مسابقه نقاشیِ دیواریِ فاجعهبار
مسابقه نقاشیِ دیواریِ فاجعهبار
یک روز جیسو گفت: «رزی! بیا مسابقه بدیم، هرکی قشنگتر روی دیوار اتاق نقاشی کنه، برنده میشه و اون یکی باید یک ماه ظرفا رو بشوره!»
رزی با غرور گفت: «باشه! ولی من که بلدم نقاشی کنم، تو که فقط خط خطی بلدی!»
جیسو با خونسردی: «من سبک خاص خودم رو دارم، اسمش آبسترههای بیمعنی!»
هر دو با رنگهای اکریلیک شروع کردن. رزی مشغول کشیدن یه منظره قشنگ از ساحل شد، ولی جیسو... جیسو یه قلممو برداشت، یه توشه رنگ قرمز و زرد روی هم ریخت و شروع کرد به چرخاندن قلممو روی دیوار مثل دیوانهها!
ناگهان قلممو از دست جیسو پرید و درست توی موهای رزی فرود اومد! رزی که تا اون لحظه غرق نقاشی بود، با تعجب سرش رو چرخوند و دید که یه لکه قرمز بزرگ روی پیشونیش نشسته.
رزی: «جیسوووو! این چه کاری بود؟!»
جیسو با نگاه گناهکار: «قسم میخورم سهوی بود! ولی راستش... بهت میاد!»
رزی خواست جیسو رو بزند، ولی جیسو دوید پشت مبل و همونطور که میدوید، پای خودش به سطل رنگ سبز خورد و سطل رنگ روی پاهای جیسو خالی شد. جیسو با پاهای سبز شروع کرد به لیز خوردن روی کف، درست مثل یه فیلم کمدی!
جیسو فریاد زد: «کمک! زمین یه پیست اسکیت شده!»
رزی که از خنده رودهبر شده بود، خواست بره کمکش، ولی خودش هم روی یه لکه رنگ لیز خورد و افتاد کنار جیسو. هر دو با لباسهای رنگارنگ، روی زمین دراز کشیدن و به دیوار نگاه کردن.
دیوار اما یه صحنه عجیب شده بود: یک طرف ساحلِ رزی، یک طرف خطخطیهای جیسو، و وسطش یه جای خالی!
رزی گفت: «اگه اینو لیسا ببینه، ما رو میکشه!»
جیسو با ناباوری: «نه، بهش میگیم این هنر مدرنه و اسمش رو میذاریم طوفان در آشپزخانه!»
رزی با اشک از خنده: «آخه کدوم آشپزخونه؟!»
جیسو بلند شد و رفت سمت نقاشی رزی، یه قلب کوچولو روی ساحل کشید و گفت: «ببین! منم بهت کمک کردم!»
رزی نگاه کرد و گفت: «این که قلب نیست، یه سیبزمینیست!»
جیسو با جدیت: «نه، این قلب سیبزمینیه، مخصوص خودم!»
اون روز، هیچکدوم برنده نشدن، ولی هر دو مجبور شدن یک ماه دیوار رو با خمیر و رنگ پاک کنن و تا آخر شب، هر وقت به هم نگاه میکردن، یاد قلب سیبزمینی میافتادن و میخندیدن! 😂
یک روز جیسو گفت: «رزی! بیا مسابقه بدیم، هرکی قشنگتر روی دیوار اتاق نقاشی کنه، برنده میشه و اون یکی باید یک ماه ظرفا رو بشوره!»
رزی با غرور گفت: «باشه! ولی من که بلدم نقاشی کنم، تو که فقط خط خطی بلدی!»
جیسو با خونسردی: «من سبک خاص خودم رو دارم، اسمش آبسترههای بیمعنی!»
هر دو با رنگهای اکریلیک شروع کردن. رزی مشغول کشیدن یه منظره قشنگ از ساحل شد، ولی جیسو... جیسو یه قلممو برداشت، یه توشه رنگ قرمز و زرد روی هم ریخت و شروع کرد به چرخاندن قلممو روی دیوار مثل دیوانهها!
ناگهان قلممو از دست جیسو پرید و درست توی موهای رزی فرود اومد! رزی که تا اون لحظه غرق نقاشی بود، با تعجب سرش رو چرخوند و دید که یه لکه قرمز بزرگ روی پیشونیش نشسته.
رزی: «جیسوووو! این چه کاری بود؟!»
جیسو با نگاه گناهکار: «قسم میخورم سهوی بود! ولی راستش... بهت میاد!»
رزی خواست جیسو رو بزند، ولی جیسو دوید پشت مبل و همونطور که میدوید، پای خودش به سطل رنگ سبز خورد و سطل رنگ روی پاهای جیسو خالی شد. جیسو با پاهای سبز شروع کرد به لیز خوردن روی کف، درست مثل یه فیلم کمدی!
جیسو فریاد زد: «کمک! زمین یه پیست اسکیت شده!»
رزی که از خنده رودهبر شده بود، خواست بره کمکش، ولی خودش هم روی یه لکه رنگ لیز خورد و افتاد کنار جیسو. هر دو با لباسهای رنگارنگ، روی زمین دراز کشیدن و به دیوار نگاه کردن.
دیوار اما یه صحنه عجیب شده بود: یک طرف ساحلِ رزی، یک طرف خطخطیهای جیسو، و وسطش یه جای خالی!
رزی گفت: «اگه اینو لیسا ببینه، ما رو میکشه!»
جیسو با ناباوری: «نه، بهش میگیم این هنر مدرنه و اسمش رو میذاریم طوفان در آشپزخانه!»
رزی با اشک از خنده: «آخه کدوم آشپزخونه؟!»
جیسو بلند شد و رفت سمت نقاشی رزی، یه قلب کوچولو روی ساحل کشید و گفت: «ببین! منم بهت کمک کردم!»
رزی نگاه کرد و گفت: «این که قلب نیست، یه سیبزمینیست!»
جیسو با جدیت: «نه، این قلب سیبزمینیه، مخصوص خودم!»
اون روز، هیچکدوم برنده نشدن، ولی هر دو مجبور شدن یک ماه دیوار رو با خمیر و رنگ پاک کنن و تا آخر شب، هر وقت به هم نگاه میکردن، یاد قلب سیبزمینی میافتادن و میخندیدن! 😂
- ۳۷
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط