۱۹.۴k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط