پارت
✨ پارت 2 ✨
دست در دست هم توی پارک قدم میزدیم که دستش توسط جونگکوک کشید شد و بوسه روی لبهاش گذاشت با نعجب نگاهش میکرد
اونم با لبخند بهش خیره شد
جونگکوک : خیلی دوستت دارم یادت نره
میدونست جونگکوک سعی داره بعد از اون موضوع حالش رو خوب کنه برای همین هر کاری از دستش برمیومد انجام میداد
ولی اون دختر داشت توی جهنم وجودش میسوخت و فقد وجود عشقش زندگیش آرومش میکرد اما با هر بار نگاه کردن به چشمای معصومش به خودش میگه/ گناه اون چیه خدایا /
جونگکوک : بستنی کیک موزی دیگه
لبخندی زد و متقابلا بوسه روی لبش گذاشت
ا،ت : اره عزیزم
با لبخند ازش جدا شد و به سمته مغازه نزدیک پارک رفت .. دختر روی یکی از نیمکت ها نشست و به درخت ها نگاه میکرد غرق در افکارش بود
که با احساس کسی که دامن لباسش رو میکشه برگشت و نگاهش کرد
دختر کوچولویی با موهای بافته جلوش ایستاده بود و گفت
..... سلام خانم بادبادتم اون بالا دیل کرلده سما میتونید بلام بیالیدش
با دیدن چهره معصومش دوباره اشک توی چشماش جمع شد و با خودش زمزمه کرد / خدایا من چه گناهی کردم/
《 دوماه قبل 》
منتظر به دکتر نگاه میکردن و جونگکوک با لبخند کنار گوشش زمزمه کرد
جونگکوک : من یه دختر توپولو میخوام به خانم دکتر بگم
انقدر با لحنی کیوتی این حرف رو زد که دختر زد ریز خنده
جونگکوک اخم ريزي کرد و با لحنی گرفته گفت
جونگکوک : کجاش خندهداره ... خب دختر میخوام
دختر دوباره خندش گرفت که دکتر تک سرفه کرد و خیلی جدی به هر دو نگاه کرد که باعث شد خنده دختر محو بشه
دکتر : خوب چطور بگم ..یه سری مشکلات وجود داره
مضطرب دست جونگکوک رو فشار داد که اون هم نگاهش رو سمتش برگردوند...دکتر نفس عمیقی کشید و ادامه داد
دکتر : متاسفانه خانم جئون شما توانايی باردار شدن ندارید
با شنیدن حرف دکتر انگار دنيا دوره سرش میچرخید...صدا ها و تصاویر براش مبهم بودن تنها کلماتی که توی ذهنش تکرار میشد
( خانم جئون شما توانايی باردار شدن ندارید )
صدا های براش مبهم تر شدن و در لحظه دیدش تار شد
《 زمان حال 》
با صدای مبهمی از افکارش بيرون اومد...با یادآوری اون خاطرات لعنتی ریز لب گفت و احساس کرد نفس بالای نمیاد دستش روی قفسه سینه اش گذاشت و چند ضربه به سینش زد ...صدای فریاد جونگکوک که اسمش رو صدا میزد شنید ... زود کنار نشست و بغلش کرد
جونگکوک : عشقم چی شده چرا داری گریه میکنی
به اطرافش نگاه کرد و متوجه حضور بچه شد و با عصبانیت داد بلندی کشید
جونگکوک : از اینجا برو زود باش
بچه با ترس و گریه از اونا دور شد جونگکوک دستش رو گرفت و به آرومی بلندش کرد
جونگکوک : بیا بریم عشقم ...... ادامه دارد
اسلاید ها به ترتیب استایل جونگکوک و ا،ت
دست در دست هم توی پارک قدم میزدیم که دستش توسط جونگکوک کشید شد و بوسه روی لبهاش گذاشت با نعجب نگاهش میکرد
اونم با لبخند بهش خیره شد
جونگکوک : خیلی دوستت دارم یادت نره
میدونست جونگکوک سعی داره بعد از اون موضوع حالش رو خوب کنه برای همین هر کاری از دستش برمیومد انجام میداد
ولی اون دختر داشت توی جهنم وجودش میسوخت و فقد وجود عشقش زندگیش آرومش میکرد اما با هر بار نگاه کردن به چشمای معصومش به خودش میگه/ گناه اون چیه خدایا /
جونگکوک : بستنی کیک موزی دیگه
لبخندی زد و متقابلا بوسه روی لبش گذاشت
ا،ت : اره عزیزم
با لبخند ازش جدا شد و به سمته مغازه نزدیک پارک رفت .. دختر روی یکی از نیمکت ها نشست و به درخت ها نگاه میکرد غرق در افکارش بود
که با احساس کسی که دامن لباسش رو میکشه برگشت و نگاهش کرد
دختر کوچولویی با موهای بافته جلوش ایستاده بود و گفت
..... سلام خانم بادبادتم اون بالا دیل کرلده سما میتونید بلام بیالیدش
با دیدن چهره معصومش دوباره اشک توی چشماش جمع شد و با خودش زمزمه کرد / خدایا من چه گناهی کردم/
《 دوماه قبل 》
منتظر به دکتر نگاه میکردن و جونگکوک با لبخند کنار گوشش زمزمه کرد
جونگکوک : من یه دختر توپولو میخوام به خانم دکتر بگم
انقدر با لحنی کیوتی این حرف رو زد که دختر زد ریز خنده
جونگکوک اخم ريزي کرد و با لحنی گرفته گفت
جونگکوک : کجاش خندهداره ... خب دختر میخوام
دختر دوباره خندش گرفت که دکتر تک سرفه کرد و خیلی جدی به هر دو نگاه کرد که باعث شد خنده دختر محو بشه
دکتر : خوب چطور بگم ..یه سری مشکلات وجود داره
مضطرب دست جونگکوک رو فشار داد که اون هم نگاهش رو سمتش برگردوند...دکتر نفس عمیقی کشید و ادامه داد
دکتر : متاسفانه خانم جئون شما توانايی باردار شدن ندارید
با شنیدن حرف دکتر انگار دنيا دوره سرش میچرخید...صدا ها و تصاویر براش مبهم بودن تنها کلماتی که توی ذهنش تکرار میشد
( خانم جئون شما توانايی باردار شدن ندارید )
صدا های براش مبهم تر شدن و در لحظه دیدش تار شد
《 زمان حال 》
با صدای مبهمی از افکارش بيرون اومد...با یادآوری اون خاطرات لعنتی ریز لب گفت و احساس کرد نفس بالای نمیاد دستش روی قفسه سینه اش گذاشت و چند ضربه به سینش زد ...صدای فریاد جونگکوک که اسمش رو صدا میزد شنید ... زود کنار نشست و بغلش کرد
جونگکوک : عشقم چی شده چرا داری گریه میکنی
به اطرافش نگاه کرد و متوجه حضور بچه شد و با عصبانیت داد بلندی کشید
جونگکوک : از اینجا برو زود باش
بچه با ترس و گریه از اونا دور شد جونگکوک دستش رو گرفت و به آرومی بلندش کرد
جونگکوک : بیا بریم عشقم ...... ادامه دارد
اسلاید ها به ترتیب استایل جونگکوک و ا،ت
- ۱۷.۹k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط