⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹³

راهروهای قصر انگار تمامی نداشتند؛ ستون‌های عظیمِ سنگی که با حکاکی‌هایِ سرخِ درخشان تزئین شده بودند، در نورِ مشعل‌هایِ بنفش، وهم‌آلود به نظر می‌رسیدند. اِلا سعی می‌کرد پا به پایِ وُید حرکت کند، اما هنوز ضعفِ شدیدی در پاهایش حس می‌کرد.

آن‌ها به تالارِ مرکزی رسیدند. تالاری که درهایِ عظیمش به محضِ نزدیک شدنِ آن‌ها، با صدایی که استخوان‌ها را به لرزه می‌انداخت، باز شد. داخل تالار، برعکسِ شکوهِ بیرونیِ قصر، جویِ سنگین و مرده حاکم بود. در وسطِ تالار، یک میزِ سنگیِ بزرگ قرار داشت که دورِ آن چندین صندلیِ خالی بود؛ صندلی‌هایی که متعلق به هفت امپراتور بود، اما حالا... همه خالی بودند.

وُید به سمتِ مرکزِ میز رفت. با یک حرکتِ دست، نقشه ای از زمین و قلمروها، به صورتِ هولوگرافیکِ خونین در فضا معلق شد.

«می‌بینی؟» وُید به نقاطِ درخشانِ رویِ نقشه اشاره کرد. «اینجا، اونجاست که تو رو تحقیر کردن. اونجاست که اونا فکر کردن دارن عدالت رو اجرا می‌کنن.»

اِلا به نقشه خیره شد. نقطه‌ای که شهرِ آرکان در آن می‌درخشد، حالا با یک خطِ سیاه و خشمگین، توسطِ وُید نشانه گذاری شده بود.
«چرا این کار رو می‌کنی؟» اِلا پرسید، صدایش لرزید. «فقط برایِ انتقامِ من؟ یا... این هم بخشی از همون بازیِ بزرگیه که می‌گفتی؟»

وُید خنده‌ای کوتاه و سرد کرد و به سمتِ اِلا برگشت. آن‌قدر نزدیک شد که اِلا گرمایِ پوستش را حس کرد.
«تو هنوز نمی‌فهمی، مگه نه؟ انتقامِ تو، فقط شروعِ کاره. اونا با دست زدن به تو، به من توهین کردن. و توی این دنیا، وقتی کسی به من توهین می‌کنه، دیگه زمینی برایِ راه رفتن باقی نمی‌مونه.»

او دستش را به سمتِ نقشه برد و با یک اشاره، شهرِ آرکان را کمی در میانِ هولوگرام به لرزه درآورد.
«می‌خوام بهشون نشون بدم که چه اشتباهی کردن. و تو... تو قراره اونجا باشی. می‌خوام تماشا کنی که چطور اون‌هایی که فکر می‌کردن می‌تونن تو رو به دار آویز کنن، حالا دارن برایِ رحمِ من التماس می‌کنن.»

اِلا حس کرد ضربانِ قلبش بالا رفته است. او نمی‌دانست باید از این قدرتِ وُید بترسد یا از اینکه... از اینکه او برایِ دفاع از او این‌قدر پیش می‌رود، احساسِ متناقضی داشته باشد.
«من نمی‌خوام کسی کشته بشه.» اِلا با درماندگی گفت.

وُید با حالتی که انگار دارد با یک کودکِ ساده‌لوح صحبت می‌کند، سرش را کج کرد.
«بیدار شو اِلا. دنیایِ بیرونِ این قصر، همون‌جایی که برایِ یک تکه نون می‌جنگیدی، همون‌جایی که بهت تهمتِ فراری زدن، خیلی وقت پیش مرده. اونا رحم نکردن، پس دلیلی نداره من رحم کنم.»

او دستش را به سمتِ اِلا دراز کرد. انگار داشت دعوتی را به او نشان می‌داد که رد کردنش غیرممکن بود.
«انتخاب کن. می‌خوای کنارِ من بشینی و سقوطِ اون‌ها رو تماشا کنی، یا می‌خوای دوباره برگردی به اون کوچه‌ها و منتظر بمونی که دوباره پیدات کنن؟»

اِلا به دستِ وُید نگاه کرد. آن دست، دستِ یک هیولا بود، اما در این لحظه، تنها تکیه‌گاهِ او در این دنیایِ غریب به حساب می‌آمد. او آهی کشید و با چشمانی که هنوز در آن تردید بود، دستِ وُید را گرفت.

«باشه.» اِلا زمزمه کرد. «ولی یادت باشه... من هنوز هم دارم می‌بینم که تو داری چه کاری انجام می‌دی.»

وُید با پوزخندی که کمی واقعی‌تر به نظر می‌رسید، دستش را فشرد.
«خیلی خب. بازیِ اصلی تازه شروع شده.»

ناگهان تالار به لرزه درآمد. نه لرزشِ زمین، بلکه لرزشِ خودِ فضا. درِ تالار دوباره باز شد و یکی از آن موجوداتِ بالدار که در مه دیده بود، با سرعتی باورنکردنی وارد شد و در مقابلِ وُید زانو زد.

«سرورم... خبر رسیده که هفت امپراتور، ارتششون رو به سمتِ مرزِ ما حرکت دادن.»

وُید نگاهش را از اِلا گرفت و با چشمانِ سرخ و درخشانش به موجود خیره شد.
«پس می‌خوان به جایِ التماس کردن، بجنگن؟» او به اِلا نگاه کرد. «آماده باش اِلا. قراره خیلی زود، اولین درسِ قدرت رو بهت بدم.»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۱)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط