🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
پارت ۱۶ | سارا
رینا چند ثانیه فقط به پلهها خیره ماند.
صدای قدمها آرامآرام نزدیکتر شد.
یک زن جوان از تاریکی راهپله بیرون آمد.
موهای تیره، چهرهای خسته و نگاهی که انگار سالها چیزی را با خودش حمل کرده بود.
جونگکوک زیر لب گفت:
— سارا...
زن لبخند خیلی کوتاهی زد.
— بزرگ شدی، برادر کوچیکه.
رینا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
— تو هیچوقت نگفتی خواهرت زندهست.
جونگکوک جواب نداد.
سارا آرام پایین آمد و مقابل رینا ایستاد.
چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
بعد گفت:
— تو خیلی شبیه مادرتی.
رینا فوراً پرسید:
— مادرم رو میشناختی؟
سارا مکث کرد.
— بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
رینا یک قدم جلو رفت.
— پس بهم بگو چه اتفاقی افتاده.
سارا به جونگکوک نگاه کرد.
— هنوز دفترچه رو داری؟
رینا کیفش را محکم گرفت.
— آره.
سارا نفس راحتی کشید.
— پس هنوز دیر نشده.
جونگکوک اخم کرد.
— سارا، اینجا چه خبره؟
سارا به سمت پنجره رفت.
— پدرمون سالها پیش فهمید که پدرت، رینا، قصد داشته حقیقت رو دربارهی اون شب فاش کنه.
رینا پرسید:
— کدوم شب؟
سارا برگشت.
— شبی که همه فکر میکنن مادرت ناپدید شد.
رینا خشکش زد.
— ولی به من گفتن مادرم مرده...
سارا چیزی نگفت.
همین سکوت کافی بود.
رینا با صدای لرزان پرسید:
— سارا... مادرم زندهست؟
سارا نگاهش را پایین انداخت.
— من نمیتونم جواب این سؤال رو بدم.
— چرا؟
— چون کسی که سالها از حقیقت محافظت کرده، هنوز دنبالت میگرده.
جونگکوک جلو آمد.
— کی؟
سارا آرام گفت:
— پدر رینا.
رینا با ناباوری عقب رفت.
— پدر من؟
سارا سر تکان داد.
— اون میدونه مادرت کجاست.
رینا اشکهایش را پاک کرد.
— پس چرا هیچوقت بهم نگفت؟
سارا جواب داد:
— چون اگر میگفت، تو هم تبدیل میشدی به هدف.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
جونگکوک به سارا خیره شد.
— تو چرا برگشتی؟
سارا لبخند تلخی زد.
— چون دیگه نمیخوام فرار کنم.
بعد به دفترچه اشاره کرد.
— بازش کن.
رینا دفترچه را روی میز گذاشت.
سارا صفحهی آخر را باز کرد.
یک کاغذ کوچک داخل آن پنهان شده بود.
رینا کاغذ را بیرون کشید.
روی آن فقط یک آدرس نوشته شده بود.
سارا گفت:
— اونجا جاییه که مادرت آخرین بار دیده شده.
رینا به آدرس خیره شد.
— پس باید بریم.
جونگکوک گفت:
— فردا صبح.
سارا ناگهان سرش را بلند کرد.
— نه.
هر دو به او نگاه کردند.
— باید همین امشب برید.
جونگکوک پرسید:
— چرا؟
سارا به پنجره اشاره کرد.
پشت شیشه، چراغهای یک ماشین برای لحظهای روشن شدند...
و بعد خاموش شدند.
سارا آرام گفت:
— چون اونا از قبل میدونستن ما اینجاییم.
رینا دستش را دور دفترچه محکم کرد.
جونگکوک کنار او ایستاد.
این بار هیچکدام حرفی نزدند.
فقط یک چیز برایشان روشن بود:
آنها دیگر فقط دنبال حقیقت نبودند؛ حقیقت هم داشت دنبال آنها میآمد.
پارت ۱۶ | سارا
رینا چند ثانیه فقط به پلهها خیره ماند.
صدای قدمها آرامآرام نزدیکتر شد.
یک زن جوان از تاریکی راهپله بیرون آمد.
موهای تیره، چهرهای خسته و نگاهی که انگار سالها چیزی را با خودش حمل کرده بود.
جونگکوک زیر لب گفت:
— سارا...
زن لبخند خیلی کوتاهی زد.
— بزرگ شدی، برادر کوچیکه.
رینا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
— تو هیچوقت نگفتی خواهرت زندهست.
جونگکوک جواب نداد.
سارا آرام پایین آمد و مقابل رینا ایستاد.
چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
بعد گفت:
— تو خیلی شبیه مادرتی.
رینا فوراً پرسید:
— مادرم رو میشناختی؟
سارا مکث کرد.
— بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
رینا یک قدم جلو رفت.
— پس بهم بگو چه اتفاقی افتاده.
سارا به جونگکوک نگاه کرد.
— هنوز دفترچه رو داری؟
رینا کیفش را محکم گرفت.
— آره.
سارا نفس راحتی کشید.
— پس هنوز دیر نشده.
جونگکوک اخم کرد.
— سارا، اینجا چه خبره؟
سارا به سمت پنجره رفت.
— پدرمون سالها پیش فهمید که پدرت، رینا، قصد داشته حقیقت رو دربارهی اون شب فاش کنه.
رینا پرسید:
— کدوم شب؟
سارا برگشت.
— شبی که همه فکر میکنن مادرت ناپدید شد.
رینا خشکش زد.
— ولی به من گفتن مادرم مرده...
سارا چیزی نگفت.
همین سکوت کافی بود.
رینا با صدای لرزان پرسید:
— سارا... مادرم زندهست؟
سارا نگاهش را پایین انداخت.
— من نمیتونم جواب این سؤال رو بدم.
— چرا؟
— چون کسی که سالها از حقیقت محافظت کرده، هنوز دنبالت میگرده.
جونگکوک جلو آمد.
— کی؟
سارا آرام گفت:
— پدر رینا.
رینا با ناباوری عقب رفت.
— پدر من؟
سارا سر تکان داد.
— اون میدونه مادرت کجاست.
رینا اشکهایش را پاک کرد.
— پس چرا هیچوقت بهم نگفت؟
سارا جواب داد:
— چون اگر میگفت، تو هم تبدیل میشدی به هدف.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
جونگکوک به سارا خیره شد.
— تو چرا برگشتی؟
سارا لبخند تلخی زد.
— چون دیگه نمیخوام فرار کنم.
بعد به دفترچه اشاره کرد.
— بازش کن.
رینا دفترچه را روی میز گذاشت.
سارا صفحهی آخر را باز کرد.
یک کاغذ کوچک داخل آن پنهان شده بود.
رینا کاغذ را بیرون کشید.
روی آن فقط یک آدرس نوشته شده بود.
سارا گفت:
— اونجا جاییه که مادرت آخرین بار دیده شده.
رینا به آدرس خیره شد.
— پس باید بریم.
جونگکوک گفت:
— فردا صبح.
سارا ناگهان سرش را بلند کرد.
— نه.
هر دو به او نگاه کردند.
— باید همین امشب برید.
جونگکوک پرسید:
— چرا؟
سارا به پنجره اشاره کرد.
پشت شیشه، چراغهای یک ماشین برای لحظهای روشن شدند...
و بعد خاموش شدند.
سارا آرام گفت:
— چون اونا از قبل میدونستن ما اینجاییم.
رینا دستش را دور دفترچه محکم کرد.
جونگکوک کنار او ایستاد.
این بار هیچکدام حرفی نزدند.
فقط یک چیز برایشان روشن بود:
آنها دیگر فقط دنبال حقیقت نبودند؛ حقیقت هم داشت دنبال آنها میآمد.
- ۱.۶k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط