Hidden Melody in Midnight Seoul
Hidden Melody in Midnight Seoul
p.27
(از زبون نویسنده)
روزها همچنان آروم و سنگین میگذشتند. ا.ت با هدفون جدیدش بیشتر کار میکرد، ولی هر ملودی که میساخت، یه تیکه غم توش بود. گاهی وسط کار هدفون رو درمیآورد و به دیوار خیره میشد. دلش برای صدای تهی تنگ شده بود، برای خندههای آرومش، برای وقتی که با هم تو استودیو کار میکردن.
(دلتنگی)
جونگکوک هم سعی میکرد مشغول باشه. تمرین میکرد، جلسه میرفت، ولی شبها که تنها میماند، همه چیز به یاد ا.ت برمیگشت. یه شب نتونست تحمل کنه و رفت همون کوچه اول، جایی که اولین بار تو بارون همدیگه رو دیدن. ایستاد و به زمین خیس نگاه کرد.
(غمگین)
-اینجا همه چیز شروع شد...
یه پیام برای ا.ت فرستاد:
- ا.ت، اگه دوست داشتی، میتونیم فقط حرف بزنیم. بدون فشار. دلم برات تنگ شده.
ا.ت پیام رو خوند و چند دقیقه فکر کرد. دلش میخواست جواب مثبت بده، ولی هنوز شک تو ذهنش بود.
(سردرگم)
+ باشه... فردا شب یه پیادهروی کوتاه خوبه؟
جونگکوک با دیدن پیام قلبش تند زد.
(امیدوار)
- حتماً. هر جا بگی.
اون شب هر دو با یه حس عجیب خوابیدن. هم دلتنگ، هم امیدوار، هم هنوز یه کم غمگین.
فردا شب، وقتی همدیگه رو دیدن، یه لحظه سکوت شد. ا.ت لبخند کوچیکی زد و جونگکوک هم.
(احساسات درهم) (از خودم درآوردم این احساسو)
راه افتادن کنار هم، ولی فاصله کوچیکی بینشون بود. حرف زدن آروم شروع شد، اول از آب و هوا، بعد کمکم از موسیقی. ولی هنوز اون راحتی قبلی نبود. غم مثل یه سایه آروم دنبالشون بود............
ادامه بده........
p.27
(از زبون نویسنده)
روزها همچنان آروم و سنگین میگذشتند. ا.ت با هدفون جدیدش بیشتر کار میکرد، ولی هر ملودی که میساخت، یه تیکه غم توش بود. گاهی وسط کار هدفون رو درمیآورد و به دیوار خیره میشد. دلش برای صدای تهی تنگ شده بود، برای خندههای آرومش، برای وقتی که با هم تو استودیو کار میکردن.
(دلتنگی)
جونگکوک هم سعی میکرد مشغول باشه. تمرین میکرد، جلسه میرفت، ولی شبها که تنها میماند، همه چیز به یاد ا.ت برمیگشت. یه شب نتونست تحمل کنه و رفت همون کوچه اول، جایی که اولین بار تو بارون همدیگه رو دیدن. ایستاد و به زمین خیس نگاه کرد.
(غمگین)
-اینجا همه چیز شروع شد...
یه پیام برای ا.ت فرستاد:
- ا.ت، اگه دوست داشتی، میتونیم فقط حرف بزنیم. بدون فشار. دلم برات تنگ شده.
ا.ت پیام رو خوند و چند دقیقه فکر کرد. دلش میخواست جواب مثبت بده، ولی هنوز شک تو ذهنش بود.
(سردرگم)
+ باشه... فردا شب یه پیادهروی کوتاه خوبه؟
جونگکوک با دیدن پیام قلبش تند زد.
(امیدوار)
- حتماً. هر جا بگی.
اون شب هر دو با یه حس عجیب خوابیدن. هم دلتنگ، هم امیدوار، هم هنوز یه کم غمگین.
فردا شب، وقتی همدیگه رو دیدن، یه لحظه سکوت شد. ا.ت لبخند کوچیکی زد و جونگکوک هم.
(احساسات درهم) (از خودم درآوردم این احساسو)
راه افتادن کنار هم، ولی فاصله کوچیکی بینشون بود. حرف زدن آروم شروع شد، اول از آب و هوا، بعد کمکم از موسیقی. ولی هنوز اون راحتی قبلی نبود. غم مثل یه سایه آروم دنبالشون بود............
ادامه بده........
- ۶۲۳
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط