خواستم برایت شعری بنویسم

خواستم برایت شعری بنویسم

آمدی و کنارم نشستی...

موهایت را باز کردی...

موهایت ‌ریخت روی دفترم!

خواستم ادامه دهم

دیدم لب هایت بوی بوسه گرفته...

و دکمه های پیراهنم دارند

برای بوسیدن سر انگشتانت

بی تابی می کنند...

خواستم...

دیدم فایده ای ندارد!

دفترم را بستم...

این شعر هیچ وقت

مجوز نمی گرفت!


| محسن حسینخانی |
دیدگاه ها (۳)

... :)

سر صبی زنگ زد که بریم دانشگاه، درس و تحصیل و پیشرفت و اینا.....

بیچاره نیایی ضرر میکنی ها... صبح ها با نوازش بیدارت می کنم ...

می چسبی به من شبیهِ چاییِ بعد از خواب سیگار بعد از غذا یا عط...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 20["ویو سلین"]خنده و جیغ‌های من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط