part _ 3_

نازی~
واییی فک نمیکردم انقد بچه های باحالی باشننننن از وقتی اومدیم کلی خندیدم وستا گفته بود آرشام قراره با یه پسرع بیاد ... نمیدونم چرا انقد دوس دارم ببینمش
«وجی : بیا ندیدع عاشق شد رف :/ ° خفه »
_ سلام
+ یا استوخودوس
_ مراقب باش نمیگرفتمت افتادع بودی
ارتا~
چشماش...
چشمای وحشیش...
انگار داشتم جادو میشدم....
تو چشاش غرق شدع بودم که یهو....
+ عامم.. چیزه میشع دستتو از رو کمرم برداری؟
_ عه ببخشید حواسم پرت شد
+ اشکال ندارع
نازی ~
گرمای دستاشو هنوز حس میکنم چقد تو بغلش اروم بودم وووییی نگاش کن چه جیگر تو فکره چه خوشتیپه عرررر ننه لباسش ست شده بامم ...
{ وجی: خداروشکر این یادش رفت با آرش کات کرده داره به خودش میاد ° داشت یادم میرفت ولی شما زحمت کشیدی یادم اوردی:/ }
....
«خوشگل وحشی»
دیدگاه ها (۱)

part _19_

part _8_

part _17_

part _ 4_

part _ 6_

#رمان #دنیای_منپارت چهل و پنجم:دیع کم کم داشت خابم میبردارین...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿به کویت با دل شاد آمدمبا چشمِ تر رفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط