تصور می‌کنم بیست سال پیشه. یه روز که از مدرسه میرسم خونه

تصور می‌کنم بیست سال پیشه. یه روز که از مدرسه میرسم خونه بوی غذای مامان میخوره بهم گرسنه بودم گرسنه تر میشم‌.

مامان سفره رو پهن کرده. بشقاب ملامین گذاشته. تو سبد کوچیک سبزی گذاشته

میام نزدیک سفره. ماکارونی رو تو دیس ملامین  کشیده. چشمم میفته به ته دیگ برشته. من دیگه توان ایستادن ندارم
دیدگاه ها (۷)

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر شد....

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_8ویو میراغذاهای خیابونی ه...

تصور می‌کنم بیست سال پیشه. یه روز که از مدرسه میرسم خونه بوی...

گیس و گیس کشی

*شیلان*شیلان : همه غذاشون رو خوردن ولی هیرسا با آرامش غذاشو ...

Pt2

همیشه بد نیست(پارت۹)رفتم تو آشپز خونه.مامان داشت غذا رو تو ظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط