پشت نقاب عشق 💗
پشت نقاب عشق 💗
نویسنده: جئون جنی
عصر، جونگکوک با ماشین مشکیاش جلوی خانه توقف کرد.
وقتی ا.ت بیرون آمد، فوراً متوجه چشمهای قرمزش شد.
جئون جونگکوک: «عشق من؟ گریه کردی؟»
ا.ت سریع سرش را پایین انداخت.
ا.ت: «نه… فقط خستهام.»
جونگکوک حرفی نزد. در ماشین را برایش باز کرد و وقتی سوار شد، دستش را گرفت.
جئون جونگکوک: «باشه. امشب هیچ کاری نمیکنیم. غذای موردعلاقهات رو سفارش میدیم، بعد هم هرچقدر بخوای بغلت میکنم.»
ا.ت لبخند ضعیفی زد.
ا.ت: «قول؟»
جئون جونگکوک: «قول.»
او دست ا.ت را بوسید و ماشین را به سمت عمارت راند.
در تمام مسیر، ا.ت به دستهای درهمقفلشدهشان نگاه میکرد و در دلش تکرار میکرد:
«ببخشید، کوکی… من نمیذارم بهت آسیبی برسه. حتی اگه مجبور بشم قلب خودم رو بشکنم.»
و جونگکوک، بیخبر از تهدیدی که پشت لبخند ا.ت پنهان شده بود، دست او را محکمتر گرفت.
وقتی به عمارت رسیدند، جونگکوک زودتر پیاده شد و در ماشین را برای ا.ت باز کرد. بعد دستش را گرفت و با هم وارد خانه شدند.
جئون جونگکوک: «پرنسسم، برو لباس راحتی بپوش. منم غذای موردعلاقهات رو سفارش میدم.»
ا.ت: «کوکی؟»
جونگکوک برگشت و با لبخند نگاهش کرد.
جئون جونگکوک: «جانم، نفسم؟»
ا.ت چند لحظه به صورتش خیره ماند. دلش میخواست همهچیز را برایش تعریف کند؛ از حرفهای پدرش، از تهدیدش و از ترسی که تمام وجودش را گرفته بود. اما هر بار که به چشمهای مهربان جونگکوک نگاه میکرد، صدای تهدید پدرش در ذهنش میپیچید.
ا.ت: «هیچی… فقط بیا بغلم کن.»
جونگکوک بدون پرسیدن سؤال دیگری، دستهایش را باز کرد. ا.ت خودش را در آغوشش انداخت و صورتش را به سینهاش چسباند.
جئون جونگکوک: «امروز یه چیزی شده، مگه نه؟»
ا.ت محکمتر بغلش کرد.
ا.ت: «میشه امشب هیچی نپرسی؟ فقط کنارم بمون.»
جونگکوک موهایش را نوازش کرد.
جئون جونگکوک: «باشه، عشق من. هر وقت آماده بودی، خودت بهم میگی.»
ا.ت چشمهایش را بست. او نمیدانست این آغوش آخرین آغوش آرامشان پیش از شروع طوفان است.
پایان پارت سوم
نویسنده: جئون جنی 💗
نویسنده: جئون جنی
عصر، جونگکوک با ماشین مشکیاش جلوی خانه توقف کرد.
وقتی ا.ت بیرون آمد، فوراً متوجه چشمهای قرمزش شد.
جئون جونگکوک: «عشق من؟ گریه کردی؟»
ا.ت سریع سرش را پایین انداخت.
ا.ت: «نه… فقط خستهام.»
جونگکوک حرفی نزد. در ماشین را برایش باز کرد و وقتی سوار شد، دستش را گرفت.
جئون جونگکوک: «باشه. امشب هیچ کاری نمیکنیم. غذای موردعلاقهات رو سفارش میدیم، بعد هم هرچقدر بخوای بغلت میکنم.»
ا.ت لبخند ضعیفی زد.
ا.ت: «قول؟»
جئون جونگکوک: «قول.»
او دست ا.ت را بوسید و ماشین را به سمت عمارت راند.
در تمام مسیر، ا.ت به دستهای درهمقفلشدهشان نگاه میکرد و در دلش تکرار میکرد:
«ببخشید، کوکی… من نمیذارم بهت آسیبی برسه. حتی اگه مجبور بشم قلب خودم رو بشکنم.»
و جونگکوک، بیخبر از تهدیدی که پشت لبخند ا.ت پنهان شده بود، دست او را محکمتر گرفت.
وقتی به عمارت رسیدند، جونگکوک زودتر پیاده شد و در ماشین را برای ا.ت باز کرد. بعد دستش را گرفت و با هم وارد خانه شدند.
جئون جونگکوک: «پرنسسم، برو لباس راحتی بپوش. منم غذای موردعلاقهات رو سفارش میدم.»
ا.ت: «کوکی؟»
جونگکوک برگشت و با لبخند نگاهش کرد.
جئون جونگکوک: «جانم، نفسم؟»
ا.ت چند لحظه به صورتش خیره ماند. دلش میخواست همهچیز را برایش تعریف کند؛ از حرفهای پدرش، از تهدیدش و از ترسی که تمام وجودش را گرفته بود. اما هر بار که به چشمهای مهربان جونگکوک نگاه میکرد، صدای تهدید پدرش در ذهنش میپیچید.
ا.ت: «هیچی… فقط بیا بغلم کن.»
جونگکوک بدون پرسیدن سؤال دیگری، دستهایش را باز کرد. ا.ت خودش را در آغوشش انداخت و صورتش را به سینهاش چسباند.
جئون جونگکوک: «امروز یه چیزی شده، مگه نه؟»
ا.ت محکمتر بغلش کرد.
ا.ت: «میشه امشب هیچی نپرسی؟ فقط کنارم بمون.»
جونگکوک موهایش را نوازش کرد.
جئون جونگکوک: «باشه، عشق من. هر وقت آماده بودی، خودت بهم میگی.»
ا.ت چشمهایش را بست. او نمیدانست این آغوش آخرین آغوش آرامشان پیش از شروع طوفان است.
پایان پارت سوم
نویسنده: جئون جنی 💗
- ۴۷۵
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط