دامیان در ذهنش:من... من کمکش کردم چون کار درست همین بود!
دامیان در ذهنش:من... من کمکش کردم چون کار درست همین بود! آره هیچ چیز دیگه ای نیست! فقط اینکار رو کردم چون... وظیفه ی من بود... اوه شب شده، باید بخوابم، تکالیف هم که تموم شدن.
دامیان به اتاقش میرود تا بخوابد، اما همش به فکر اتفاقی که در مدرسه افتاد بود.
فردا صبح دامیان با چشمانی گود افتاده به مدرسه میرود.
آنیا:هی، دامیان، دیشب نخوابیدی؟ چشات گود افتاده.
دامیان:وای! تو اینجا چکار میکنی، ام من خوابیدم معلومه که خوابیدم!
آنیا:اها مثلا ۳ ساعت خوابیدی؟ اینجوری نمیشه، برو یک آب به صورتت بزن.
دامیان:باش...
قبل از اینکه دامیان بخواهد برود معلم می آید و درس شروع میشود.
معلم:آقای دزمند!
دامیان:چی! بله!
معلم:کلاس جای خواب نیست! اصلا انتظار نداشتم که تو سر کلاس بخوابی!
دامیان:من... من متاسفم آقا.
(در زنگ تفریح )
آنیا:هی، دامیان، من...همیشه یک آبنات قهوه توی کیفم دارم، برای مواقعی که کم خوابی داشته باشم، بیا، یکیش برای تو.
دامیان:چی،واقعا؟ ممنونم.
دامیان به اتاقش میرود تا بخوابد، اما همش به فکر اتفاقی که در مدرسه افتاد بود.
فردا صبح دامیان با چشمانی گود افتاده به مدرسه میرود.
آنیا:هی، دامیان، دیشب نخوابیدی؟ چشات گود افتاده.
دامیان:وای! تو اینجا چکار میکنی، ام من خوابیدم معلومه که خوابیدم!
آنیا:اها مثلا ۳ ساعت خوابیدی؟ اینجوری نمیشه، برو یک آب به صورتت بزن.
دامیان:باش...
قبل از اینکه دامیان بخواهد برود معلم می آید و درس شروع میشود.
معلم:آقای دزمند!
دامیان:چی! بله!
معلم:کلاس جای خواب نیست! اصلا انتظار نداشتم که تو سر کلاس بخوابی!
دامیان:من... من متاسفم آقا.
(در زنگ تفریح )
آنیا:هی، دامیان، من...همیشه یک آبنات قهوه توی کیفم دارم، برای مواقعی که کم خوابی داشته باشم، بیا، یکیش برای تو.
دامیان:چی،واقعا؟ ممنونم.
- ۴۸
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط