آدمیست دیگر، گاهی دلش برای خاطرات بسیار تلخش هم تنگ میشود

آدمیست دیگر، گاهی دلش برای خاطرات بسیار تلخش هم تنگ میشود. همان خاطراتی که با یادآوریشان قلبش در سینه اش جمع میشود، فشرده میشود، و درد میکند.. خاطراتی که یک لبخند محو از گذشته های دور بر لبانش میآورند و با یک بغض خفه شده در گلویش تمام میشوند..
امان از دل آدمی، امان از صبوری هایش به وقت عاشقی، امان از این پوست کلفتی هایش.. با همه ی تلخی ها و بدبیاری ها، باز هم دلش برای خاطراتش تنگ میشود.. زیور_شیبانی

___________________
دیدگاه ها (۱۰)

وقتی عینکی شدم اولش حس میکردم یه چیزی مزاحممه همش یادم میرفت...

:به هر کس دل سپردم بی وفا شدچو پابندش شدم از من جدا شدنمیدا...

هشت سالم بود، تابستان آن سال همه ی رویایم شده بود داشتن یک ج...

از روی جدول راه رفتن خجالت نکش!از ادا در آوردن در آیینه ی آس...

#تاج_و_طوفانپارت ۴۵: قولی که واقعی شدپادشاه با خستگی دستش را...

﴿ فصل 1قسمت38﴾آنیا هنوز در رختخواب بود و به سقف خیره شده بود...

پارت ۲ (در عمق نگاه تو)صدای منظم دستگاه های پزشکی نخستین نشا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط