مادرش الزامر داشت
مادرش الزايمر داشت...
بهش گفت مادر يه بيماري داري،بايد بخاطر همين ببريمت اسايشگاه سالمندان...
مادر گفت:چه بيماريي؟
گفت :الزايمر...
گفت:چي هست...
گفت:"يعني همه چيو فراموش ميکني..."
گفت انگار خودتم همين ببماريو داري...
گفت: چطور؟
گفت:انگاريادت رفته با چه زحمتي بزرگت کردم،چقدر سختي کشيدم تا بزرگ بشي،قامت خم کردم تا قدراست کني..
پسررفت توي فکر...
...
برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...
گفت:براي چي؟
گفت:به خاطر کاري که ميخواستم بکنم...
مادر گفت:
""من که چيزي يادم نمياد...."
به سلامتی همه مادران"
بهش گفت مادر يه بيماري داري،بايد بخاطر همين ببريمت اسايشگاه سالمندان...
مادر گفت:چه بيماريي؟
گفت :الزايمر...
گفت:چي هست...
گفت:"يعني همه چيو فراموش ميکني..."
گفت انگار خودتم همين ببماريو داري...
گفت: چطور؟
گفت:انگاريادت رفته با چه زحمتي بزرگت کردم،چقدر سختي کشيدم تا بزرگ بشي،قامت خم کردم تا قدراست کني..
پسررفت توي فکر...
...
برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...
گفت:براي چي؟
گفت:به خاطر کاري که ميخواستم بکنم...
مادر گفت:
""من که چيزي يادم نمياد...."
به سلامتی همه مادران"
- ۲۹۰
- ۰۲ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط