فکــر می کــردم

فکــر می کــردم
در قلب تــ ـــ ـــو
محکومم به حبــس ابد !!
به یکبــاره جــا خــوردم …
وقـــتی
زندان بان برســـرم فریاد زد:
هــی..
تــو
آزادیـــــ!
.
و صـــدای گامهای غریبهـــ ای که به سلـــول من می آمـــد
دیدگاه ها (۲)

تمام زندگیم ... اصـلا تــمـام زنـ...

نیستیــــ...نیستے ؛ وخـ ــ ــاطراتــ ، ..ضعیفــ گیـر آورבهـ...

همـہ چیـزش פֿـآصــہلبخنـבش.....تیپش....رفـتارش....اפֿــلاقـش...

زیر باران شده ام خیس بگو صبر کنم یا بروم؟سایهء چتر سرم نیست ...

مهمونی پارت ۳۰

جیمین آرام گوشی را از روی میز برداشت.بدون اینکه چیزی بگوید، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط