ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار
ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار
در دره آفتاب سر برگرفتهای
کنار بالش تو بید سایه فکن از پا در آمده است
دوری، تو از آن سوی شقایق دوری
در خیرگی بوتهها کو سایه لبخندی که گذر کند ؟
از کشاف اندیشه کو نسیمی که درون آید ؟
سنگریزهٔ رود بر گونه تو میلغزد
شبنم جنگل دور سیمای ترا میرباید
ترا از تو ربودهاند و این تنها ژرف است
میگریی و در بیراهه زمزمهای سرگردان میشوی...
#سهراب_سپهری
در دره آفتاب سر برگرفتهای
کنار بالش تو بید سایه فکن از پا در آمده است
دوری، تو از آن سوی شقایق دوری
در خیرگی بوتهها کو سایه لبخندی که گذر کند ؟
از کشاف اندیشه کو نسیمی که درون آید ؟
سنگریزهٔ رود بر گونه تو میلغزد
شبنم جنگل دور سیمای ترا میرباید
ترا از تو ربودهاند و این تنها ژرف است
میگریی و در بیراهه زمزمهای سرگردان میشوی...
#سهراب_سپهری
- ۳۶۹
- ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط